پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری
پـیـونـدهـا :: Links

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ツ اتاق پنج دیواری خانه ما؛ بهنام جعفری» ثبت شده است

"الف... .
یک خان با تمام سختی ها و ناراحتی ها و خوشی ها و خاطرات ش گذشت... . شصت روز خاطره از گردان یکم و گروهان یکم «یاسر» و ده روز خاطره از گردان دوم و گروهان دوم «ثارالله»؛ شصت روز اول را منشی گروهان بودم ، کد 83 یاسر.... . و ده روز دوم را کد 134 ثارالله و تنها یک آموزشی!  دلم برای خوبان مرکز تنگ شده. سرجوخه ها وحید شلالوند، اسماعیل شاملو، توحید بابایی، پیمان اسکندری، حمیدرضا کبیری و فرمانده گروهان یاسر جناب ستوان سوم عباسی و فرمانده گروهان ثارالله سرکار پاسیار یکم روشن ضمیر. هر چه بود روزهایی از عمرمان گذشت و تازه رسیده ایم به راه اصلی... .

هفته ای که گذشت، پایان دوره آموزشی مان بود؛ و من پس از هفتاد روز آموزش در مرکز آموزش تخصصی شهید کچوئی کرج به درجه سربازی نائل شدم... مرکزی که ما آموزش دیدیم تحت نظر پلیس پیشگیری «یگان حفاظت سازمان زندان ها و اقدامات تامینی تربیتی کشور» بوده و طی دو ماه سربازان اعزامی از نقاط مختلف کشور رو جهت خدمت در یکی از مراکز تحت نظارت سازمان زندان ها آماده می کنه... . مراکزی از جمله زندان ها، بازداشتگاه ها، کانون های اصلاح و تربیت و ... . و من پس از این هفتاد روز و مراسم پایان دوره آموزشی 197 ابلاغیه ای را به دست گرفتم که روی آن نوشته بود: اداره کل زندان ها و اقدامات تامینی تربیتی استان تهران... . و روز شنبه 30 شهریور 1392 می بایست خودم را به این اداره جهت تقسیم معرفی کنم... . دست به دعا برداشته ام که بامداد فردا خوش حال باشم و فقط از خدا می خواهم که با ماندنم در اداره کل موافقت شود و من را به زندان های تهران معرفی نکنند. و این هم تصاویری از مراسم پایان دوره...

دعا کنید روزهای باقیمانده هم به خیر بگذرند... .

.


۷۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۲ ، ۰۱:۵۹
بهنام جعفری بلالمی
"الف...
.....................

ببین چه مـی گوید قاصدک قل هواللهی؛ شکر از کلام فرشـتگان آسمان می ریزد. زمین آغوشش را چون نیلوفری ناز، به روی آسمانیان باز کرده و در انتظار نشسته است؛ انتظار حضور امیر، انتظار حضور مردی از جنس عشق. مردی از جنس حق. چه ترکیب دیوانه واری ست چشمان ش، محیی الاموات ست نفس ش! چه تصویر عاشقانه ایست نگاه ش در آینه ی رنگین خیال... . آن چشم های شاهکار خداوند. آن تفسیر عینی حق و عرفان. آن دستان پر مهر. «گویند عـلــــی آمده ست.»  بوی بهشــت آمده است...  بوی قـــل هــو الله احـد آمده ست... . آقا! سبزی سایه ات؛ مهر دستانت؛ روح جاودان کلامت؛ همه را به جان می خریم... .

روزت مبارک؛ بابایِ انقلابی ام...

موسیقی های زیر دست چینی ست برای میلاد حضرت عشق...

شب میلاد تو از عرش خدا گل می ریخت...

دریافت

باران که می بارد تو می آیی...

موج وبلاگی  "بابایِ انقلابی ام" ؛ دیگر فرزندان: "در راه انـــد"

خط تیره|تهران-کربلا|ذهن نوشت|کنج دنج |رائحخاطرات مشترک|نوشتارهای انکولوژیست طلبه|محمد رسول اللّه|سندس در جستجوی حقیقت|هوران|خسوف،همان ماه صورت کبود| عشق علیه السلام|سرباز امام خامنه ای|دیر و دور|حاصل وبگردی های من|اللهم عجل لولیک الفرج|یک مشت خاک|زندگی زیباست اما شهادت زیباتر|ذاهب|پنجره باز|صبرا |سرپنجه های روح یک معمارباشی! |جنجال یک سکوت|قلمدان|جوانی؛در دست ساخت|مهاجر(فانوس)|مردِ باران|سماک|و ذهن پلک میزند|واقعیت سوسک زده!|فرقان|همسایه ی خدا | یک قلم | با رفیق | دل نگاره | پایگاه فرهنگی مذهبی خدام الحسین|مگوهای یک کلاغ|یاد افلاکیان | گاه نوشت یک خانم معلم|چراغ | ستار(خرابات) | قافله | نجوای دل| التائقون| پروانگی | نشان اهل خدا | رندانه | بی تعارف | چشم خُمارین|سیب های کال| به سوی بی نهایت|جواد آقا|گرا | عاشقانه های قلم و کاغذ | بید مجنون|دنیای راه راه| خدا بود و دیگر هیچ نبود|بزنگاه|عرق سردارحم الرحماء| دلِ گیر|ستاره شب | زیر باران| ذاتُ الکرسی|بحر آتشین|بی همگان|بسیج دانشجویی دانشگاه کار قزوین|دیوار|ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم|سرخ تر|معلم بشریت

۱۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۲ ، ۲۰:۱۲
بهنام جعفری بلالمی

"الف...

خدایا راهی نمی بینم ، آینده پنهان است؛ اما مهم نیست!
همین کافیست که تو، راه را میبینی و من تو را...

دلم می خواهد سربازِ چشم‌هایتْ شوم، محلِ خدمتم هم؛ جبهه ی دلتْ باشد. هر روز خواب می بینم. فرمانده ای را خواب می بینم، که چپْ چپْ نگاهم می کند و پوتینم را با چشمِ چپَش دنبال می کند و از قدم هایم سانْ می بیند. خواب می بینم شاهِ دلم، اما سربازِ حکم؛ سرم، سر می شود، ترسْ حُکم ست، انگار سر و سرّیست بین شاهِ دلْ و سربازِ حُکم. وقتی حُکم یار نباشد؛ چه فرقی دارد. آثِ دل باشم، یا یک سربازِ پیرِ خشت! اصلا چه فرقی دارد. آثِ گشنیز باشم یا سربازِ پاره ی یک دستِ ناقص؛ وقتی همه بازی را باخته ایم... . هر روز تکرارِ لحظه ها را مدام برای خودم مجسم می کنم. یک بار جزیرهء خارک، ناوی؛ یک بار سربازِ سفارتِ ارمنستان در تهران، یک بار سربازِ مرزبانیِ ارومیه، یک بار سربازِ امریهء انجمنِ اسلامیِ دانش آموزان، یک بار سربازِ مرزبانیِ شلمچه، یک بار سربازِ سپاهِ بیرجند، هر بار یک جا و هر بار یک پادگان را در خواب هایم می بینم. اما امروز همه ی این خواب ها را گذاشتم کنار. سپردمشان به دیارِ باقی. فردا شروع داستانِ دیگری ست انگار! سرباز یگان حفاظت زندان ؛ 19 تیر اعزام می شوم. دوره آموزشی را در پادگان شهید کچویی کرج می گذرانم و بعد از دوران آموزشی ندامتگاه نوشهر. از همین حالا آن روزها را می بینم. روی سرمان کلاهی می گذارند و اسلحه ای به دستانمان می دهند. یک لباس طوسی یک دست به تن می کنیم و قرار است با همین لباس ها هم شب را روی یکی از تخت های سه طبقه سوله ای با 1200 نفر ظرفیت به صبح برسانیم. ساعت چهار صبح ساعت برپاست و آنکات کردن تخت ها. تکه نانی به دستمان می دهند و روز را با گرمای تابستان و زبان روزه آموزش می بینیم. همین حالا که 53 روز مانده تا شروع آموزشی؛ اتیکت سربازی را چسبانده روی پیشانیم می بینم، آن بالا روی پیشانیم نوشته، سربازِ وظیفهء دوره ی 191 ِ یگانِ حفاظت، گردان یکم، گروهان یاثر... . همه را چون روز روشنی می بینم. نگهْ بانی، بالای برجک، جایی که تنهایی و تنهایی خدا را احساس می کنی. صبح گاه، فرمانِ به صفْ صفْ. پیش فنگْ. دوش فنگْ. به چپْ چپْ. به راستْ راستْ. خبرْ دارْ. چپُ راستم می کنند این واژه های بی حیا. جایی که فرمانده گروهان وارد می شود. لحظه هایی که بی کسی به شکل طناب می شوند. جایی که حتی کلمات سرباز می شوند. می بینم آن روزهایی را که توی زندان، هنگامی که پاس می دهم، توی بند، مردِ زندانی از خواب می پرد؛ صدایم می زند، آی سرباز، دستم به دامنت! یک نخ سیگار... . روز هایی را می بینم که سرباز هایی بی دود و بی سیگار روی برجک آواز می خوانند. روزی را می بینم که دختر همسایه به انتظار پسر مغازه دار، سر کوچه پست می دهد، روز هایی را می بینم که به انتظار لحظه ای تماس پشت باجه مخابرات می ایستم و پشت تلفن، صدای تو را که شنیدم؛ داد می زنم؛ آی! با تو ام فرشته ی زمینی ام؛ تا آخرین لحظاتِ زندگی ام خبردارِ تو ام... !

53 روز مانده ست تا شهر الرمضان، 53 روز هم انگار مانده ست تا شروع اولین روز آموزشی من؛ لحظه به لحظه ای 53 روز؛ دقیقه به دقیقه اش، ساعت به ساعت ش را دعا می کنم، همچنان دعا می کنم این ثانیه ها (63072000 ثانیه) و این دقایق ( 1051200 دقیقه) و این ساعت ها (17520 ساعت) و این روزها (730 روز)  و این ماه ها (24 ماه) و این سال ها (دو سال) به خیر بگذرند... . 

.

.
.
.

الهى ذوق مناجات کجا و شوق کرامات کجا؟

.

.

مسئله بعدی این که ماه رجب ست و روز های بی نظیر الهی، این روزها عاشق باشید، برای معشوقتان مجنون شوید و او را چون لیلی به وجد بیاورید، این روزها دل به دریا بزنید، این روز ها روزه گرفتن این شب ها زنده داری و احیا دوای بسیاری از درد هاست و ره آورد بسیاری از دل های دلداده و آواره است. این روزها باید دل را ساده و هموار نگاه داشت. خالی از نقش و نگار. بی نقطه و چون لوحی محفوظ. خدای من این روز ها مست کلماتت شدم، مست شیرین زبانی ادعیه هایت. الهی به زیبایی سادگی ، به والایی اوج افتادگی ، اسیرم مکن جز به بند غمت . رهایم مکن جز به آزادگی. دنیا فقط با معرفت الله قشنگ است. و دنیا با معرفت الله بالاتراز بهشت است. این روزها سعی کنیم روزه بگیریم، شبها را به عبادت بپردازیم و یا حداقل بیدار بمانیم و کمی فکر کنیم، کمی مطالعه کنیم کمی عاشقانه هایمان را مرور کنیم. بین الطلوعین ها را هم بیدار بمانید که نور علی نور ست. ما را هم دعا کنید... .

یکی از اساتید می‌فرمود: انسان وقتی از آن پرده برداشته می‌شود و وارد قیامت می‌شود می‌گوید این خدا بود؟ این که همیشه ما با آن بودیم! بله خدا همین است که الآن با تو است و به قول حضرت، با حجاب خلق برای ما تجلی می‌کند. حجاب‌های عوالم گوناگون جلوی تجلی کامل حق را گرفته، کارِ ما برطرف کردن حجاب‌هاست، لازم هم نیست حجابهای بیرون را برطرف کنیم. ما حتی اگر حجابهای عالم درون را برطرف کنیم می‌بینیم که خداوند در آغوش ماست؛ گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی/ گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی؛ مشکل این است که ما نیک نمی نگریم و بصیرتمان را از دست داده ایم. ما مدام دور را نگاه می‌کنیم و در حالی که او نزدیک است. عرض کرد خدایا از من دوری که ندا کنم تو را یا نزدیکی که نجوا کنم تو را؟ «فانّی قریبٌ...» خدا از خودت هم به خودت نزدیک تر است، نزدیکِ نزدیک است.

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر

بشنوید از عاشقانه های همسر شهید حمید باکری...

.
.
 

.

پی نوشت:

 

حال نوشتن نداشتم برای نوشتن این پست، خیلی پراکنده و شلوغه، هر چه آمد و شد؛ نوشتم!

 

۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۳:۰۰
بهنام جعفری بلالمی
"الف...
..................

«الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا»

شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند؛ ای دوست، بیا رحم به تنهایی ما کن ... !

.


.
عزیز جانم سلام، سلام بر این شب های بی نظیرت؛ سلام بر رجب المجرب ت. سلام بر ترنم "یا من ارجوه ت". سلام بر شب دلدادگان ت. بر لیله الرغائب ت. کجایند مشتاقان به رحمتت؟ کجایند عارفان به محبتت؟ کجایند عارفان به بزرگیت؟ صدای اغفر لنای ت و ارحمناى ت سراسر خیابان را گرفته ست. سبحان الله. چه بهشتی راه انداخته ای! چشمه ی شراب نگاهت می جوشد و تشنه نگاهم داشته ای. این همه روز و این همه ماه. امشب راه باز کرده ای برای امثال من بی سر و پا! امشب چه زیبا به تماشا نشسته ای... . 
امشب تمام آرزوهایم را برایت نوشتم. فرشتگانت را می دیدم که از آسمان هفتم می آمدند و دست تکان می دادند، آسمان در پس این غروب دلگیر امشب خوش نقشی بر لبانش بسته ست و لبخد بی نظیری می زند... . جای یک نفر امشب حسابی خالی ست. مادرم پسرت هنوز نیامده ست؛ مهدی ات هنوز در کوچه پس کوچه های غربت این شب رغائب غائب ست. مادر جان؛ افطار نکرده بودم؛ صدای اذان را که شنیدم دست به آسمان بردم و نام مهدی ت را له لب آوردم و دعایش کردم. دعای فرج را خواندم و هدیه اش کردم. امروز پنجاه و هفتمین روزست که یاسین می خوانم و هدیه اش می کنم. این شب ها را باید غنیمت شمرد. این شب ها جای مان باید صحن انقلاب می بود، یا شاید اگر لیاقتش را داشتیم ایوان طلا، یا نه اگر لیاقتش را داشتیم ایوان حرم حضرت امیر، یا نه لیاقتش را داشتیم مدینه النبی، یا نه اگر لیاقتش را داشتیم در رکاب حضرت کنار مزار مادر... . امشب شب دلدادگی با خداست. آری با تو ام خدا. امشب شب دلدادگانیست که صف کشیده اند در خانه ات. امشب آمده ام در خانه ات ناز کنم و طلب نیاز. امشب آمده ام با دلم بازی کنی. امشب آمده ام صدایت کنم و جوابم را بدهی. امشب آمده ام تا صبح کنار هم باشیم. امشب سرم را پایین انداختم و یک بار گفتم یا ستار العیوب؛ بعد آمدم در خانه ات، گفتم یا غفار الذنوب، درب خانه ات را به صدا در آوردم. خود به چشمانم دیدم که چه مشتاقانه به انتظارم نشسته بودی... . امشب از هر دری که می آیم؛ از هر راهی که می آیم به شما ختم می شود؛ کوچه پس کوچه های دل م را امشب خوب به بازی گرفته ای. یک بار کربلایی ام می کنی. یک بار به زیارت حرم حضرت رضا می فرستی ام. یک بار صحرای عرفات و یک بار مدینه النبی. یک بار کنار بانویم زینب و یک بار کنار عبادتگاه آقایم مهدی. خدایا بازیت گرفته ست امشب. چه می کنی با دلم. امشب شب بله برون ست انگار. ناز می کنم و نازم را می خری! امشب خوب به همه ی بنده هایت حال می دهی. امشب نمی گذاری کسی دست خالی از خانه ات برود. امشب عاشقان را خوب دور می چرخانی. امشب فرشتگان ت را فرستادی برای عشق بازی با بندگانت. امشب زمین سراسر بوسه است و عطر بهارنارنج. امشب باران رحمتت را فرستادی و صمیمانه به نظاره نشسته ای. هعی... . خدا چه کرده ای امشب با دل این بنده ات!
.
«امشب، من تمام دعاها و آرزوهای عمرم را یک جا به محضرت آورده ام. امشب، در پی آنم که به اندازه یک عمر از تو طلب کنم. تو تنها کسی هستی که وقتی آرزوهایم را با او در میان می نهم، احساس خفت و حقارت نمی کنم. تو هرگز به آرزوهایم نمی خندی. هرگز حاجت های مرا به سخره نمی گیری. مرا به خاطر آرزوهایم تحقیر نمی کنی. من در حضور تو حتی از کوچک ترین آرزوهایم چشم نمی پوشم. همه را، همه را تنها به تو می گویم. همه رؤیاهایم را، خواسته هایم را، هرقدر کوچک و کودکانه، با تو می گویم تویی که مرا دوست داری و از من به من نزدیک تری. باید از لحظه لحظه ی زمان در شب آرزوها بهره برد و همراه سیل عاشقان الهی به سوی خدا پرواز کرد و به یاد او بود زیرا ممکن است فرصت چنین شبی دوباره نصیب ما نگردد؛
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر»
.
.
..
...
..
.
هشتمین کتاب بهشتی
این جاده ها به رسم وفا می رسد به تو
آیینــــــه آیینـــــه صــدا می رسد به تو
دلـــتـنگی دوباره به من می رسد ولی...
پایان بغض و اشک و دعا می رسد به تو
دنبـــــال تــو دویــده ام امــا نـدیـدمــت
این پای پینه بسته کجا می رسد به تو؟!
عطری بهشت را به ضریحت می آورد
وقتی ســـــلام ســبز خدا می رسد به تو
خود مانده ای غریب ولی گریه میکنی
عـــــطر بقیــع فاطمه تا می رسد به تو!
ای هــشــتمیــن کتـــاب بهــشتی ما
هر شب دلم هجا به هجا می رسد به تو
من یک غـــزل برای نگاهت نوشتــه ام
با دسـت های باد صبا می رسد به تو
.
بهنام جعفری

پی نوشت:
(1)
من و این همه نبودن ِ تو
سال‌هاست که با هم زنده گی می‌کنیم
رحم کن!
مگذار من و این همه نبودن ِ تو
با هم بمیریم ...

.
.
اللهم صل على على بن موسى الرضا المرتضى الامام التقى النقى و حجتک على من فوق الارض و من تحت الثرى ، الصدیق الشهید صلاة کثیرا تامة زاکیة متواصلة متواترة مترادفة کافضل ما صلیت على احد من اولیائک.
دلم همه اش صحن انقلاب ست؛ اللهم انی اتقرب الیک بحبهم و بولایتهم...
(2)
ما شعر می‌گوییم
ما
که نمی‌توانیم زندگی کنیم

(3)
هوای شهر بهاری ولی غم انگیز است
بهار اگر تو نباشی شبیه پاییز است...

.
گوش جان بسپارید:
.
.
«مست توام از جرعه و جام آزادم
مرغ توام از دانه و دام آزادم
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
ور نه من از این هردو مقام آزادم »
.
دریافت
حجم: 4.04 مگابایت
.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۴:۳۴
بهنام جعفری بلالمی
"الف...
.........................





.
.
.
از این پست تو هر کدوم از پست ها یک قطعه از فریدون پوررضا براتون می گذارم؛
به این قطعه گوش کنید، آهنگ می دیل:
.

.
دریافت آهنگ می دیل - فریدون پوررضا
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۶:۴۹
بهنام جعفری بلالمی

"الف...
............................

 

برزخ جاییست که بوی بهار نارنج در کوچه ها بپیچد و تو نباشی...!
 
دلم شمال گونه، شیراز گونه آغوش بهاریت را می طلبد، دلم آرامی نگاهت را می خواهد، شیرینی شهد عسل گونه کلامت را! اینجا گم شده ام در مستی عطر بهارنارنج آغوش ت! آغوشی که چون بهار به روی معشوقت گسترده ای، چون بهاری که نشسته ست سر چهار راه شهر، دامن پهن کرده و شراب ناب بهار نارنج تعارفمان می کند! این دو چشم کوچک من؛ تاب صداقت ناب چشمان ت را ندارند! زانوانم سست می شوند بی بهانه! خمار می شوم! مست می شوم... بی بهانه... . گم می شوم میان رنگ ها و قلم ها! نفس هایم بوی تو را می دهند! بوی بهار نارنج... . سبویم را به دست تو می دهم! برایم دلبری کن... می بریز. دلم ویار کرده است. شراب ناب می خواهم! از دست تو. از آغوش بهار... . از دستان اردیبهشتی ت. از تنت که بوی بهار نارنج می دهد... . بهارم کنار م بمان! خوش ندارم حال و احوال این روز های خانه به دوشی ام چون خزان شود! خاتون خوب خاطره... . خدا تو را برای دلم نگاه می دارد! آری؛ این بی قراری م نشان بهار ست... .
.
بهنام.ج
.
.
.
به بهانه چشمانت!
به بهانه ی عاشقانه هایت...
به بهانه 15 اردیبهشت؛ روز بهارنارنج!
.

 







و اینجاست "شیراز"
و آن فصل پر عطر
ومن عابر کوچه پس کوچه های قدیمی
به دنبال آن رفته هایی که با تو
به دنبال آن رفته ی دور
چه شب ها که من با تو ای دوست
 در آن عطر
به گلگشت آفاق
به پی جویی شعر
به دیدار اندیشه رفتیم
چه شب ها که با تو
چه شب ها...
کجایی؟
نسیمی خنک می وزد بر من و شب
هوا عطر باران
دلم میل همراهی با تو دارد
هوا ، عطر گل های نارنج...
"منصور اوجی"
.
 
"تاری از طلای مویت را در دست من بگذار
میخواهم وقتی به انتهای آسمان رفتم
آن را به موهای بلند خورشید گره بزنم
تا هرکس خورشید را نگاه کند
خطوط پاک چهره تو را ببیند
آن وقت همه خواهند دانست
بانوی بهاری من که بوده است
همین را میخواهم و
دیگر هیچ!"
 "یغما گلرویی"


 
 
 
دریافـــــــــــت آهنگ بهــــــــارا؛ با صدای سالار عــــقیلی
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۵:۰۱
بهنام جعفری بلالمی

"الف...

.................................

یاایًُهالْمُزّمّلُ(۱)
ای جامه بخود پیچیده
قُم الّلیْل إلّا قلیلآ(۲)
بیشتر ساعات شب را به عبادت مشغول باش
نصْفهُ أوانْقُصْ منهُ قلیلآ(۳)
اوْزدْ علیْه ورتّل الْقُرْان ترتیلآ(۴)
نیمی از شب یا کمترو یا بیشتر از نصف شب را عبادت کن و قرآن را با تأنی و آرام تلاوت کن.
إنّا سنُلْقی علیک قوْلآ ثقیلآ(5)
ما به وسیله وحی کلام بسیار سنگین(قرآن) رابرتوالقا میکنیم.
إنّ ناشئة الّلیْل هی آشدُّ وطْآ وأقْومُ قیلآ(6)
 البته نماز شب بهترین  شاهد اخلاص(وصفای)قلب ودعوی صدق ایمان است.*
.

.
دریافت قسمتی از فیلم شیدا...
مدت زمان: 3 دقیقه 53 ثانیه
.

خوب خوبم
هیچ دردی ندارم
اینجا سرزمین غریبی است
نمی توان آن را شناخت
بایدآن را زندگی کرد
دلم می خواهد همیشه اینجا بمانم
عطر بهار نارنج درباغ بیداد می کند
نمی بینمش
امّاصدایش مرا با خود می برد
عاشقم می کند
دلم تنگ است
دلم برای دیدنش تنگ است
کی رخ می نماید ؟
نمی دانم

***
آن هنگام که عطر بهار نارنج در آن کلام مقدس پیچید
من تورا از پشت چشمان بسته ام دیدم
خوبی های تو را و لطف تو را
بهار نارنج را به نسیم بسپار
و اگر خواسته ام را خواستی کتاب را به نشانه ی عهدی میان ما با خود ببر
 و گرنه بماند

"دیالوگ قسمتی از فیلم شیدا؛ ساخته کمال تبریزی- با بازی لیلا حاتمی و پارسا پیروزفر.

.

در شهر من
درخت های نارنج
پیام آور بهارند
و چه بی حساب نفس میکشند
ریه های خسته احساس
باز پنجر ها معنا پیدا میکنند
در نسیمی خیس
از باران و بهار نارنج

.

پی نوشت 1: عنوان از شعر علامه سید محمد حسین طباطبایی
پی نوشت 2: آیات 1 تا 6 سوره مبارکه مزمل
پی نوشت 3: گر میبرندت واصلی گر میروی بی حاصلی!
پی نوشت 4: خیلی وقتا پیش می آد که تو اتاق نشست م و در ورودی خونه باز می مونه، بوی بهار نارنج تمام مشامم رو پر می کنه... . همیشه عاشق عطر بهارنارنجم... . همیشه!
پی نوشت 5: عمر کوتاهه، هم واسه بهار نارنج، هم واسه من، هم واسه بقیه آدما ...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۶:۱۲
بهنام جعفری بلالمی

"الف...

.....................

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم إنی أسألک یا رب یا رحیم
بـــــحق ســــلام قولا من رب رحــــــــیم

http://fasleasheghi.persiangig.com/other/eqlnes6z.jpg

مطمئن هستم که از تیتری که خوانید مطلع شدید از اسباب کشی من به جایی دیگر. نمی دانم هنوز هم خودم نتوانسته ام باور کنم که قرار است خانه ای را ترک کنم که پر از خاطره های خوش است و لحظه های زیبا برای من. خانه ای که در طول دو سال و نیم 7000 میهمان داشت و حدود 1200 نظر. که خیلی هاشان خصوصی بود، خیلی هاشان تائید نشدنی بود، خیلی هاشان که اواخر روز افزون هم بود، بی نام و نشان بودند. خانه ای که رج های دیوارش پر از لحظه های آشناست. خانه ای که همیشه می ماند. یعنی موجر که خودم هستم این خانه را به فرد دیگری اجاره نخواهم داد! به هیچ وجه! این خانه اخیرا در جشنواره های مختلف هم همراه من بوده و دو بار باعث سربلندی ام شده. جشنواره های دیگری هم بود که انتخاب نشدیم و برنده نبودیم اما باز با هم بودیم. با هم سوختیم و ساختیم. با خرابی پرشین بلاگ. با اشکالاتش. پرشین بلاگی که ده سال پیش هم می شناختمش. ده سال پیش هم دوست داشتم بنویسم و از پنج شش سال پیش وبلاگ نویسی ام را در پرشین بلاگ شروع کردم. خلاصه این که عطای این خانه را به لقایش می بخشم و با همین نام و همین قالب و همین کلام؛ به بلاگفا هجرت می کنم، بلکه کمی اسباب نویسندگی مان آنجا برآمد و بیشتر توانستیم بنویسم و متعاقبا دوستان بیشتری را آنجا ملاقات کنیم. دلایلی هم برای این کارم هست که مجال نام بردنشان نیست. فقط اینکه من از پرشین بلاگ و پنج دیواری دات پرشین بلاگ دات آی آر؛ خاطرات خوبی دارم، لحظات خوبی را با این نام به یاد می آورم، اما دیگر وقت سفر کردن است و تازه کردن حال و هوا. فکر می کنم دو سال برای تجربه یک فضا کافی باشد، پس این بار به سراغ جایی دیگر می روم و آنجا می نویسم. امیدوارم تمام دوستانی که اینجا را گاهی سر راهشان می دیدند و دیوار های خانه ی ما را از فیض حضورشان گرم می کردند، آنجا هم مهمان بنده حقیر باشند. امیدوارم چشم هایتان را آنجا هم ملاقات کنم. سعی می کنم اطلاع رسانی انجام شود؛ اما به هر حال اگر کوتاهی شد و دوستی جا ماند؛ معذرت.

آدرس خانه جدیدم:www.rocpina.ir

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Harmony.jpg

با آرزوی شادی و زنده ماندن تک تک لحظات تان.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۱ ، ۰۳:۱۸
بهنام جعفری بلالمی