پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری
پـیـونـدهـا :: Links

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مسیر سبز» ثبت شده است

مسیر سبز

شرح و تحلیلی کوتاه بر فیلم مسیر سبز، اثر فرانک دارابونت

نویسنده: بهنام جعفری بلالمی

مسیر سبز در لحظات اول دست داستانش را رو می‌کند و تفکری را در ذهن مخاطب متبادر می‌کند. گلی زیباست که در مرداب می‌روید... . مسیر سبز فیلمی است که داستان مردی را روایت می‌کند که شاهد مجموعه از معجزات است. معجزاتی که فقط از عیسی مسیح برمی‌آید. در فیلم نشانه‌هایی دراین‌ارتباط می‌بینیم. حدود سه یا چهار بار جان کافی در فیلم تأکید می‌کند که نامش جان کافی خوانده می‌شود اما به شکل دیگری هجی می‌شود و حروف اول اسم جان کافی مانند حروف اول عیسی مسیح است.

فیلم درون‌مایه‌ای در ارتباط با مسیحیت و باورهای مسیحی دارد که با نگاه فرقه‌هایی خاص از مسیحیت داستان رمان مسیر سبز کینگ را روایت می‌کند. رمانی که در 6 فصل نوشته‌شده و دارابونت آن را در اقتباسی 189 دقیقه‌ای نمایش داده است. در این نقد از کلی‌گویی‌های پیرامون داستان و شرح روایت فیلم پرهیز می‌کنم چراکه در رساله پیوست به‌قدر کافی و به تفضیل به آن پرداخت شده است؛ اما برداشت اولیه‌ام به‌عنوان یک مخاطب از فیلم پس از مشاهده تصاویر روایت‌های داستانی ازجمله (دوران رکود اقتصادی، جنایت، ظلم، نژادپرستی، ناکارآمدی دستگاه قضایی، اهمیت روابط فامیلی در سیستم اداری، مظلومیت محکومین به اعدام، انحرافات عجیب جنسی) به این موضوع پی می‌بریم که انگار همه‌چیز برای ظهور موعود آماده است. فضای حاکم بر فیلم به‌طور عجیبی درآمیخته با مفهوم مرگ است.

شخصیت‌ها به طرز بی‌نظیر و هنرمندانه‌ای از انواع و اقسام طیف‌ها انتخاب‌شده‌اند. سفیدپوست و سیاه‌پوست. اسطوره‌ای و دارای قدرت‌های فرازمینی، نادان و پست و بدون هرگونه فکر و انگیزه برای ادامه زندگی. گناهکار و بی‌گناه. پشیمان و بی‌خیال. دل‌رحم و سنگ دل. در فیلم شاهد انواع و اقسام تضادها هستیم. جان کافی بی‌گناه. بیل وحشی گناهکار. مردی که از گناهش پشیمان است و مردی که در آستانه اعدام عاشقانه مستر جینگلز را می‌پسندد. همه و همه نشان ازهم‌گسیختگی جامعه‌ای دارد که انگار دین و معنویت را فراموش کرده‌اند و منتظر معجزه‌ای برای پی بردن به حقایق معنوی و دینی هستند.

در مسیر سبز ما با سه گروه از افراد و شخصیت‌ها مواجهیم. گروه اول مجرم‌هایی هستند که به‌حکم دادگاه در آخرین روزهای زندگی‌شان مرگ را به انتظار و نظاره نشسته‌اند. گروه دوم نگهبانان و زندانبانانی که خود نیز دو گروه‌اند، گروهی که نمی‌خواهند بیش از وضع موجود زندانیان را آزرده‌خاطر کنند و گروه دیگری همچون پرسی که با خباثت حاضر است اعدام روی صندلی الکترونیکی را تماشا کند و گروه سوم افراد و اعضای خانواده گروه اول هستند. شخصیت‌هایی که می‌بینیم همه و همه در بطن داستان و روایت شکل می‌گیرند. در فیلم دیالوگ‌ها و کلماتی که از زبان شخصیت‌ها می‌شنویم بسیار بااهمیت هستند. در حقیقت این شخصیت‌ها هستند که روایت فیلم را با کلامشان شکل می‌دهند. درمجموع مسیر سبز، مسیری است که شخصیت‌های محکوم ‌به مرگ داستان، با طی کردن و قدم برداشتن در آن و درنهایت به رستگاری می‌رسند و شخصیتی مثل بیل وحشی هرگز لایق طی این مسیر نیست اما جان کافی که در سکانس‌های پایانی و پرده سوم فیلم با پیشنهاد پل برای فرار مواجه می‌شود می‌گوید که دیگر انگیزه‌ای برای حضور در این دنیای سیاه را ندارد و باوجوداینکه همه‌چیز برای فرارش از زندان آماده است مرگ را انتخاب می‌کند و به‌طور دیوانه‌واری به دنبال جاودانگی ست و به دنبال جایگاهی است که هیچ‌چیز نتواند آرامش درونی‌اش را به هم بزند؛ که این موضوع را سرانجام با دیدن صحنه اعدام جان کافی و شنیدن دیالوگ‌های او دنبال می‌کنیم. جان کافی احساس گناه می‌کند و خودش را ملامت می‌کند و می‌داند که هنوز هم افرادی هستند که از مرگ او لذت می‌برند و از او نفرت دارند.

بیل وحشی که جنایتکار و قاتل دو کودک از مسیر سبز که به اتاق اعدام منتهی می‌شد عبور نکرد؛ اما یک فرد سیاه ژست و ترسناک، با قلبی مهربان و انسانی وارسته و در مقابل شخصیت‌هایی مدرن با خوی شیطانی این درواقع شخصیت مدرنیته انسان امروز درنهایت به اعدام می‌رسد.

مسیر سبز موضوعی حساس را پیگیری و بررسی می‌کند. به‌طوری‌که شعارگونه نباشد. دارابونت از ابتدا تا انتهای فیلم به فهم و شعور مخاطبش احترام می‌گذارد و به نکته‌ای مهم اشاره می‌کند. مرگ. چیزی که روزی همه ما به آن می‌رسیم و آن را تجربه می‌کنیم... . مرگ در مسیر سبز ترسناک نیست.

مردن و جان دادن امری طبیعی ست که روزی همه دچارش می‌شویم؛ اما مسئله مهم این است که آیا ما ‌به این مرگ افتخار می‌کنیم یا همچون فردی مانند پل به نظاره مرگ فردی بی‌گناه می‌نشینیم و خود نیز هیچ نقشی در آن نداریم. مهم این است که ما به چه عنوانی جانمان را از دست می‌دهیم. کسی که با دست‌های خودش معجزه‌ای مانند جان کافی را نابود کرده است و یا کسی که با دست‌های خودش انسان‌هایی را به کام مرگ کشانده است یا فردی که بی‌گناه پای چوبه دار و صندلی اعدام می‌رود. بازهم در اینجا با تضادهایی مواجهیم. مجرم یا بی‌گناه. پشیمان یا در آرامش. با عذاب وجدان یا در نادانی.

 دارابونت با ساخت مسیر سبز توجه جهانیان و همه‌ی مخاطبان را خودآگاه یا ناخودآگاه به موضوعی مهم که معنویت است جلب می‌کند. طوری که همگان او را در به تصویر کشیدن این موضوع تحسین می‌کنند. دارابونت مفهوم را به‌زور در ذهن مخاطب به تصویر نمی‌کشد بلکه با روایت یک داستان تلاش می‌کند که ما با تمام اتفاقات و احساساتی پلیدی‌ها، انحرافات، بی‌گناهی‌ها، گناه‌ها، جنون، دیوانگی‌ها، زشتی‌ها، زیبایی‌ها، مشکلات و معجزه‌هایی که در آن میان اتفاق می‌افتد باور می‌کنیم.

بدین ترتیب ما به این نتیجه می‌رسیم که فیلم دارای نگاه‌ها، گرایش‌ها و باورهایی ست معنوی که این گرایش معنوی می‌تواند برگرفته از مدرنیته یا اندیشه الهیات سنتی یا الهیات جدید و پرسش‌های وجودی نو، یا نگاه مدرن به پرسش‌های قدیمی باشد. مسیر به‌خوبی نشان می‌دهد که انسان‌هایی که محکوم‌به مرگ‌اند در لحظات آخر زندگی‌شان به طرز عجیبی دچار تغییراتی جدی می‌شوند. محکومان تمامی آنچه را که پیش‌ازاین آموخته‌اند کنار می‌گذارند و همچون کودکی که محتاج حمایت‌های والدینش است لحظاتی جدید را تجربه می‌کنند. آن‌ها باتجربه بندهای زندان و مشاهده دوستانشان که به‌مرورزمان اعدام می‌شوند به‌شدت مظلوم و ترسو می‌شوند و شخصیت و تمام غرورشان به‌یک‌باره از بین می‌رود؛ و قدرت فکر کردن را از دست می‌دهند. به‌طوری‌که نسبت به هر اتفاق جدیدی واکنش نشان می‌دهند. به‌طوری‌که یکی از مرگ انسانی به‌شدت خوش‌حال می‌شود. دیگری از تاریکی می‌ترسد. دیگری در لحظه مرگش به چیزی جز مستر جینگلز فکر نمی‌کند و مسائل کاملاً بی‌اهمیتی برایشان مهم می‌شود. حتی دلشان برای خوردن نان ذرت یا فیلم دیدن تنگ می‌شود و جان کافی در لحظات آخر زندگی‌اش درخواستی جز دیدن یک فیلم ندارد.

فیلم پر است از نمادهایی که هرکدام منظوری را به ذهن مخاطب متبادر می‌کنند. جان کافی نماد انسانی پاک و معصوم و بی‌گناه است جدای از آنکه اعمال او نمادی از معجزه مسیح است. بیل دیوانه نماد پلیدی و شرارت محض است. موش (مستر جینگلز) نماد غرایز انسانی و جنسی است. گردنبندی که به گردن جان کافی می‌اندازند نماد مسیحیت مصلوب است. حتی تماشاگران صحنه‌های اعدام که با اشتیاق به تماشای صحنه اعدام با صندلی الکترونیکی نشسته‌اند نمادی از گونه‌ای از انسانیت هستند که تنها نقابی از انسان به چهره زده‌اند. یا حتی همکاران پل اجکام افرادی هستند که وقتی دور میز ناهار باهم جمع می‌شوند نمادی از ایمان متزلزل هستند. ایمانی که آن‌ها انگار بویی از آن نبرده‌اند و باوجود دیدن معجزات جان کافی با اسلحه‌ای مثل وینچستر او را برای درمان همسر رئیس زندان می‌برند که فقط با یک تیر می‌تواند یک شیر را از پا درآورند و نمی‌توانند تمایزی بین یک قاتل و قدیس قائل شوند. اجرای حکم اعدام با صندلی الکتریکی نشانه‌هایی از به «صلیب کشیده شدن عیسی مسیح» را با خود به همراه دارد که مجرمین محکوم‌به مرگ را تاآخرین‌نفس سر جای خودش نگاه می‌دارد.

اما درنهایت داستان پل اجکام به نیرویی سحرآمیز و جادویی که به‌عنوان یک هدیه از سوی جان کافی به او رسیده است دست می‌یابد. نیرویی که او را محکوم‌به زنده ماندنی می‌کند که در نگاه مخاطب ابدی به نظر می‌رسد. خداوند به پل عمری طولانی می‌دهد تا شاهد مرگ عزیزانش باشد و چیزی که عمیقاً دردآور است و در سکانس پایانی فیلم پل اعتراف می‌کند که هیچ علاقه‌ای به ادامه‌ی این رنج عظیم ندارد و از خدا چیزی جز مرگ نمی‌خواهد و به جهان پیرامونش هیچ علاقه‌ای ندارد. درنهایت مسیر سبز به‌طور هنرمندانه‌ای مفهوم مرگ را به نگاه مخاطب می‌کشاند. این‌که چیزی جز مرگ انتظار انسان را نمی‌کشد و درنهایت مرگ پیروز میدان است.

مسیر سبز از جهات بسیاری فوق‌العاده است. شیوه پرداخت‏ دراماتیک و اقتباسی بسیار قوی از رمان کینگ، جزئیات و ظرافت‏های بسیار فیلم‌نامه، تصویرپردازی و جلوه‌های تصویری و بصری هوشمندانه با پرداختی بسیار قوی، بازی گیری فوق‌العاده کارگردان از شخصیت‌های اصلی مانند تام هنکس، مایکل کلارک و دیوید مورس، فیلم‌برداری بسیار عالی‏ دیوید تاتر سال و موسیقی خیلی خیلی خوب تامس نیومن. همه این‌ها با وحدتی که با هوشمندی دارابونت به وجود آمده است منتج به یک فیلم جذاب‏ و مستحکم می‌شود،

دارابونت به طرز دیوانه‌واری به معجزه اعتقاد دارد و از لحظات ابتدایی فیلم این معجزه‌ها را به نگاه مخاطبش می‌کشاند. برخلاف رویکرد فعلی و اخیر هالیوود که معجزه را صرفاً امری نمادین و گاه غیرقابل‌باور و ساده می‌پندارند؛ اما داربونت اعتقاد دارد که معجزه امری ست مشهود و قابل‌مشاهده و می‌توانیم آن را هرلحظه در زندگی روزانه‌مان مشاهده کنیم. معجزه می‌تواند هرلحظه اتفاق بیفتد و زندگی‌مان را دستخوش تغییراتی عظیم قرار دهد و معتقد است که معجزه رخ می‌دهد و این امری ست آسمانی و این ما هستیم که باید آن را با خودشناسی بپذیریم و درک کنیم. به اعتقاد دارابونت مسیح هرلحظه در میان ماست. هرلحظه کشته می‌شود و ظهور می‌کند. هرلحظه برای هدایت آدمیان قدم به میدان می‌نهد اما گاه و بی گاه توسط ما معجزه مسیح نادیده گرفته می‌شود و مسیح می‌میرد و ما معجزه را به آستانه مرگی ناباورانه می‌کشیم.

و در پایان باید به دیالوگی از پل اشاره‌کنم. «گاهی اتفاق‌هایی تو دنیا میوفته که عجیبه خدا اجازه می‌ده اتفاق بیفته!». این خداست که بازی ما را در صحنه زمین با موسیقی معنویت، به نظاره نشسته است. همچون کارگردان و نویسنده فیلم مسیر سبز که بازی شخصیت‌های بند E زندان را با موسیقی فوق‌العاده توماس نیومن به نظاره نشسته‌اند. تام هنکس واقعاً دوست‌داشتنی ست. باید تأکید کنم که رعایت اختصار در این نوشتار چیزی نیست جز کم گفتن و گزیده گفتن.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۶ ، ۲۰:۵۲
بهنام جعفری بلالمی