پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری
پـیـونـدهـا :: Links

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بهنام جعفری بلالمی» ثبت شده است

مسیر سبز

شرح و تحلیلی کوتاه بر فیلم مسیر سبز، اثر فرانک دارابونت

نویسنده: بهنام جعفری بلالمی

مسیر سبز در لحظات اول دست داستانش را رو می‌کند و تفکری را در ذهن مخاطب متبادر می‌کند. گلی زیباست که در مرداب می‌روید... . مسیر سبز فیلمی است که داستان مردی را روایت می‌کند که شاهد مجموعه از معجزات است. معجزاتی که فقط از عیسی مسیح برمی‌آید. در فیلم نشانه‌هایی دراین‌ارتباط می‌بینیم. حدود سه یا چهار بار جان کافی در فیلم تأکید می‌کند که نامش جان کافی خوانده می‌شود اما به شکل دیگری هجی می‌شود و حروف اول اسم جان کافی مانند حروف اول عیسی مسیح است.

فیلم درون‌مایه‌ای در ارتباط با مسیحیت و باورهای مسیحی دارد که با نگاه فرقه‌هایی خاص از مسیحیت داستان رمان مسیر سبز کینگ را روایت می‌کند. رمانی که در 6 فصل نوشته‌شده و دارابونت آن را در اقتباسی 189 دقیقه‌ای نمایش داده است. در این نقد از کلی‌گویی‌های پیرامون داستان و شرح روایت فیلم پرهیز می‌کنم چراکه در رساله پیوست به‌قدر کافی و به تفضیل به آن پرداخت شده است؛ اما برداشت اولیه‌ام به‌عنوان یک مخاطب از فیلم پس از مشاهده تصاویر روایت‌های داستانی ازجمله (دوران رکود اقتصادی، جنایت، ظلم، نژادپرستی، ناکارآمدی دستگاه قضایی، اهمیت روابط فامیلی در سیستم اداری، مظلومیت محکومین به اعدام، انحرافات عجیب جنسی) به این موضوع پی می‌بریم که انگار همه‌چیز برای ظهور موعود آماده است. فضای حاکم بر فیلم به‌طور عجیبی درآمیخته با مفهوم مرگ است.

شخصیت‌ها به طرز بی‌نظیر و هنرمندانه‌ای از انواع و اقسام طیف‌ها انتخاب‌شده‌اند. سفیدپوست و سیاه‌پوست. اسطوره‌ای و دارای قدرت‌های فرازمینی، نادان و پست و بدون هرگونه فکر و انگیزه برای ادامه زندگی. گناهکار و بی‌گناه. پشیمان و بی‌خیال. دل‌رحم و سنگ دل. در فیلم شاهد انواع و اقسام تضادها هستیم. جان کافی بی‌گناه. بیل وحشی گناهکار. مردی که از گناهش پشیمان است و مردی که در آستانه اعدام عاشقانه مستر جینگلز را می‌پسندد. همه و همه نشان ازهم‌گسیختگی جامعه‌ای دارد که انگار دین و معنویت را فراموش کرده‌اند و منتظر معجزه‌ای برای پی بردن به حقایق معنوی و دینی هستند.

در مسیر سبز ما با سه گروه از افراد و شخصیت‌ها مواجهیم. گروه اول مجرم‌هایی هستند که به‌حکم دادگاه در آخرین روزهای زندگی‌شان مرگ را به انتظار و نظاره نشسته‌اند. گروه دوم نگهبانان و زندانبانانی که خود نیز دو گروه‌اند، گروهی که نمی‌خواهند بیش از وضع موجود زندانیان را آزرده‌خاطر کنند و گروه دیگری همچون پرسی که با خباثت حاضر است اعدام روی صندلی الکترونیکی را تماشا کند و گروه سوم افراد و اعضای خانواده گروه اول هستند. شخصیت‌هایی که می‌بینیم همه و همه در بطن داستان و روایت شکل می‌گیرند. در فیلم دیالوگ‌ها و کلماتی که از زبان شخصیت‌ها می‌شنویم بسیار بااهمیت هستند. در حقیقت این شخصیت‌ها هستند که روایت فیلم را با کلامشان شکل می‌دهند. درمجموع مسیر سبز، مسیری است که شخصیت‌های محکوم ‌به مرگ داستان، با طی کردن و قدم برداشتن در آن و درنهایت به رستگاری می‌رسند و شخصیتی مثل بیل وحشی هرگز لایق طی این مسیر نیست اما جان کافی که در سکانس‌های پایانی و پرده سوم فیلم با پیشنهاد پل برای فرار مواجه می‌شود می‌گوید که دیگر انگیزه‌ای برای حضور در این دنیای سیاه را ندارد و باوجوداینکه همه‌چیز برای فرارش از زندان آماده است مرگ را انتخاب می‌کند و به‌طور دیوانه‌واری به دنبال جاودانگی ست و به دنبال جایگاهی است که هیچ‌چیز نتواند آرامش درونی‌اش را به هم بزند؛ که این موضوع را سرانجام با دیدن صحنه اعدام جان کافی و شنیدن دیالوگ‌های او دنبال می‌کنیم. جان کافی احساس گناه می‌کند و خودش را ملامت می‌کند و می‌داند که هنوز هم افرادی هستند که از مرگ او لذت می‌برند و از او نفرت دارند.

بیل وحشی که جنایتکار و قاتل دو کودک از مسیر سبز که به اتاق اعدام منتهی می‌شد عبور نکرد؛ اما یک فرد سیاه ژست و ترسناک، با قلبی مهربان و انسانی وارسته و در مقابل شخصیت‌هایی مدرن با خوی شیطانی این درواقع شخصیت مدرنیته انسان امروز درنهایت به اعدام می‌رسد.

مسیر سبز موضوعی حساس را پیگیری و بررسی می‌کند. به‌طوری‌که شعارگونه نباشد. دارابونت از ابتدا تا انتهای فیلم به فهم و شعور مخاطبش احترام می‌گذارد و به نکته‌ای مهم اشاره می‌کند. مرگ. چیزی که روزی همه ما به آن می‌رسیم و آن را تجربه می‌کنیم... . مرگ در مسیر سبز ترسناک نیست.

مردن و جان دادن امری طبیعی ست که روزی همه دچارش می‌شویم؛ اما مسئله مهم این است که آیا ما ‌به این مرگ افتخار می‌کنیم یا همچون فردی مانند پل به نظاره مرگ فردی بی‌گناه می‌نشینیم و خود نیز هیچ نقشی در آن نداریم. مهم این است که ما به چه عنوانی جانمان را از دست می‌دهیم. کسی که با دست‌های خودش معجزه‌ای مانند جان کافی را نابود کرده است و یا کسی که با دست‌های خودش انسان‌هایی را به کام مرگ کشانده است یا فردی که بی‌گناه پای چوبه دار و صندلی اعدام می‌رود. بازهم در اینجا با تضادهایی مواجهیم. مجرم یا بی‌گناه. پشیمان یا در آرامش. با عذاب وجدان یا در نادانی.

 دارابونت با ساخت مسیر سبز توجه جهانیان و همه‌ی مخاطبان را خودآگاه یا ناخودآگاه به موضوعی مهم که معنویت است جلب می‌کند. طوری که همگان او را در به تصویر کشیدن این موضوع تحسین می‌کنند. دارابونت مفهوم را به‌زور در ذهن مخاطب به تصویر نمی‌کشد بلکه با روایت یک داستان تلاش می‌کند که ما با تمام اتفاقات و احساساتی پلیدی‌ها، انحرافات، بی‌گناهی‌ها، گناه‌ها، جنون، دیوانگی‌ها، زشتی‌ها، زیبایی‌ها، مشکلات و معجزه‌هایی که در آن میان اتفاق می‌افتد باور می‌کنیم.

بدین ترتیب ما به این نتیجه می‌رسیم که فیلم دارای نگاه‌ها، گرایش‌ها و باورهایی ست معنوی که این گرایش معنوی می‌تواند برگرفته از مدرنیته یا اندیشه الهیات سنتی یا الهیات جدید و پرسش‌های وجودی نو، یا نگاه مدرن به پرسش‌های قدیمی باشد. مسیر به‌خوبی نشان می‌دهد که انسان‌هایی که محکوم‌به مرگ‌اند در لحظات آخر زندگی‌شان به طرز عجیبی دچار تغییراتی جدی می‌شوند. محکومان تمامی آنچه را که پیش‌ازاین آموخته‌اند کنار می‌گذارند و همچون کودکی که محتاج حمایت‌های والدینش است لحظاتی جدید را تجربه می‌کنند. آن‌ها باتجربه بندهای زندان و مشاهده دوستانشان که به‌مرورزمان اعدام می‌شوند به‌شدت مظلوم و ترسو می‌شوند و شخصیت و تمام غرورشان به‌یک‌باره از بین می‌رود؛ و قدرت فکر کردن را از دست می‌دهند. به‌طوری‌که نسبت به هر اتفاق جدیدی واکنش نشان می‌دهند. به‌طوری‌که یکی از مرگ انسانی به‌شدت خوش‌حال می‌شود. دیگری از تاریکی می‌ترسد. دیگری در لحظه مرگش به چیزی جز مستر جینگلز فکر نمی‌کند و مسائل کاملاً بی‌اهمیتی برایشان مهم می‌شود. حتی دلشان برای خوردن نان ذرت یا فیلم دیدن تنگ می‌شود و جان کافی در لحظات آخر زندگی‌اش درخواستی جز دیدن یک فیلم ندارد.

فیلم پر است از نمادهایی که هرکدام منظوری را به ذهن مخاطب متبادر می‌کنند. جان کافی نماد انسانی پاک و معصوم و بی‌گناه است جدای از آنکه اعمال او نمادی از معجزه مسیح است. بیل دیوانه نماد پلیدی و شرارت محض است. موش (مستر جینگلز) نماد غرایز انسانی و جنسی است. گردنبندی که به گردن جان کافی می‌اندازند نماد مسیحیت مصلوب است. حتی تماشاگران صحنه‌های اعدام که با اشتیاق به تماشای صحنه اعدام با صندلی الکترونیکی نشسته‌اند نمادی از گونه‌ای از انسانیت هستند که تنها نقابی از انسان به چهره زده‌اند. یا حتی همکاران پل اجکام افرادی هستند که وقتی دور میز ناهار باهم جمع می‌شوند نمادی از ایمان متزلزل هستند. ایمانی که آن‌ها انگار بویی از آن نبرده‌اند و باوجود دیدن معجزات جان کافی با اسلحه‌ای مثل وینچستر او را برای درمان همسر رئیس زندان می‌برند که فقط با یک تیر می‌تواند یک شیر را از پا درآورند و نمی‌توانند تمایزی بین یک قاتل و قدیس قائل شوند. اجرای حکم اعدام با صندلی الکتریکی نشانه‌هایی از به «صلیب کشیده شدن عیسی مسیح» را با خود به همراه دارد که مجرمین محکوم‌به مرگ را تاآخرین‌نفس سر جای خودش نگاه می‌دارد.

اما درنهایت داستان پل اجکام به نیرویی سحرآمیز و جادویی که به‌عنوان یک هدیه از سوی جان کافی به او رسیده است دست می‌یابد. نیرویی که او را محکوم‌به زنده ماندنی می‌کند که در نگاه مخاطب ابدی به نظر می‌رسد. خداوند به پل عمری طولانی می‌دهد تا شاهد مرگ عزیزانش باشد و چیزی که عمیقاً دردآور است و در سکانس پایانی فیلم پل اعتراف می‌کند که هیچ علاقه‌ای به ادامه‌ی این رنج عظیم ندارد و از خدا چیزی جز مرگ نمی‌خواهد و به جهان پیرامونش هیچ علاقه‌ای ندارد. درنهایت مسیر سبز به‌طور هنرمندانه‌ای مفهوم مرگ را به نگاه مخاطب می‌کشاند. این‌که چیزی جز مرگ انتظار انسان را نمی‌کشد و درنهایت مرگ پیروز میدان است.

مسیر سبز از جهات بسیاری فوق‌العاده است. شیوه پرداخت‏ دراماتیک و اقتباسی بسیار قوی از رمان کینگ، جزئیات و ظرافت‏های بسیار فیلم‌نامه، تصویرپردازی و جلوه‌های تصویری و بصری هوشمندانه با پرداختی بسیار قوی، بازی گیری فوق‌العاده کارگردان از شخصیت‌های اصلی مانند تام هنکس، مایکل کلارک و دیوید مورس، فیلم‌برداری بسیار عالی‏ دیوید تاتر سال و موسیقی خیلی خیلی خوب تامس نیومن. همه این‌ها با وحدتی که با هوشمندی دارابونت به وجود آمده است منتج به یک فیلم جذاب‏ و مستحکم می‌شود،

دارابونت به طرز دیوانه‌واری به معجزه اعتقاد دارد و از لحظات ابتدایی فیلم این معجزه‌ها را به نگاه مخاطبش می‌کشاند. برخلاف رویکرد فعلی و اخیر هالیوود که معجزه را صرفاً امری نمادین و گاه غیرقابل‌باور و ساده می‌پندارند؛ اما داربونت اعتقاد دارد که معجزه امری ست مشهود و قابل‌مشاهده و می‌توانیم آن را هرلحظه در زندگی روزانه‌مان مشاهده کنیم. معجزه می‌تواند هرلحظه اتفاق بیفتد و زندگی‌مان را دستخوش تغییراتی عظیم قرار دهد و معتقد است که معجزه رخ می‌دهد و این امری ست آسمانی و این ما هستیم که باید آن را با خودشناسی بپذیریم و درک کنیم. به اعتقاد دارابونت مسیح هرلحظه در میان ماست. هرلحظه کشته می‌شود و ظهور می‌کند. هرلحظه برای هدایت آدمیان قدم به میدان می‌نهد اما گاه و بی گاه توسط ما معجزه مسیح نادیده گرفته می‌شود و مسیح می‌میرد و ما معجزه را به آستانه مرگی ناباورانه می‌کشیم.

و در پایان باید به دیالوگی از پل اشاره‌کنم. «گاهی اتفاق‌هایی تو دنیا میوفته که عجیبه خدا اجازه می‌ده اتفاق بیفته!». این خداست که بازی ما را در صحنه زمین با موسیقی معنویت، به نظاره نشسته است. همچون کارگردان و نویسنده فیلم مسیر سبز که بازی شخصیت‌های بند E زندان را با موسیقی فوق‌العاده توماس نیومن به نظاره نشسته‌اند. تام هنکس واقعاً دوست‌داشتنی ست. باید تأکید کنم که رعایت اختصار در این نوشتار چیزی نیست جز کم گفتن و گزیده گفتن.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۶ ، ۲۰:۵۲
بهنام جعفری بلالمی

"الف...

نوشتن و گفتن از نهضت حسین(ع) صدری مشروح می خواهد و لسانی بی عقده که در این حقیر نخواهید یافت ،لذا زبان خویش به دهان می گیرم و از لسان شهید عشق ، سید مرتضی آوینی برایتان سخن می گویم و قطره ای از دریای «فتح خون» را به کامتان می چکانم تا اگر طالب سیراب شدن از این بحر بودید ،چشمانتان را میزبان سطور و جملات عاشقانه ی کتاب «فتح خون» کنید: 

آل کسا در انتظار خامس خویشند تا روز بعثت به غروب عاشورا پایان گیرد و خورشید رحمت نبوی در افق خونین تاریخ غروب کند و شب آغاز شود ... شبِ نقمتی که در باطن رحمت حق پنهان بود؛شبی دراز و دیجور؛ شب ظلمتی که نور تنها از اخترانِ امامت می گیرد...
صحرای بلا به وسعت تاریخ است و کار به یک «یا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم» ختم نمی شود.اگر مرد میدان صداقتی، نیک در خویش بنگر که تو را نیز با مرگ انسی اینگونه است یا خیر ! اگر هست که هیچ، تو از قبله داران دایره ی طوافی و اگر نه... دیگر به جای آنکه با زبان،«زیارت عاشورا» بخوانی،در خیل اصحاب آخرالزمانی حسین(ع) با دل به زیارت عاشورا برو. «ضحاک بن عبدالله مشرقی» را که میشناسی! عصر عاشورا از جبهه ی حق گریخت بعد از آنکه صبح تا شام را در رکاب امام شمشیر زده بود. خوف فرزند شک است و شک زاییده ی شرک، و این هرسه خوف و شک و شرک، راهزنان طریق حقند... که اگر با مرگ انس نگیری،خوف راه تو را خواهد زد و امام را در صحرای بلا رها خواهی کرد.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۲۶
بهنام جعفری بلالمی
بعضی حرف ها هست که حرف برای گفتن نمی گذارد...
و چه سخت است مردِ عمل باشی!
.

عاشقى که عشق خود را بپوشاند و پاکدامنى ورزد و بدان سبب بمیرد، شهید است.

پیامبر خدا صلى‏ الله ‏علیه و ‏آله و سلّم؛کنز العمّال : 11203 منتخب میزان الحکمة : 306

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۴ ، ۱۹:۰۰
بهنام جعفری بلالمی
"الف...
....................

گاهی وقت ها شخصیت اجتماعی آدم ها اجازه نمی دهد سرشان را بالا بگیرند و حرف دلشان را راحت و آسوده بزنند. و این مقدمه ای ست برای فوران آتش فشان های درونی شان. گاهی وقت ها حرف هایی هست که دلت می خواهد همه ی شهر بشوند. گاهی حرف هایی هست که دیگران چه بدانند چه ندانند فرقی به حالت نمی کند. گاهی اما؛ راز هایی هست هر چند کوچک، مبادا کسی بویی ببرد! آن وقت با هزاران اتهام مواجه می شوی... . آن وقت تا بیایی و خودت را نشان بدهی؛ خودت را ثابت کنی پدرت را محترمانه در می آورند. گاهی وقت ها در زندگی ات کارهایی می کنی، هر چند کوچک. کارهایی که فقط به خود خودت مربوط می شود؛ یک موضوع کاملا شخصی محسوب می شود! اما باز ده ها نفر تو را مؤاخذه ات می کنند که آی، امان، فلان... تو چرا چنین عملی را (خواه خطا و خواه درست) مرتکب شده ای. گاهی می آیی و خودت را می کنی قاضی القضات عالم. هر چه که می بینی یک نظر صادر می کنی. یک دیدگاه عاقلانه و قاطعانه! از قیمت نان و شیر و تخم مرغ و شیرخشک و پوشک بچه گرفته تا قیمت املاک و خودرو و کیفیت تولیدات داخلی و خارجی! از ازدواج فلان دختر در فلان محله با فلان پسر در فلان شهر که بعدش طلاق گرفته اند و پسر در زندان است و دختر هم خانه ی پدرش. از تحصیلات عالیه فلان مرد تا بی سوادی فلان عالم. از دلایل عدم توافق هسته ای تا دلیل گرانی های اخیر نفت. از نظر در رابطه با شخصی ترین مسائل معنوی یک انسان تا نظر در رابطه با عامیانه ترین و (با عرض معذرت) مسخره ترین موضوعات عالم! آخر برادر من؛ خواهر من؛ تو را به این کار ها چه کار! تو انسانی. بنده ی خدایی یا شیطان؟ حرف حسابت چیست. در تاکسی می نشینی حرف می شنوی. روی نیمکت پارک می نشینی حرف می شنوی. روبروی مطبوعاتی می ایستی و چشم می دوزی به روزنامه ها باز حرف می شنوی. توی خانه ات روی تخت اتاقت دراز می کشی باز حرف می شنوی. در راه، در اداره، در محل کار، هر جا که می روی باز حرف می شنوی. آخر یکی نیست بگوید آهای! برادران محترم، خواهران محترمه؛ شما را چه به کار دیگران. برو کشک خودت را بساب. یکی نیست بگوید تو خودت که هستی؟ چه کاره ای! چه قدمی برداشته ای تا به حال. کدام قله را فتح کرده ای که از همه ی عالم و آدم ایراد می گیری!؟ وای از آن روزی که قیامت به پا شود. من مانده ام این همه حقی که به گردن مردم است را چگونه می خواهند پاسخ دهند. خدا خودش به حال همه مان رحم کند... .

برای ماهایی که داشته‌های دنیا، از هر جنس و مدلش؛ کار و پول و مدرک و منصب و ... توی چشم‌مان خیلی بزرگ است، خیلی شیرین و خواستنی‌ست، درد دارد وقتی قرآن بگوید؛ «متاعُ الدّنیا قَلیل» (نساء/77) . بگوید دنیا کم است، دنیا در برابر آخرت، خیلی کم است، خیلی ناچیز است. (توبه/38)
.

بهشت مامن مستان می ندیده به کام
عذاب ناب نصیب شراب ناب زده
نعیم دوست سزای هر آنکه عاشق اوست
باب لطف صلایی به شیخ و شاب زده
چه باغها که ندیده است چشم کس در خواب
به جای آب به فرش چمن گلاب زده
عروس بستر نورند حوریان بهشت
تنی چو نسترن و حجله ماهتاب زده
بگو بدانکه سحر جبهه می نهد بر خاک
که آفتاب دمد از رخ تراب زده
چه مرگ در رسد از راه وقت بیداریست
حذر ز واقعه ای خفتگان خواب زده

از مجموعه هزار خوشه عقیق، مهدی سهیلی

.

..* عنوان: روزی که نزدیک است... ؛ سوره مبارکه غافر، آیه 18

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۴ ، ۰۹:۴۷
بهنام جعفری بلالمی
"الف...
.
.
.
عید امسال - فاطمیه - هیئت - تو چرا نیستی؟ - ستاره؟ - بهار - بهار بدون تو! - بهار فاطمی- لباسِ سبزِ سربازی- من که غیر تو کسی رو ندارم! - تن ها! - بارونِ بارون چشمایِ گریون! - کی تموم می شه پس؟ - شلمچه - سال تحویل - فرمانده! - یعنی هستی؟ - دَرِ سوخته - خاکستر رویِ چادر؟ - وای - دل تنگ م! - زینب کو؟ - آخ - چرا سال تموم نمی شه؟ - آخه تو کجایی! - آقا؟ - آسمون؟ - بارون؟؟ - بابا! - یه شهید! چرا؟ - باز هم تنها بین تن ها... - 15 روز همه اش؟ - تیرِ خلاص! - چشای تو؟ - خاکِ بارون خورده؟؟ - ردِ سیلی روی صورتِ یه خانوم؟ - آخ- ............ - مادر! - حکایت مویِ سوخته- آخ - ستاره! - کربلا - کوچه - نیزه - آخ - عید؟ - نوروز - ذهن مشوّش- اه! - لعنتی - بابا! - سفره هفت سین - دستات - تسبیح تربت - چشمات- ستاره؟ - گذرِ عمر - خسته ام - یادش به خیر! - الو؟ - جواب نمی دی؟ - دیوانه! - بارون - بیرون- دم ایوون طلا - نسیمی که از سمت ضریح تو می وزد! - یا علی ابن موسی الرضا - حرفات - صدات - نگاهت- اسمِ تو! - گذرنامه - عبور- خداحافظی - 18 فروردین- نه! - نرو- کجایی؟ - خواستگاری- جواب؟ - بهار- دوباره بارون- نذرِ چشمات- سال تحویل- اه! - بازم تنهایی! - لعنتی- زندونی- واگویه- گریه - خواب! - چی می گی؟ - الو! - باشه - لال می شم- منو می شناسی؟ - نه! - ستاره! - آسمون! - پیراشکی؟ - آخه تو این بارون؟ - کوچه های خلوت؟ - وای! - جاده چالوس! - کلاردشت مثلا! - نه - لب دریای نوشهر- نه- انارور - نه؟ - کوچه های چالوس- نه؟ - صحن انقلاب - وای... . بسه دیگه! - زیر سِرُم- خون! خستگی- دلتنگی - چی می گی تو دلت؟ - کم آوردم! - نمی گم!
لال می شم... .

.
.
.
۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۱۲:۱۵
بهنام جعفری بلالمی
"الف...
...........................
«السَّلامُ عَلی رَبِیعِ الأنام»
ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی ؛ من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی.
.
...و تفقّهوا فیه فانّه ربیع القلوب
و در قرآن بیاندیشید که بهارِ دل‌هاست.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام


بهار، زمین را تازه می‌کند.

آیه‌‌های قرآنِ تو، قلبِ مرا.
.........

تا با تو بودن
پیاده جاری می شوم
بی پارو
بی قایق
و با هیچ نگاهی
که در انتظارم نشسته باشد
باور کن
خانه هایمان نزدیک است !
اگر بخواهی ...

.............

.
این روزها، تنها بهانه زندگی روزهایی هستند که به خیال انتظار می گذرند... . به انتظار شب های جمعه و دل های بی اختیار! به انتظار ناله های کمیل. به انتظار غروب های دلگیر... . به انتظار آقای خوبی ها! به انتظار نسیم مهربانی ها... . به انتظار بهاری که هنوز نیامده ست! سال هاست که تنها سال نو می شود! بهاری در کار نیست! پرنده های مهاجر به انتظار دیدن تو می آیند؛ به انتظار بهاری که هنوز نیامده ست! باران نیز این روزها فهمیده ست که تو اصل بهاری. آسمان نیز هم. چشم بسته به روی زمین. باران بهاری شدی، ربیع الانام شدی؛ گم شدی در هیاهوی عیدانه انسان ها؛ این روزها تنها بهانه مان انتظار برای ندبه ای دیگر است... . تنها بهانه تحمل روزهای تکراری، عطر تن توست. اینجا هنوز بهار که می شود؛ گلی به یاد تو سبز می شود؛ انگار ساعت ها خواب دیده اند تو را؛ انگار عادت شده در مشق شب مان بنویسیم! ای دل بخواه آمدنش را... انگار تنها بهانه ی آفتابی که هنوز در میان بوته های خانه مان سرک می کشد طلوع روز انتظارست... . بهار طبیعت در راه است و تویی که بهار جان هایی هنوز پشت پرده ای... . هر روز زمین نفس می گیرد؛ ساعت ها گاهی خواب می مانند؛ قلم ها گاهی بی رنگ می مانند، کتاب ها گاهی تورق نمی شوند، گوش ها گاهی نمی شنوند، چشم ها اما؛ همیشه بی بهانه اشک می ریزند، این روزها همه و همه به انتظارت می نشینند! گاهی هم به انتظار چشمانت می ایستند. ندبه می خوانند. بهاری می شوند. ساعت ها، دقیقه ها، پشت به پشت لحظه ها را سکوت می کنند. این روزها همه و همه؛ پشیمان می شوند از گذران ثانیه های انتظار بدون حضور تو.

.

بهار آمده اما هوا هوای تو نیست
مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست
به شوق شال و کلاه تو برف می آمد...
و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست
نسیم با هوس رخت های روی طناب
به رقص آمده و دامن رهای تو نیست
کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!؟
میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست
به دل نگیر اگر این روزها کمی دو دلم
دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست
به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...
شبیه در زدن تو...ولی صدای تو نیست
تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد
غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!
اصغر معاذی
.
 حالم را زیبا کن؛ ای محول الاحوال... . دست به قلم که می بری؛ شکوفه های بهاری به رقص در می آیند، باد در گوش هایت امن یجیب می خواند، ابرها به شوق تماشایت اشک می ریزند، درختان سر تعظیم فرو می آورند از تمنای کلماتت، آنگاه که محول الحول والاحوال می خوانی، تمام حالات جهان متحول می شوند، یا مقلب القلوب که می خوانی نوید بهاری ست که یادآور رستاخیز و تحولی ژرف و دل انگیز در حیات بشر است؛ اینجا بهاری دیگر ست... . این اولین تکه از جشن بهاریه ماست... . از برای پذیرایی میهمانان این خانه پنج دیواری، شعری و غزلی هست، نثر و توصیفی هست، برای گوش هایتان قطعاتی را از بهترین آثار موسیقی ایرانی انتخاب کرده ام که هدیه تان می کنم؛ و برای چشماهاتان؛ تابلو هایی از زیبایی های بهار؛ و برای رویا هایتان فوج فوج رنگ و نقش و نگار...  کمی منتظر بمانید. رنگینه های بهاری اتاق پنج دیواری خانه مان در راه ست.
بهنام جعفری بلالمی...
.
۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۳ ، ۰۸:۲۴
بهنام جعفری بلالمی
"الف...
.........................
.
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام‌طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست
نه که مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند
داستانیست که بر هر سر بازاری هست
.
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۳ ، ۲۲:۵۲
بهنام جعفری بلالمی

"الف...

.......................

دلم می خواست شبی را در کنار «تو»، در دل مسجد گوهرشاد باشم. اما نشد... . دل م مشتاق «تو» ست. دلشوره «تو» را دارم. خیال «تو» را دوست دارم. «تو» که بوده ای و نبوده ای. قصه مان شده قایم باشک بازی کودکانه. گاهی هستی گاهی نه. می آیی و ناگهان پیدایم می کنی؛ سُک سُک می کنی و دوباره غیب می شوی. می دانی چند وقت ست که یک دل سیر ندیده امت؟ به تنگ آمده ام... از این همه نبودنت؛ از این بغض گلوگیر... دوست داشتم؛ خانه ای داشتیم کاه گلی؛ تابستان می شد و شب ها روی پشت بام کاه گلی اش سرمان را می گذاشتیم روی یک بالشت کنار هم زل می زدیم به آسمان پر از ستاره... می دانی چیست؟ وقتی تنها دلخوشی ام، تنها معشوقم، تنها محبوب زندگی ام، تنها شوقم و تنها وجودم را از من بگیرند دیگر هیچ چیزی نیست که برایش حتی یک لحظه زنده باشم. فراموش نکن که من جز دوست داشتن «تو» راهی نداشته ام. از همان ابتدا تنها دوستت داشته ام، آنهم پاک و صادقانه... .

.

.

چشمان تو یادم داد فریاد کشیدن را

تا قله به سر رفتن از کـــوه پریدن را

اصرار نکن بانو این پیچ و خم وحشی

در مسخره پیچانده رویای رسیدن را

تا شوق سخن رویید رگبار سکوت آمد

تا در تن خود گیــرد گلــــواژه گزیدن را

با اینکه دهان‌ها را ایمان و قسم بسته

از گوش کــــه می‌گیرد آیات شنیدن را

تا بوده همین بوده از کاسه‌ی هم خوردیم

در  ما  ابدی  کـــردند  آییــــن  چریدن را

.

پی نوشت: 

1. حرف بسیار برای گفتن هست. اما کو گوش شنوا! 

2. درد دل بسیار است اما کو دلی برای نوشتن؟ 

3. دوری از «او» کاسه صبرم را لبریز کرده اما کو وصال؟ 

4. ارنست همینگوی خوب می گفت: (هر کس در دنیا باید یکی را داشته باشد که حرفهای خود را به او بزند؛ آزادانه و بدون رودربایسی و خجالت. به راستی انسان از تنهایی دق می کند.)

5. در روی زمین سعادتی بالاتر از یک عشق پاک و بادوام متصور نیست.  (مارک توین)

.

.

.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۳۳
بهنام جعفری بلالمی
"الف...
...........................

تب پاییز به چشمان شما میماند
نفس زرد خزان شعر مرا میخواند
حسرت آب حیاتی که زدستش دادم
رود خشکیده فقط حال مرا میداند!

در هیایوی زندگی ام بودم، در هیایوی رویای تو، در هیایوی همان چشمانی که هزار بار گفته ام رنگ خاک باران خورده ی کویر است، در هیایوی خیال زندگی در کنار تو بودم که ناگهان صدایم زدی...، صدایم زدی و دست کشیدی بر هوای زندگی ام، صدایت پر از مهر و محبت بود و نوازش، صدای تو، هر چه قدر هم که نباشی، باز در گوش هایم می پیچد... . صدایی که همیشه پر از عشقی نهفته است... صدایت، وقتی که نباشی هم هست! وقتی که دوری هم؛ صدای تو، همیشه هست. همیشه دست به گیسوان روح من می اندازد. همیشه گوش به زنگ صدای تو نشسته ام. صدایی که مجنونم می کند، دیوانه ام می کند، چنان رساست که سیم های دلم را به ملکوت خدایی وصل می کند. صدایت همیشه معطر به عطر زندگی ست. صدایت همیشه بوی تو را دارد، بوی عطرِ موهای تو رو. صدایِ تو، همیشه آشناست. همیشه؛ مثل تن م با آغوش تو. مثل سطح تن تو با تن من. صدای تو را، و صدای نفس هایم را به خیال سطح پاک آغوش تن تو در آمیخته ام. تپش های قلبم را با تپش های قلب تو. تو را که در آغوش می گیرم، من و تو یک تن می شویم. یک نفر می شویم. از حریم حضور آغوشمان تنها یک صدا بر می خیزد. تنها یک تپش. دستانم را روی خطوط به هم پیوسته دستانت می کشم. روی سراسر سطح بدنت... . روی چشمان پر از زندگی ات. در پستی و بلندی خیال تو، همیشه صدا هست، حرف برای گفتن تا دلت بخواهد هست، روح زندگی با تو همیشه هست، برای من، که از نبودنت همیشه بیم دارم... . من از خیلی چیز ها می ترسم. از لرزش صدای تو. از لرزش نگاه تو. از سر به زیری های تو. از دست های مشت شده ی تو. از نبودنت. از نگاه های دزدکی ات. از گرگ و میش بعد از نماز صبح. از دره ی بلند تنهایی بدون تو. از عصر همه ی جمعه ها می ترسم.

این روز ها را، بدون حضور تو، بدون خوردن نفس گرمِ تو به صورتم، بدون لمس ثانیه ها در کنار تو سر می کنم. این روز ها زندگی هیچ روشنایی ندارد. همه جا تاریک تاریک است. در درون روحم هیچ نمی گذرد. همیشه در خیال تو ام. در خیال بودن در کنار تو. تو. تو. تو. تو. تمام زندگی ام را این "تو" پر کرده ای. این روزها، حرفی ندارم که همه ی حرف هایم تکراری ست.

.
پی نوشت 1:
فکر می کردم کاری که می بایست بکنم این است که وانمود کنم یک آدم کرولال هستم. اینطوری دیگر مجبور نمی شدم با هر کس و ناکسی طرف صحبت بشوم و با آنها حرفهای احمقانه و بی فایده بزنم. اگر کسی می خواست چیزی به من بگوید مجبور می شد حرفهایش را روی تکه کاغذی بنویسد و بدهد به من. آنها بعد از مدتی از این کار خسته می شوند و حوصله شان سر می رفت و آنوقت من مادام العمر از شر حرف زدن با آدمها خلاص می شدم. همه خیال می کردند که من یک آدم فلک زده ی کرولالی هستم و دیگر ولم می کردند. در جایی کلبه کوچکی می ساختم و تا آخر عمر آنجا زندگی می کردم. کلبه را درست کنار جنگل می ساختم نه اینکه وسطش، برای اینکه می خواستم همیشه آفتاب داشته باشد...
ناطور دشت - جی. دی. سالینجر
.
پی نوشت 2:
...تمام بدبختی های آدم از همین جاست. وقتی که زیادی افسرده و دلتنگ است، حتی نمیتواند فکر بکند...
.
پی نوشت 3:
این روزها قدم در راهی گذاشته ام که گویند خیر است! دعایم کنید که راه سختی ست و چیزی ست در مایه های هفت خان رستم. خدا کمکمان کند. نمی خواهم بگویم که حالم خراب است. نمی خواهم اینجا از دردهای دلم بگویم. چرا که تنها پیامدش غمین شدن دوستانم است. پس چیزی نمی گویم و سکوت پیشه می کنم. تنها؛ دعایم کنید. که روزها و ساعت ها و ثانیه ها غنیمتند. وقت، وقت دعاست.
.
یاحق.
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۳ ، ۲۱:۱۸
بهنام جعفری بلالمی
"الف...
..............................

بازی تلخی است، وقتی در قماری سرسری
خشت خشتم را به دست آورده ای با دلبری
برگهایم را به آتش بسته پاییزِ "دلت "
در خیابان زرد و تنها مانده ام تا بگذری
در غیاب روزهای رفتنت حک کرده ام
اسم زیبای تو را بر خاتم انگشتری
مثل یک مرداب اگر دلواپست ماندم ببخش
در بزرگی ای که مانند گل نیلوفری
در مدار چشمهای روشن خورشیدی ات
همچنان می چرخد و می خواهدت این مشتری
این همه پروانه را مشغول خود کردی چرا؟
اینقدر شاعر که در آغوش خود می پروری
صبح ها دنبال تو خورشید هم سر میزند
از قوانین طبیعت یک سر و گردن سری
آمدی در خواب من پیراهن یاسی بپوش
دشت گُل وقتی به تن داری تماشایی تری
شانه را بگذار و از آیینه دلجویی بکن
وای اگر از زلف زیبایت بیفتد روسری...

یسنا فاضلی
۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۳ ، ۱۹:۳۶
بهنام جعفری بلالمی