پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری
پـیـونـدهـا :: Links

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اداره کل زنده ها» ثبت شده است

"الف... .
یک خان با تمام سختی ها و ناراحتی ها و خوشی ها و خاطرات ش گذشت... . شصت روز خاطره از گردان یکم و گروهان یکم «یاسر» و ده روز خاطره از گردان دوم و گروهان دوم «ثارالله»؛ شصت روز اول را منشی گروهان بودم ، کد 83 یاسر.... . و ده روز دوم را کد 134 ثارالله و تنها یک آموزشی!  دلم برای خوبان مرکز تنگ شده. سرجوخه ها وحید شلالوند، اسماعیل شاملو، توحید بابایی، پیمان اسکندری، حمیدرضا کبیری و فرمانده گروهان یاسر جناب ستوان سوم عباسی و فرمانده گروهان ثارالله سرکار پاسیار یکم روشن ضمیر. هر چه بود روزهایی از عمرمان گذشت و تازه رسیده ایم به راه اصلی... .

هفته ای که گذشت، پایان دوره آموزشی مان بود؛ و من پس از هفتاد روز آموزش در مرکز آموزش تخصصی شهید کچوئی کرج به درجه سربازی نائل شدم... مرکزی که ما آموزش دیدیم تحت نظر پلیس پیشگیری «یگان حفاظت سازمان زندان ها و اقدامات تامینی تربیتی کشور» بوده و طی دو ماه سربازان اعزامی از نقاط مختلف کشور رو جهت خدمت در یکی از مراکز تحت نظارت سازمان زندان ها آماده می کنه... . مراکزی از جمله زندان ها، بازداشتگاه ها، کانون های اصلاح و تربیت و ... . و من پس از این هفتاد روز و مراسم پایان دوره آموزشی 197 ابلاغیه ای را به دست گرفتم که روی آن نوشته بود: اداره کل زندان ها و اقدامات تامینی تربیتی استان تهران... . و روز شنبه 30 شهریور 1392 می بایست خودم را به این اداره جهت تقسیم معرفی کنم... . دست به دعا برداشته ام که بامداد فردا خوش حال باشم و فقط از خدا می خواهم که با ماندنم در اداره کل موافقت شود و من را به زندان های تهران معرفی نکنند. و این هم تصاویری از مراسم پایان دوره...

دعا کنید روزهای باقیمانده هم به خیر بگذرند... .

.


۷۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۲ ، ۰۱:۵۹
بهنام جعفری بلالمی

"الف...

خدایا راهی نمی بینم ، آینده پنهان است؛ اما مهم نیست!
همین کافیست که تو، راه را میبینی و من تو را...

دلم می خواهد سربازِ چشم‌هایتْ شوم، محلِ خدمتم هم؛ جبهه ی دلتْ باشد. هر روز خواب می بینم. فرمانده ای را خواب می بینم، که چپْ چپْ نگاهم می کند و پوتینم را با چشمِ چپَش دنبال می کند و از قدم هایم سانْ می بیند. خواب می بینم شاهِ دلم، اما سربازِ حکم؛ سرم، سر می شود، ترسْ حُکم ست، انگار سر و سرّیست بین شاهِ دلْ و سربازِ حُکم. وقتی حُکم یار نباشد؛ چه فرقی دارد. آثِ دل باشم، یا یک سربازِ پیرِ خشت! اصلا چه فرقی دارد. آثِ گشنیز باشم یا سربازِ پاره ی یک دستِ ناقص؛ وقتی همه بازی را باخته ایم... . هر روز تکرارِ لحظه ها را مدام برای خودم مجسم می کنم. یک بار جزیرهء خارک، ناوی؛ یک بار سربازِ سفارتِ ارمنستان در تهران، یک بار سربازِ مرزبانیِ ارومیه، یک بار سربازِ امریهء انجمنِ اسلامیِ دانش آموزان، یک بار سربازِ مرزبانیِ شلمچه، یک بار سربازِ سپاهِ بیرجند، هر بار یک جا و هر بار یک پادگان را در خواب هایم می بینم. اما امروز همه ی این خواب ها را گذاشتم کنار. سپردمشان به دیارِ باقی. فردا شروع داستانِ دیگری ست انگار! سرباز یگان حفاظت زندان ؛ 19 تیر اعزام می شوم. دوره آموزشی را در پادگان شهید کچویی کرج می گذرانم و بعد از دوران آموزشی ندامتگاه نوشهر. از همین حالا آن روزها را می بینم. روی سرمان کلاهی می گذارند و اسلحه ای به دستانمان می دهند. یک لباس طوسی یک دست به تن می کنیم و قرار است با همین لباس ها هم شب را روی یکی از تخت های سه طبقه سوله ای با 1200 نفر ظرفیت به صبح برسانیم. ساعت چهار صبح ساعت برپاست و آنکات کردن تخت ها. تکه نانی به دستمان می دهند و روز را با گرمای تابستان و زبان روزه آموزش می بینیم. همین حالا که 53 روز مانده تا شروع آموزشی؛ اتیکت سربازی را چسبانده روی پیشانیم می بینم، آن بالا روی پیشانیم نوشته، سربازِ وظیفهء دوره ی 191 ِ یگانِ حفاظت، گردان یکم، گروهان یاثر... . همه را چون روز روشنی می بینم. نگهْ بانی، بالای برجک، جایی که تنهایی و تنهایی خدا را احساس می کنی. صبح گاه، فرمانِ به صفْ صفْ. پیش فنگْ. دوش فنگْ. به چپْ چپْ. به راستْ راستْ. خبرْ دارْ. چپُ راستم می کنند این واژه های بی حیا. جایی که فرمانده گروهان وارد می شود. لحظه هایی که بی کسی به شکل طناب می شوند. جایی که حتی کلمات سرباز می شوند. می بینم آن روزهایی را که توی زندان، هنگامی که پاس می دهم، توی بند، مردِ زندانی از خواب می پرد؛ صدایم می زند، آی سرباز، دستم به دامنت! یک نخ سیگار... . روز هایی را می بینم که سرباز هایی بی دود و بی سیگار روی برجک آواز می خوانند. روزی را می بینم که دختر همسایه به انتظار پسر مغازه دار، سر کوچه پست می دهد، روز هایی را می بینم که به انتظار لحظه ای تماس پشت باجه مخابرات می ایستم و پشت تلفن، صدای تو را که شنیدم؛ داد می زنم؛ آی! با تو ام فرشته ی زمینی ام؛ تا آخرین لحظاتِ زندگی ام خبردارِ تو ام... !

53 روز مانده ست تا شهر الرمضان، 53 روز هم انگار مانده ست تا شروع اولین روز آموزشی من؛ لحظه به لحظه ای 53 روز؛ دقیقه به دقیقه اش، ساعت به ساعت ش را دعا می کنم، همچنان دعا می کنم این ثانیه ها (63072000 ثانیه) و این دقایق ( 1051200 دقیقه) و این ساعت ها (17520 ساعت) و این روزها (730 روز)  و این ماه ها (24 ماه) و این سال ها (دو سال) به خیر بگذرند... . 

.

.
.
.

الهى ذوق مناجات کجا و شوق کرامات کجا؟

.

.

مسئله بعدی این که ماه رجب ست و روز های بی نظیر الهی، این روزها عاشق باشید، برای معشوقتان مجنون شوید و او را چون لیلی به وجد بیاورید، این روزها دل به دریا بزنید، این روز ها روزه گرفتن این شب ها زنده داری و احیا دوای بسیاری از درد هاست و ره آورد بسیاری از دل های دلداده و آواره است. این روزها باید دل را ساده و هموار نگاه داشت. خالی از نقش و نگار. بی نقطه و چون لوحی محفوظ. خدای من این روز ها مست کلماتت شدم، مست شیرین زبانی ادعیه هایت. الهی به زیبایی سادگی ، به والایی اوج افتادگی ، اسیرم مکن جز به بند غمت . رهایم مکن جز به آزادگی. دنیا فقط با معرفت الله قشنگ است. و دنیا با معرفت الله بالاتراز بهشت است. این روزها سعی کنیم روزه بگیریم، شبها را به عبادت بپردازیم و یا حداقل بیدار بمانیم و کمی فکر کنیم، کمی مطالعه کنیم کمی عاشقانه هایمان را مرور کنیم. بین الطلوعین ها را هم بیدار بمانید که نور علی نور ست. ما را هم دعا کنید... .

یکی از اساتید می‌فرمود: انسان وقتی از آن پرده برداشته می‌شود و وارد قیامت می‌شود می‌گوید این خدا بود؟ این که همیشه ما با آن بودیم! بله خدا همین است که الآن با تو است و به قول حضرت، با حجاب خلق برای ما تجلی می‌کند. حجاب‌های عوالم گوناگون جلوی تجلی کامل حق را گرفته، کارِ ما برطرف کردن حجاب‌هاست، لازم هم نیست حجابهای بیرون را برطرف کنیم. ما حتی اگر حجابهای عالم درون را برطرف کنیم می‌بینیم که خداوند در آغوش ماست؛ گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی/ گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی؛ مشکل این است که ما نیک نمی نگریم و بصیرتمان را از دست داده ایم. ما مدام دور را نگاه می‌کنیم و در حالی که او نزدیک است. عرض کرد خدایا از من دوری که ندا کنم تو را یا نزدیکی که نجوا کنم تو را؟ «فانّی قریبٌ...» خدا از خودت هم به خودت نزدیک تر است، نزدیکِ نزدیک است.

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر

بشنوید از عاشقانه های همسر شهید حمید باکری...

.
.
 

.

پی نوشت:

 

حال نوشتن نداشتم برای نوشتن این پست، خیلی پراکنده و شلوغه، هر چه آمد و شد؛ نوشتم!

 

۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۳:۰۰
بهنام جعفری بلالمی