پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری
پـیـونـدهـا :: Links

53 روز تا شروع آموزشی...

شنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۳:۰۰ ق.ظ

"الف...

خدایا راهی نمی بینم ، آینده پنهان است؛ اما مهم نیست!
همین کافیست که تو، راه را میبینی و من تو را...

دلم می خواهد سربازِ چشم‌هایتْ شوم، محلِ خدمتم هم؛ جبهه ی دلتْ باشد. هر روز خواب می بینم. فرمانده ای را خواب می بینم، که چپْ چپْ نگاهم می کند و پوتینم را با چشمِ چپَش دنبال می کند و از قدم هایم سانْ می بیند. خواب می بینم شاهِ دلم، اما سربازِ حکم؛ سرم، سر می شود، ترسْ حُکم ست، انگار سر و سرّیست بین شاهِ دلْ و سربازِ حُکم. وقتی حُکم یار نباشد؛ چه فرقی دارد. آثِ دل باشم، یا یک سربازِ پیرِ خشت! اصلا چه فرقی دارد. آثِ گشنیز باشم یا سربازِ پاره ی یک دستِ ناقص؛ وقتی همه بازی را باخته ایم... . هر روز تکرارِ لحظه ها را مدام برای خودم مجسم می کنم. یک بار جزیرهء خارک، ناوی؛ یک بار سربازِ سفارتِ ارمنستان در تهران، یک بار سربازِ مرزبانیِ ارومیه، یک بار سربازِ امریهء انجمنِ اسلامیِ دانش آموزان، یک بار سربازِ مرزبانیِ شلمچه، یک بار سربازِ سپاهِ بیرجند، هر بار یک جا و هر بار یک پادگان را در خواب هایم می بینم. اما امروز همه ی این خواب ها را گذاشتم کنار. سپردمشان به دیارِ باقی. فردا شروع داستانِ دیگری ست انگار! سرباز یگان حفاظت زندان ؛ 19 تیر اعزام می شوم. دوره آموزشی را در پادگان شهید کچویی کرج می گذرانم و بعد از دوران آموزشی ندامتگاه نوشهر. از همین حالا آن روزها را می بینم. روی سرمان کلاهی می گذارند و اسلحه ای به دستانمان می دهند. یک لباس طوسی یک دست به تن می کنیم و قرار است با همین لباس ها هم شب را روی یکی از تخت های سه طبقه سوله ای با 1200 نفر ظرفیت به صبح برسانیم. ساعت چهار صبح ساعت برپاست و آنکات کردن تخت ها. تکه نانی به دستمان می دهند و روز را با گرمای تابستان و زبان روزه آموزش می بینیم. همین حالا که 53 روز مانده تا شروع آموزشی؛ اتیکت سربازی را چسبانده روی پیشانیم می بینم، آن بالا روی پیشانیم نوشته، سربازِ وظیفهء دوره ی 191 ِ یگانِ حفاظت، گردان یکم، گروهان یاثر... . همه را چون روز روشنی می بینم. نگهْ بانی، بالای برجک، جایی که تنهایی و تنهایی خدا را احساس می کنی. صبح گاه، فرمانِ به صفْ صفْ. پیش فنگْ. دوش فنگْ. به چپْ چپْ. به راستْ راستْ. خبرْ دارْ. چپُ راستم می کنند این واژه های بی حیا. جایی که فرمانده گروهان وارد می شود. لحظه هایی که بی کسی به شکل طناب می شوند. جایی که حتی کلمات سرباز می شوند. می بینم آن روزهایی را که توی زندان، هنگامی که پاس می دهم، توی بند، مردِ زندانی از خواب می پرد؛ صدایم می زند، آی سرباز، دستم به دامنت! یک نخ سیگار... . روز هایی را می بینم که سرباز هایی بی دود و بی سیگار روی برجک آواز می خوانند. روزی را می بینم که دختر همسایه به انتظار پسر مغازه دار، سر کوچه پست می دهد، روز هایی را می بینم که به انتظار لحظه ای تماس پشت باجه مخابرات می ایستم و پشت تلفن، صدای تو را که شنیدم؛ داد می زنم؛ آی! با تو ام فرشته ی زمینی ام؛ تا آخرین لحظاتِ زندگی ام خبردارِ تو ام... !

53 روز مانده ست تا شهر الرمضان، 53 روز هم انگار مانده ست تا شروع اولین روز آموزشی من؛ لحظه به لحظه ای 53 روز؛ دقیقه به دقیقه اش، ساعت به ساعت ش را دعا می کنم، همچنان دعا می کنم این ثانیه ها (63072000 ثانیه) و این دقایق ( 1051200 دقیقه) و این ساعت ها (17520 ساعت) و این روزها (730 روز)  و این ماه ها (24 ماه) و این سال ها (دو سال) به خیر بگذرند... . 

.

.
.
.

الهى ذوق مناجات کجا و شوق کرامات کجا؟

.

.

مسئله بعدی این که ماه رجب ست و روز های بی نظیر الهی، این روزها عاشق باشید، برای معشوقتان مجنون شوید و او را چون لیلی به وجد بیاورید، این روزها دل به دریا بزنید، این روز ها روزه گرفتن این شب ها زنده داری و احیا دوای بسیاری از درد هاست و ره آورد بسیاری از دل های دلداده و آواره است. این روزها باید دل را ساده و هموار نگاه داشت. خالی از نقش و نگار. بی نقطه و چون لوحی محفوظ. خدای من این روز ها مست کلماتت شدم، مست شیرین زبانی ادعیه هایت. الهی به زیبایی سادگی ، به والایی اوج افتادگی ، اسیرم مکن جز به بند غمت . رهایم مکن جز به آزادگی. دنیا فقط با معرفت الله قشنگ است. و دنیا با معرفت الله بالاتراز بهشت است. این روزها سعی کنیم روزه بگیریم، شبها را به عبادت بپردازیم و یا حداقل بیدار بمانیم و کمی فکر کنیم، کمی مطالعه کنیم کمی عاشقانه هایمان را مرور کنیم. بین الطلوعین ها را هم بیدار بمانید که نور علی نور ست. ما را هم دعا کنید... .

یکی از اساتید می‌فرمود: انسان وقتی از آن پرده برداشته می‌شود و وارد قیامت می‌شود می‌گوید این خدا بود؟ این که همیشه ما با آن بودیم! بله خدا همین است که الآن با تو است و به قول حضرت، با حجاب خلق برای ما تجلی می‌کند. حجاب‌های عوالم گوناگون جلوی تجلی کامل حق را گرفته، کارِ ما برطرف کردن حجاب‌هاست، لازم هم نیست حجابهای بیرون را برطرف کنیم. ما حتی اگر حجابهای عالم درون را برطرف کنیم می‌بینیم که خداوند در آغوش ماست؛ گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی/ گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی؛ مشکل این است که ما نیک نمی نگریم و بصیرتمان را از دست داده ایم. ما مدام دور را نگاه می‌کنیم و در حالی که او نزدیک است. عرض کرد خدایا از من دوری که ندا کنم تو را یا نزدیکی که نجوا کنم تو را؟ «فانّی قریبٌ...» خدا از خودت هم به خودت نزدیک تر است، نزدیکِ نزدیک است.

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر

بشنوید از عاشقانه های همسر شهید حمید باکری...

.
.
 

.

پی نوشت:

 

حال نوشتن نداشتم برای نوشتن این پست، خیلی پراکنده و شلوغه، هر چه آمد و شد؛ نوشتم!

 

نظرات (۱۶)

۲۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۵:۴۵ سامره فصیحی مقدم
سلام

خدایا راهی نمی بینم ، آینده پنهان است؛ اما مهم نیست!
همین کافیست که تو، راه را میبینی و من تو را...
زیبا آغاز کردید و زیباتر به پایان رساندید! بی اغراق لذت بردم از قوت قلمتان و افتخار کردم به چنین هم استانی بااستعدادی!
احساستان را درک می کنم چون به زودی برادر کوچکم هم همین روزهای شما را تجربه خواهد کرد. دوران سربازی علیرغم تمام سختیهایش برای خیلی ها خاطرات به یادماندنی برجا گذاشته است و امیدوارم برای شما هم همینگونه بشود. کاش به این دوران هم به مثابه یک فرصت می نگریستید، فرصت آموختن تجربه های جدید...

با آرزوی بهترینها برای برادرم
یاحق

پاسخ:
استعدادی نیست جدا، یک سری چرندیات می نویسم گاهی که این هم یکی از همان هاست!
.
خاطراتش را نخواهیم چه کسی را باید ببینیم آیا؟ :دی
.
آری؛ این دوره هم فرصتی ست که نباید چشم به روی ش بست، اما این فرصت می توانست به تر از این حرف ها هم باشد.
من هم برای شما آرزوی موفقیت و خوشی می کنم.
یا علی.

خوشم میاد از نوشته هایی که انقد خوب تموم میشن
صدای تو را که شنیدم؛ داد می زنم؛ آی! با تو ام فرشته ی زمینی ام؛ تا آخرین لحظاتِ زندگی ام خبردارِ تو ام... !

خدا پشت و پناهتون
ایشالا آموزشی و روزه هر دو واستون آسون خواهد شد با این عشق و کمک خدا :)
پاسخ:
عشق گاهی کار دستِ آدم می دهد! گاهی آنقدر دچارش می شوی که نمی توانی دل به کاری بدهی، لامذهب وقتی تمام وجودت را فرا می گیرد، گم می شودی در آغوشش!
دنیایی دارد برای خودش!
.
خدا پشت و پناه همه عاشق هاست، ممنونم از حضورتون.
.

نصیب بهترین بندگان خدا بشید انشاالله..
پاسخ:
این جمله درگیرم می کند!
سلام سرباز
نه خسته...
پاسخ:
هنوز سرباز نشده ایم؛ در انتظار روزهای سربازی هستیم. شما نیز نه خسته!
اقای جعفری نوشتتون خیلی خوب بود! امیدوارم رمضان امسال پر از تحول باشه برای ِ همه واینکه این دو سال سربازی هم به خیر بگذره
پاسخ:
خانمِ الهام نظر لطفِ شماست. انشاالله. 
 خیلی خوب مینویسی عالی بووود ....... شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد 

موفق باشی بهنام جان
پاسخ:
ممنونم خانمِ ثنا.
.
شما نیز موفق باشید... .

من همیشه لحظه ای که خواب ها به پایان میرسند رو دوست دارم ! آقا موفق باشید زبازیتون آرام :)
در مورد پادکست هم می خواستم بگم خیلی از مشکلها از اونجای شروع شد که شهدا رو مقدس کردیم وقتی چیزی سمت تقدس گرایی میره دیگه از بدن جامعه دور میشه مگر برای یک سری افراد خاص  این طور نباشه البته نظر شخصیه من هست :) به هر حال مقدس بودن با بزرگ و بزرگوار بودن فرق داره...
پاسخ:
این خواب حالا حالا ها قرار نیست به پایان برسه...
.......
شما نیز هم؛ آرزوی موفقیت دارم براتون.
.
شهدا مقدس هستند و از همون اول هم مقدس بودند!
مشکل از جای دیگه، مشکل اینجاست که کسی شهدا رو نمی شناسه. کسی راه شون رو نمی فهمه.
یعنی بهتره بگم، کم پیدا می شه کسی که شهدا رو بشناسه.
.
شهید راه و هدفش مقدسه!
این رو همه باید بدونن.
خداقوت
پاسخ:
ممنونم علی آقا... .
سلام آقا بهنام عزیز! سایت خیلی خوبی داری. حقیقتا لذت بردم. امر فرموده بودید بیایم و اومدم. انشالله همیشه موفق و موید باشید.
پاسخ:
ممنونم جناب محبوبی عزیز. نظر لطف شما و باعث افتخار بنده ست که لایق دونستید و قدم رو چشمان ما گذاشتید. آقایید. 
۰۱ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۰۶ التقاط همیشگی
سلام
موفق باشید.
پاسخ:
سلام.
ممنونم.. .
همچنین شما.

سلام خوشتیپ

ما هم اومدیم پیش شما

اایشالله  20 تیر اونجاییم

 

S E I

 

سلام...من دوره 191 کچوئی هستم...یاد آموزشی بخیر گردان یکم سرجوخه بیات و سلمان صفت چه دورانی قشنگی بود...
۲۵ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۲۹ بنبامین اسکندری
سلام داداش منم سرباز پادگان کچویی بودم گردان2 گروهان مقداد کد65 ارشد گروهان تخت دوم از سمت ال سی دی بالا گوهان کمیل دلم واسه اون رژه رفتن خیلی تنگ شده اون روزایی که ساعت 3.30دیقه صبح توی صف اصله می ایستادیم به هر حال سلامتی همه سرباز ها
کچویی واقعآ هتله هتل

سلام دوست من

من هم سرباز بودم در این پادگان و سه ماه در این پادگاه آموزش دیدم

اینها هم دوستان هستند که بعد از این دوران با من بودند

http://sarbaz6193.blogfa.com/

دوران خیلی سختی بود

با سلام  و خسته نباشید

من دوره 150 گرهان ایمان کد 162  سال 88

یادش بخیر واقعا هتل بود


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی