پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری
پـیـونـدهـا :: Links

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز*

يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۱، ۱۰:۳۲ ب.ظ
"الف...
...........................

(1)
سلام...


http://yaseraeen.ir/SAM.php?t=YToyOntzOjM6InVzciI7czoyNDoiMTExMzkwNTBfNzEzMjgyNjI5NDguanBnIjtzOjI6IlVOIjtzOjY6ImFkbWluYSI7fQ==

سلام قول من رب الرحیم.
خواهشا اگر مخاطب این خانه هستید و مهمان این ضیافت
چراغ این خانه را هم به ردپای عبورتان روشن کنید
درست است من برای خودم و مخاطب م می نویسم اما چشمم به دیدگاه دوستانم است
کسانی که می آیند و بی هیچ نگاهی می روند
کسانی که می آیند و می خوانند و می روند
کسانی که می آیند و سلامی می گویند و می روند
کسانی که می آیند و احوال پرسی ای می کنند و می روند
و سر آخر کسانی هم هستند
که می آیند و می خوانند و گپی می زنند و انتقادی می کنند و توصیفی می کنند.
و خلاصله چراغ این خانه را روشن می کنند.
پس شما هم
چراغی روشن کنید
که این خانه و دل صاحب خانه اش خاموش نشود.


(2)

گل زر به کف و شراب در سر دارد
در گوش ز بلبل غزلی تر دارد

خرم دل آنکسی که چون گل به صبوح
هم مطرب و هم شراب و هم زر دارد

(3)
بعد از مدت ها فقط باید نوشت. به هر بونه ای که می شود باید برای آرام شدن ثانیه ها نوشت. حتی شده دو کلام مقدمه بنویسی باید بنویسی. حتی اگر دو سال از نوشتن دور باشی. دقیقا مانند مداومت بر ذکر یا احد باید بر ذکر نوشتن مداومت داشت؛ تا آنکه بعد از مدتی دچار حالت خاص آن ذکر شوی. می شود گفت جوری که آن ذکر اثر کند و به قولی بگیرد طرف مصاحبت ت را و مهم تر خودت را در آغوش بگیرد. باید آنقدر بنویسی. آنقدر غرق در آغوش نوشتن شوی. آنقدر خودت را به محبتش بسپاری؛ آنقدر ثانیه هایت را سرشار از کلمات و مهر ابدی شان کنی که آن حالت ی را که داده اند از کالبدت جدا نکنند. باید نوشتن چون روحی شود که با مرگ از کالبد می ستانندش. واقعا گاهی در همین دو ماه...در همین دو ماهه و دو روزه که شاید به چشم و دیدگان ما ناچیز بیاید؛ زندگی وُ روزِگارمان وُ چشم وُ دلـــِمان دیگر گونه می شود... . آنقدر لحظه ها اثر گذارند که راه حتی عوض می شود و خودش را کج می کند تا یارش را پیدا کند. راه بی ناصر به جایی نمی رسد. حتی جایی که نتوانی در آن یک لیوان چایی با خیال راحتی بنوشی و سر بر بالینی بگذاری و بنویسی و بمانی و زندگی کنی و سر آخر به خوشی بمیری. کافی ست گامی برداری و پی او بدوی؛ آن وقت تو تنها سواره نیستی، سپه سالاری به مسیر  دامن عشق. باید رها کنی اینجا عقل را و خرد را و فقط بنویسی. آنقدر بنویسی که فغان و غم خواری حرام شود بر نوک انگشتانت، آنقدر بنویسی که جان بهشت شود بحر چشمان قلمت. آنقدر بنویسی که تو را دلی پیدا شود گرفتار عشق و دلداری؛ باید آنقدر بنویسی که از دور دایره این محیط پرگاری شود قلمت. باید نوشت تا حال ثانیه ها خوب شود. باید نوشت تا حالی دگرگون شود. باید نوشت تا اسبی زین شود و دربی گشوده. باید نوشت!

(4)

غمی به گرد دلم جلو‌ه‌گر شده
پاییز...


(5)

غمی به گرد دلم جلو‌ه‌گر شده که نشان از آمدن پاییزی ست که در و دیوار دلش را نم گرفته، صدای آوازش را غم گرفته. پاییزی که همه درد است و همه داغ است و همه عشق است و همه سوز. همه در هم گذرد هر مه و هر سال و شب و روزش. کَت کؤشنین پاییزلارى ، یازلارى‬، ‫بیر سینما پرده سى دیر گؤزوْمده‬، ‫تک اوْتوروب ، سئیر ائده رم اؤزوْمده‬... . نشانه های پاییز را در گوشه کنار شهر گاهی می شود دید. برگ ها آرام آرام زردی می گیرند و درخت ها فشار خونشان پایین می آید و رنگ از رخسار شاخساران و برگ های عطشان می پرد و ندا می آید که خزانی دل تنگ در راه است... .

(6)

فرست بادهٔ جان را به رسم دلداری
بدان نشان که مرا بی‌نشان همی‌داری

بدان نشان که به هر شب چو ماه می‌تابی
ز ابر دل قطرات حیات می‌باری

چه قطره‌هاست که از حرف عشق می‌بارد
ز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری

میان خار و گل این سینه‌ها چو بلبل مست
ضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری

هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشق
چو چنگ بی‌خبرم از نوا و از زاری

از آن دمی که صراحی عشق تو دیدم
تهی و پر شده‌ام دم به دم قدح واری

میان جمع مرا چون قدح چه گردانی
چو شمع را تو در این جمع در نمی‌آری

مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدین
که خاک تبریز از وی بیافت بیداری

(7)



کم نامه ی خاموش برایم بفرسـت     از حرف پرم گوش برایم بفرســـت دارم

دارم خفه می شوم در این تنهایی        لطفاً کمی آغـــوش برایم بفرست...

جلیل صفربیگی

(8)
هجده سالگی
من کوچ کردم.
از کودکی به میانسالی.
جوانی را ندیده ام.
نمی دانم چه شکلی بود.
نمی دانم شکل و قیافه اش را.
نمی دانم اوضاع و احوالش را.
یک دوره ی سوخته در زندگی تلخ من.
نمی دانم این نوجوانی و جوانی چه شکلی بود برای دیگران.
اما طعم یک چیز را چشیدم. آن هم عشق بود.
عشق را که بچشی بزرگ می شوی. وقتی چشمانت برایش برق می زند.
وقتی دلت برایش قنج می رود.
آری. اینجاست که هم عاشق شده ای و هم پیر.
عاشقی ابتدای بدبختی ماست.
عاشقی آنجایی ست که از سر تنهایی لب به سیگار می زنی.
عاشقی تازه آنجا معنا پیدا می کند که معشوقت تنهایت بگذارد.
عاشقی همان جایی ست که بزرگ شدن معنی پیدا می کند.
عاشقی فرهاد می خواهد. کوه می خواهد.
عاشقی معنای چاله میدان ها نیست.
عاشقی درد و داد و سوز نیست.
عاشقی گریه نیست.
عاشقی فصلی در پس پاییز است.
عاشقی معنای بزرگی ست که جنون در پی خواب هایش دارد.
عاشقی .................
بزرگ شده ام آری.
میان کودکی ها عاشق شده ام.
میان نوجوانی پیر شده ام.
میان دنیای کودکی و نوجوانی و جوانی گم شده ام.
میان 18 سالگی پراکنده شده ام.

( از مقدمه کتاب 18 سالگی- نوشته بهنام جعفری بلالمی) - البته ما الان 18 ساله نیستیم... .

(9)
-منطقه گیلان- اشکورات

 1. ...

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/163405_1415337081764_1782694281_798015_8224572_n.jpg

2. ...

3. تابستان 89

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/247070_1598307535911_1782694281_1045107_5347239_n.jpg

4. تابستان 89

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/248216_1598312016023_1782694281_1045124_904774_n.jpg

5. ...

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/423078_336470616387973_202234699811566_878747_1730783577_n.jpg

6. اردیبهشت 90

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/254974_1600349906969_1782694281_1048082_304407_n.jpg


(10)

بی خیالِ چارباغ و صفه و ساعی و خیابان ولی عصر؛
بیا میان همین واژه ها قدم بزنیم 

( از وبلاگ دلم روشن است)

(11)
عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است
بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

توی قرآن خوانده ام... یعقوب یادم داده است:
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است

نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است

چای دم کن... خسته ام از تلخی نسکافه ها
چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است

من سرم بر شانه ات ؟..... یا تو سرت بر شانه ام؟.....
فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است ....؟

                                                                      حامد عسکری

(12)
http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Harmony.jpg

(13)

ایزومورفیسم آنتـــروپی واطلاعات رابطه ای بیـــن دو شکل قدرت ایجــاد می کند:
قدرت انجام و قدرت هدایت چیزی که انجام می شود .
"فرانسیس جاکوب، منطق حیات...

(14)


:

چند نقل قول از نقل قول های دیگری
.
.
(1)
کورت وانگات

http://yaseraeen.ir/SAM.php?t=YToyOntzOjM6InVzciI7czoyNDoiMjMxMzkxMDVfMTEzMzkwNzMxNzMuanBnIjtzOjI6IlVOIjtzOjY6ImFkbWluYSI7fQ==

اگر نمی‌دانید می‌خواهید با زندگی‌تان چه بکنید، احساس گناه نکنید. جالب‌ترین افرادی را که در زندگی شناخته‌ام در ۲۲سالگی نمی‌دانستند می‌خواهند با زندگی‌شان چه کنند. برخی از جالب‌ترین چهل‌ساله‌هایی هم که می‌شناسم هنوز نمی‌دانند.

(2)
آدولف پورتمان

http://yaseraeen.ir/SAM.php?t=YToyOntzOjM6InVzciI7czoyNDoiMjMxMzkxMDRfOTEzMzc4NTMxNTMuanBnIjtzOjI6IlVOIjtzOjY6ImFkbWluYSI7fQ==

نوزاد آدمی با نوزادهای دیگر پستانداران فرق دارد... به یک معنی، «پیش از وقت» به دنیا می‌آید، زیرا به کلی ناتوان است. نه می‌تواند بایستد و نه راه برود. نخستین سال زندگی آدمی صرف رشد نیروهائی می‌شود که در دیگر پستانداران پیش از تولد تکامل یافته است.

(3)
جناب آئین
http://yaseraeen.ir/SAM.php?t=YToyOntzOjM6InVzciI7czoyNDoiMTExMzkwNDZfMzEzMjY0MDQ3NDUuanBnIjtzOjI6IlVOIjtzOjY6ImFkbWluYSI7fQ==

ما در میان راهی قرار گرفته‌ایم که اول و آخر آن معلوم است و ـ اگرچه امکان مخالفت و سرباز زدن همواره وجود دارد ـ از ما خواسته‌اند تا در این راه حرکت کنیم. عده‌ای از اساس این راه را برنمی‌تابند و سعی می‌کنند تا واقعیت را به‌گونه‌ای دیگر تصویر کنند و عده‌ای دیگر برآنند تا مقصد دیگری درنظرگرفته و این راه را به سمت آن مقصد متمایل کنند. هرچه هست، هر دو قواعد بازی زندگی را برهم‌ می‌زنند؛ اولی به مناسبات و جزئیات ملموس زندگی بی‌علاقه‌گی نشان می‌دهد و راه بر هر ایده جدیدی می‌بندد؛ ـ بل قالوا إنا وجدنا آباءنا على أمة وإنا على آثارهم مهتدون ـ و دیگری زندگی را به واقعیات ملموس آن تقلیل می‌دهد و هر طرح و تقدیر پیشین را افسانه می‌داند؛ ـ لقد وعدنا نحن وآباؤنا هذا من قبل إن هذا إلا أساطیر الأولین ـ .

(4)
علی صفائی حائری
http://yaseraeen.ir/SAM.php?t=YToyOntzOjM6InVzciI7czoyNToiMTExMzkwMDRfMTAxMzE0OTEyNjc2LmpwZyI7czoyOiJVTiI7czo2OiJhZG1pbmEiO30=

همه چیزها گفته شده‌اند،ولی چون گوش شنوایی نبوده، پیوسته باید از نو گفت. آدمی همواره به چیزهایی که می‌خواهد اما نمی‌بیند و چیزهایی که می‌بیند اما نمی‌خواهد می‌اندیشد.این است کلی‌ترین مطلبی که می‌توان درباره زندگی انسان گفت.

(15)

http://www.sunnatonline.com/wp-content/uploads/2012/09/gnbxiiy6zpx0th8b6mgq.jpg
مولای من! مولانای من! مولوی من! میلادت مبارک...

رو ترش کردی
مگر دی باده‌ات گیرا نبود؟
ساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود؟
...
در دل مردان شیرین
جمله تلخی‌های عشق
جز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبود
این شراب و نقل و حلوا هم خیال احولی‌ست
اندر آن دریای بی‌پایان، بجز دریا نبود

یک زمان گرمی بکاری
یک زمان سردی در آن
جز به فرمان حق این گرما و این سرما نبود

هین خمش کن
در خموشی نعره می‌زن روح وار
تو که دیدی زین خموشان کو به جان گویا نبود؟

مولانا جلال الدین محمد بلخی

(16)

یک غزل واره از به نام!
هشتمین کتاب بهشتی

این جاده ها به رسم وفا می رسد به تو
آیینــــــه آیینـــــه صــدا می رسد به تو

دلـــتـنگی دوباره به من می رسد ولی...
پایان بغض و اشک و دعا می رسد به تو

دنبـــــال تــو دویــده ام امــا نـدیـدمــت
این پای پینه بسته کجا می رسد به تو؟!

عطری بهشت را به ضریحت می آورد
وقتی ســـــلام ســبز خدا می رسد به تو

خود مانده ای غریب ولی گریه میکنی
عـــــطر بقیــع فاطمه تا می رسد به تو!

ای هــشــتمیــن کتـــاب بهــشتی ما
هر شب دلم هجا به هجا می رسد به تو

من یک غـــزل برای نگاهت نوشتــه ام
با دسـت های باد صبا می رسد به تو

(17)

http://yaseraeen.ir/SAM.php?t=YToyOntzOjM6InVzciI7czoyNDoiMTExMzkwMjdfMjEzMTYxODA4MDMuanBnIjtzOjI6IlVOIjtzOjY6ImFkbWluYSI7fQ==

(18)


تولد؛ مرگ؛ زندگی؛ روزگار؛ تمام این ها کارگردان های داستان غم انگیز زندگی ما هستند. شاید این بار کلمه رنگ اشک را به خود بگیرد و چشم را سایه نشین ابر های روز های تابستانی کند. شاید این بار فحش ردپایی باشد برای ندیدن! شاید این بار نفرت صدایی باشد برای رفتن! شاید این بار امید؛ ناامید کننده ترین کلمه باشد. شاید این بار صدای بوسه ها لب هایت را مست حضور نقش های اسلیمی پرواز کند. شاید با بی تفاوتی نقش های روی صفحه ی سفید کاغذ؛ رنگ ببازند. شاید آرام ترین لحظه هایت با این دنیای مرده طوفانی شود. شاید غرور این بار دفنت نکند! بیدارت کند برای دیدن صورت سرخ رویاهای هزار ساله...! در عالم عرفان دل درویش یا جای خداست یا دنیا !اگر نفهمی آخرت کجاست تا دنیا دنیاست در دنیا باقی خواهی ماند. یا امروز آخرت را نشان بده یا آن را به فردا وا مگذار و یا بگو غیب همینجاست یا برو شهادت بده. یا بگو ظاهر، باطن است! یا ظاهر بینانه باطن را نگاه نکن. یا ظاهری ظاهری شو! یا باطنی باطنی! بعد از نود و بوقی ظاهر سازی حالا بروی دنبال باطن که نمی شود. اینطوری نمی شود که تمام روز را به خاک بازی ظاهر بپردازی و شب خودت را با یک استکان باطن سرگرم کنی. یا با خدا حال کن! یا با خلق! یا درشکه ی میدان نقش جهان را سوار شو یا با سیمرغ بپر! تو اهل آخرت نیستی که می گویی دنیا فانی ست! نخیر آقا! دنیا آخرت است و آخرت باقی!

(19)

سلام سبز و سرد مرا از ابتدای خزان بی خزان پذیرا باشید ... از مورچه ها نمیشود گفت؛ فیبر های نوری که تمام شد ! رفته اند سراغ دکل وایرلس !!!! جناب مورچه خوار را هم استخدام کردم و کاری از دستش ساخته نبود ! مورچه ها مورچه خوار ما را هم خوردند به خیال خودم می نویسم! می خوام جوهر راپیدم را تمام کنم که دیگر صورتم از سیلی هایش سرخ شده!!! اگر نتوانسته اید حالمان را بفهمید بپرید آونور پرچین و به یک چلوکباب فکر کنید! چلوکباب زندگی! با سالاد نفرین و فحش اضافه...! مطمئنم طعمش قابل درکه!

(20)
یک عده پیشنهاد:

(1)

http://www.tehraner.com/images/moonlike-face-29sep12.jpg

بوسیدن روی ماه

فیلم ایرانی
نویسنده و کارگردان: همایون اسعدیان
بازیگران: شیرین یزدان‌بخش، رابعه مدنی، سعید پورصمیمی، صابر ابر، مسعود رایگان و دیگران
سینماهای تهران و شهرستان ها

(2)

http://www.tehraner.com/images/ehsan-gallery-ad-25sep12.jpg

نمایشگاه نقاشی شبنم منادی‌زاده

نگارخانه‌ی احسان / ۷ تا ۱۲ مهرماه ۱۳۹۱ / ساعات بازدید: ۱۶:۳۰ تا ۲۰
نیاوران، اقدسیه، بلوار آجودانیه، ۱۴ شرقی، شماره‌ی ۲۲ / تلفن: ۲۲۲۸۶۱۴۳

(3)

http://www.tehraner.com/images/24-magazine-24sep12.jpg

ماهنامه‌ی ۲۴

گفت‌وگو با داریوش خنجی
گفت‌وگوی مانی حقیقی و مسعود فراستی
نوشته‌ها و گفت‌وگوهایی درباره‌ی «بوسیدن روی ماه»
مهرماه ۱۳۹۱
۲۵۰۰ تومان

(4)

http://www.tehraner.com/images/dastan-22sep12.jpg

ماهنامه‌ی داستان

با آثاری از ماریو بارگاس یوسا، اورهان پاموک، محمد صالح‌علا، سپینود ناجیان و دیگران
مهرماه ۱۳۹۱ / ۳۰۰۰ تومان

(5)

http://www.tehraner.com/images/kamkar-29sep11.jpg

کنسرت گروه کامکارها

سالن همایش‌های برج میلاد
۲۰ و ۲۱ مهرماه ۱۳۹۱ / ساعت ۱۸:۳۰ و ۲۱:۳۰
+ بلیت

(6)

http://www.tehraner.com/images/jalal-tehrani-19sep12.jpg

به صدای زمین گوش کن نمایش ایرانی

نویسنده و کارگردان: جلال تهرانی
بازیگران: مجید آقاکریمی، محمدصادق ملکی، آرش فلاحت‌پیشه، حمید خوشنویس و دیگران
تالار مولوی
ساعت ۱۶ و ۱۹ / هر روز به‌جز شنبه‌ها
تا ۱۵ مهرماه ۱۳۹۱
بلوار کشاورز، خیابان ۱۶ آذر
بلیت: ۱۲۰۰۰ تومان / رزرو: ۸۸۹۱۹۰۰۶

(7)

http://www.tehraner.com/images/4th-wall-17sep12.jpg

دیوار چهارم

نمایش ایرانی
نویسنده و کارگردان: امیررضا کوهستانی
بازیگران: رامبد جوان و نگار جواهریان
ساعت ۱۹:۳۰ / هر روز به‌جز شنبه‌ها
موسسه‌ی فرهنگی اکو
اقدسیه، بعد از آجودانیه، کوچه‌ی ناز، شماره‌ی ۱۰
+ بلیت

* پی نوشت:

1- تیتر از غزلیات حافظ

2- دوستی کامنتی گذاشتند بدین شرح:
سلام ... خدا قوت ...
میشود توضیح دهید روند کار این وب چه جوریاس ؟
بعد اصن چرا اینقدر عکس و نوشته و شعر در قالب یه پست گنجانده شده آیا؟
البته اگه فضولی نیست...! + [لبخند]

جوابیه:

روند این وب همینطور است که می بینید!
ما پست هایمان در کل طولانی ست و همه را در یک جا می گنجانیم.
فضولی نیست.
مخاطب اینجا خاص است.
از هر هزار نفری که می آیند اینجا ده نفر می مانند!
ما هم برای دل خودمان می نویسیم.
خوشیم به نوشته هایمان.
برای دل آن دوستانمان، همان ده نفر و یک مخاطب خاص و او می نویسیم.
و همیشه هم همینطور می نویسیم.
3. بالاخره من هم خوابگاه گرفتم به لطف زحمات یک عزیز! به لطف مادرم.
.
.
.
والسلام............................

نظرات (۲۹)

۰۹ مهر ۹۱ ، ۲۲:۴۰ عشق طوسی یک همراه

هنوز همش و نخوندم!ولی کم کم میخونم
سلام ... خدا قوت ...
میشود توضیح دهید روند کار این وب چه جوریاس ؟ بعد اصن چرا اینقدر عکس و نوشته و شعر در قالب یه پست گنجانده شده آیا ؟ البته اگه فضولی نیست...!
پاسخ:
و همیشه هم همینطور می نویسیم.
1-ادخلوها بسلام آمنین...
2-خرم دل آن کس که ز بستان تو آید گل در بغل از گشت گلستان تو آید
3- نون والقلم و ما یسطرون را چه زیبا برایمان گشودید...
4-دلم باران خواست...
5-غم یار و غمگینی پاییز...چه می کند با دل ها...
6-این کیست این این کیست این...
8-چه معامله ای کرده اید...جوانی داده و عشق گرفته اید...
9-بدون شرح...
10-دلمان را سخت دل تنگ اصفهان کردید...چهارباغ دوست داشتنی...
11-چرا شاعر ها هوای دل ها را ندارند ؟ !
13-اگر شرحش می دادید...فهمیده می شد !!!
14-1-شاید یکی از امیدهایی که وادار به زنده ماندنم می کند همین حرف باشد !
14-2-پیش از وقت ِ آخرت به دنیا آمده ایم...می خواهیم یاد بگیریم بایستیم ! در آخرت...
14-3-خیلی حق بود...پس سکوت می کنم...
14-4-آن چیزها چه هستند؟ !
15-یکی از آرزوهایم رفتن سر مزار حضرت مولاناست...
16-دلم عجیب هوای مشهدالرضا کرده...صحن انقلاب باشی و برق ایوان طلا را در چشم هایش بیابی....
18-جز متن هایی بود که دوست دارم به دلم بسپارمش...
19-این بند از دستتان در رفته !
20-فقط داستان همشهری در حد بضاعت زمانی-مکانیمان می باشد !
: ) / ممنون از وقتی که گذاشتید جنابــــ ! ( :
پاسخ:
وظیفه بود!
روشن کردم
پاسخ:
پول برق رو کی می ده؟؟؟؟
سلام علیکم. نمی دونم قبلا اینجا قدم گذاشتم یانه؟ اما گویی اولین بار است.چون ظاهری متفاوت دارد... پستی به اندازه دردهای یک دل...به اندازه حرفهای یک زبان... تصاویر بسیار زیبایی بودند...طراوت وتازگی اطرافمان را یاد آور شد... وقت نکردم همه ی مطالب را بخونم اما همانقدر که سعادت داشتم... هم خوب نگاشتید.ان شالله در فرصت دیگر سر خواهم زد برای خواندن ادامه مطالبتان. یاحق
پاسخ:
سلام علیکم. فکر کنم بار اولی بود که دعوتتان کردم. البته این را هم بگویم که ظاهر اینجا خیلی تغییر کرده است. خوب فهمیدید به اندازه ی دردهای یک دل است و به اندازه ی حرف های نگفته ی یک زبان. تابلو های قاب شده بر دیوار خانه مان را شما زیبا می بینید و طراوت و تازگی اطراف هدیه ی خداوند است به چشمان شمایان. کاش همه و همه را می خواندید که خوب خواننده ای هستید! تازه باشید به طراوت باران پاییز. یا علی.
۱۱ مهر ۹۱ ، ۱۸:۰۷ دستخط یک دختر
سلام
چه پست نفس گیری - و چه طولانی
البته همش را خواندم
عکس ها فوق العاده بود - بسیار زیبا بودن
مطالب خوب بود - مخصوصا معرفی فیلم و مخصوصا ماهنامه داستان
در کل عالی بود
میخونمت
سلام
چی بگم .نشد بخونم .
من اهل مطالب طولانی نیستم .
چه خوب که این همه حرف برای گفتن دارید.
پاسخ:
خوب است که حرف برای گفتن داریم و چه بد است که کسی نیست گوش کند!
غمی به گرد دلم جلو‌ه‌گر شده ....
بعضی عکسا ناب ِ ناب بودند مث هفتمی ! ...

۱۱ مهر ۹۱ ، ۲۰:۵۰ داستانهای یه ونوسی و یه مریخی
چه عکسای زیبایی بود
ممنون
پاسخ:
وبلاگ ما هم شده کتاب داستان و مجله ای که دوستان فقط تورقی می کنند و عکس هایش را نگاه می کنند و می اندازندش دور! بقیه چیز هایش انگار اصلا وجود خارجی ندارد.
جواب جوابیه:
با اینکه تا حالا پستاتو کامل نخوندم اما میخوام جز ده نفر باشم میخوام تو رو و مخاطب خاصت رو و او رو تو نوشته هات بشناسم
:)
پاسخ:
حالا که اینطور است و شما می خواهید ماندگار شوید در خانه ی ما ما هم می آییم من بعد به خانه ی شما و از پشت عینک آفتابی شما جهان را می نگریم. خوش حالم که جز آن ده نفر می شوید و کاش که آن ده نفر هر روز بیش تر می شدند و دل خوشی ما هم بیشتر. مخاطب خاص مان را هم می شناسید ان شاالله. البته به سختی. او را هم خودمان در حال جست و جویش هستیم بلکه بشناسیمش. حالا ان شاالله شما هم بیابیدش.
۱۲ مهر ۹۱ ، ۱۳:۲۴ مـ و قـ رمـ ز ی !
انگار گزیده ای از تمام آنچه را میخواهی بخوانی.. به راحتی و با سلیقه خودت... در اختیارت میگذرانند!

میخوانمتان!
اگر فرصتم اجازه دهد!
پاسخ:
امیدوارم فرصتتان اجازه بدهد باز هم عصرانه ای در خدمتتان باشیم مو قرمزی عزیز!!
درود و آب و روشنایی و ...سلام

چندان اهل مجله خواندن نیستیم، لکن جزوات تخصصی را بسیار می پسندیم حال در هر زمینه ای... پیِ نشانی را که مرقوم فرموده بودید گرفتیم و اینجا آوردندمان؛ مجله ای یافتیم تخصصی البت از جنس سایبری. تورقی نموده و از بخش هایی نیز محظوظ گشتیم. لکن به سبب آنکه از دوش تاکنون بیداریم و پس از صلاة صبح پی کسب روزی حلال، عازم گشته و هم اکنون مراجعت نموده ایم و به غایت خسته ایم، دیدگان مبارکمان یارای مطالعه ی الباقی صفحات را ندارد.

به کسالت یاد شده این را نیز بیافزایید که الیوم بخت یارمان بود و "شیرایمنی" کارخانه، پیش از "حضرت اجل" عمل نمود وگرنه اکنون روح خبیثمان مشغول کتابت این "نگاه" می بود. فلذا شاکریم به درگاه احدیت.

البت صرفاً به سبب وعده ای که ذیل نظرتان در "بارگاه سایبری" خویش نگاشته بودیم، نزول اجلال فرمودیم. لکن اشتراک شماره های بعدی را طالب شدیم، فلذا حتماً پس از نشر شماره های بعدی این مجله ی وزین سایبری، مطلع مان سازید.


مستحضریم که "شمعی" را که به همراه آوردیم، روشنایی "چراغ" را ندارد... شما به دیده ی اغماض بنگرید.
۱۳ مهر ۹۱ ، ۰۱:۵۸ مامان نصفه نیمه
خب من همش رو نخوندم... فقط همون اولش رو خوندم و عکسا رو دیدم.. خیلی طولانی بود و خب اصلا نمی خواستم کامنت بذارم (اصولا من تا یک پست رو نخونم نظر نمی دم) ولی خب شما نوشته بودی حتمنی نظر بدیم.. خب منم می نویسم.. عکسات خیلی قشنگ بود.. به خصوص اون که مثل جنگل ابر بود.. شما برای دل خودت می نویسی و مخاطب هات.. ولی خب کمتر مخاطبی اونقدر وقت داره که همه وبلاگ رو بخونه .. به هر حال شما رییس اینجایی و هر جور دلت می خواد مینویسی.. خوش باشی...
سلام استاد نازنین و بزرگوار
ممنون از آمدنتان، لطفتان به حقیر و دعوتتان ...
و دمتان گرم! و نفستان گیرا! که ماشاءالله یک نفس این همه نوشته‌اید ...
لا حول و لا قوّة الّا بالله ...
از "شمس‌خوانی" و "مولوی‌گویی" و "حافظ‌بازی‌"تان بسیار محظوظ شدم ...
اجابت دعوتهایتان را هم به عذر دوری راه، محرومم! ببخشایید!
به هرحال، سپاسگزارم که چراغ را روشن نگه داشته‌اید و سفره‌ فیضتان باقی است ... .
اجرتان با حضرت آفتاب
التماس دعا
۱۵ مهر ۹۱ ، ۱۱:۱۱ جلبک شاید؟
سرم گیج رفت!
البته از عکسها خیلی خوشم اومد. از اون غزلواره هم همینطور. برای بقیه مطالب دوباره باید بیام و بخونم.
خوشحالم که باز نوشتید. من که فعلا چیزی در چنته ندارم.
۱۶ مهر ۹۱ ، ۱۲:۳۶ جشنواره بزرگ کتابخوانی مجازی
دوست بزرگوار جناب بهنام
رسما"از شما دعوت می شود تا در "جشنواره بزرگ کتابخوانی مجازی"شرکت فرمائید.
مایه مسرت ما خواهد بود اگر به عنوان همکار افتخاری در اجرای اینجشنواره همکار افتخاری ما باشید
۱۶ مهر ۹۱ ، ۲۳:۵۹ دستخط یک دختر
حرف ها را گاهی نگفته هم میشه فهمید ....

من خودم میام و میخونم اما اگه اهل خبر دادن هستی برای آپ جدید خوشحال میشم به منم بگین
۱۷ مهر ۹۱ ، ۰۰:۰۴ دستخط یک دختر
دقیقا منظورم همون کتاب بود - و میدونم چی میگی - دست میزارن رو کلمه ها خط میکشن رو صفحه ها ... میگن این نباید باشه
درست مثل اینه که میگن اینو نباید فکر کنی نباید بنویسی !!!
منم سر یه کتابم همین بلا اومد
گفتن حق نداری اینها را فکر کنی
سلام بهنام عزیز
خوبید؟
از بلالم چ خبر؟
عکسها ما رو برد اشکورات.
امسال تابستون تا جیرکل بیشتر نرفتم
چه میشه کرد. زندگی در میان این همه اهن و اوار و دود و درد بهتر از این نمی شود.
اما در مورد نوشته ها: دلم می خواست خیلی بنویسم تا جایی که این کامنت جا داره اما یه جمله از نیچه در ذهنم می لولد که فکر کنم همه سوالهای من و شما رو البته تو همین رابطه فکری جواب میده.
مضمون جمله اینه: انسان هنر را افرید تا فرط واقعیت خفه نشه. واقعا واقعیت چیه و انچیزی که هم دست و پا می زنیم تا بدونیم.
در هر حال امیدوارم اندیشه تان پویا و دلتون مثل همه مردم ان خطه زیبایمان مهربون باشه.
و چراغ رابطه روشن
چاره چیستـــــ ؟
سلام آقا بهنام جعفری
وب متفاوتی داری. از اسمش بگیر تا طول پست ها.
فکر کنم یکی از محسنات پست های طولانی اینه که بالاخره یه چیزی برای هر سلیقه ی توش هست.
از ادبیات نوشته هاتون لذت بردم. همینطور از شعرها.
پاینده باشید.
روشن چراغ باشی برادر!
نویسه ی بلندت ...مثل همیشه...خواندنی بود و کار آمد....
سلام
در اینکه خاص است "اتاقِ پنج دریِ"تان، شکی نیست...؛
نوشتن همیشه پُر از حس های خوب است، خوب است که می نویسید؛
از میان نگاشته ها "راهِ بی ناصر به جایی نمی رسد." را دوست داشتم و از بین عکس ها، عکس های تابستانِ 89 را...، بکر است طبیعتش...؛
پاینده باشید.
ورای حد تقریر است شرح آرزو مندی...
1- بسیار خوشحال شدم که دیدم باز هم اینجا به روز شده. با اون آب پاکی که شما روی دست ما ریختین فکر کردم این خونه هم تموم شد! چراغتان برقرار و روشن باد.
4و5- تصاویر عالی و غم پاییز... عالی تر!
7- تصویر خیلی گویا بود...
8- پس کتاب می نویسید شما. اینجا باید خیلی تلاش کرد تا از یه چیزایی خبردار شد!
9-تصاویر عالی هستن. گمان کنم عکاس بعضی هاشون هم شما باشین. بخصوص عکس 2 عجب حالی داره... "بیا میان همین واژه ها قدم بزنیم "
11و16- انتخابتون در شعر رو خیلی می پسندم. دومی از خودتون بود؟
جمله آقای صفائی حائری یه جورایی تکان دهنده بود.
20- خیلی دوس دارم بوسیدن روی ماه رو ببینم. به کتاب مستور هم ربطی داره؟
پی نوشت- چه عالی میشد اگر جواب همه ی دوستان رو همینطور مفصل و البته قاطعانه می نوشتین.
به امید خواب های خوش در خوابگاه.
۲۱ مهر ۹۱ ، ۱۵:۰۹ زهرا رجایی
وبلاگ «سگ لرزه های یک شک»
با سه شعر
و با عشق و نکبت به روز شد...
که شعر خوب بگویم دل «تو» خوب شود!

منتظرتان هستم...
۲۲ مهر ۹۱ ، ۱۶:۵۹ وحید کوچولو
سام. (به معنای عربی نیست.)
کل و هم(دلم خواست این‌جوری بنویسم) که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شعرت بد نبود در مایه‌هایه شعر این پخش که می‌کنی.... نامجو بود.
عکس‌های خوبیه. از پرچکوهم بیشتر بگو بقیه بشناسند.
و در پایان این‌که اگه می‌خوای مثل این دفعه بهتون سر بزنم بگین دیگه. برا چی این تبلیغ خونه پرفسور حسابی بهون می‌دی؟؟؟؟؟
شهریور 86...
شهریور 91...
شهریور...
شهر یور...
شهر...
...
سلام. وبلاگتون رو چند وقتی میشه کشف کردم و جزو لیست های ستاره دارم شدید!
حس خوبی رو از حرفهاتون پیدا میکنم ، فرصت بیشتر گفتن نیست، باز هم مزاحمتون میشم!
---------------------------------------------------------
اعتقاد داریم، حرفهایی داریم از جنس افسانه ها ولی افسانه نیست!

"بخوانید، افسانه نیست!" را هم به این منظور بنا کردیم!

مفتخریم اگر، قدوم خود را بر سنگ فرش این خانه نهید و با نظرات سازنده خود ما را همراهی کنید!

www.afsanenist.tk

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی