پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری
پـیـونـدهـا :: Links

شمس و قمرم آمد...

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۱، ۰۳:۳۲ ب.ظ
الف...

...................

(1)

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Nice/nICE%20%2810%29.jpg

(2)

ما به اندک جایی قانعیم، به اندک بوسه ای که میان لب هامان به اشتراک می گذاریم و اندک غذایی که در سفره ی ساده ی ماست. ما شب ها زود می خوابیم تا صبح را با باران و ترانه و کار، بیآغازیم و روزها زود از خواب برمی خیزیم تا شب هامان را با نان و پنیر و عشق، تزیین کنیم. ما به اندک آغوشی قانعیم. به اندک نوازشی و درودی و بدرودی. به سرانگشتی که روی گیسوان تو می لغزد و پوستِ تـُردی که روی گونه ی سرخ از علاقه ی ما ست. ما به اندک شعری، شاعریم. ما در نزدیک تر زمانی، پیوندِ نگاه  های مان را می فهمیم. ما لبخند می شویم آن زمان که سهمگینی زنده گی در برابرمان می ایستد. و اشک می شویم آن گاه که در کوچ شادمان بهار، به عید و شکوفه و درخت، می نگریم. مابه سیب ترین شکل ممکن، نوروزیم...! مادر دورترین منزل، هم سفریم. هم سفر و هم سفره. هم آغاز و هم آغوش. همسر و هم اسرار. ما در دورترین منزل، هم خانه ایم. زیر سقفی که به رنگِ مشبک های شیشه ای ضریحی مقدس است. سبز و سپید و آینه و دخیل می بندیم به پنجره فولادِ استغاثه و سعادت؛ تا خوشبختی را از خدای عشق، هدیه بگیریم. ما نمازترین شکرانه ی پس از استجابتایم. ما در بلندترین شب، شراب و شیرینی و شـُکریم. و قلب هامان را برای هم، به ساده ترین زبانی، ترجمه کرده ایم. به خط ساده ی بودن و بوسه و لبخند. که همیشه تیمارگران هم ایم. با نوازش و نور. ما در آغازترین روز بلندِ خدا، از خواب بر می خیزیم و در یلدا ترین شبِ آرامش، سر در کنار هم، به حدیثِ خسته گی و کار روزانه ی یکدیگر، گوش می کنیم. با دست هایی که بوی ریحان و نان می دهند و اندکی پنیر و ماست؛ ما در آواز ِقناری های کوچه ی کوچکمان، به بطن پرواز می رسیم و با کبوترانی که پشتِ پنجره ی خانه مان لانه دارند، به اشتراک مهربانی و لانه رسیده ایم. ما آشیانه مان را با قلب هامان ترجمه میکنیم. ما روی تمام جاده هایی که مسیر همیشگی ماست، نقش ِکفش هامان را کشیده ایم که مبادا در گذر از خیابانی که هر روز می رویم، پاهامان، بوی عبور غریبه ای را بگیرد. ما در کنار هم هستیم. نه پیشاپیش نه پساپس. ما برای هم آرزو می کنیم تا سعادت را از دیگری به بوسه و گل، دریابیم. ما در برابر هم، آینه ایم. رو در رو و بی نهایت و ژرف. ما آغاز هم هستیم . و هر روز که از کنار شمشادهای پارک می گذریم، به قلب هایی که روی درختِ سپیدار حک شده می نگریم تا ابعاد عشقمان را بسنجیم. هر روز داغ و عاشقانه و عاقلانه و دیگربار. درست مثل نان سنگکِ صبحانه، تازه و عطرآمیز و قدیمی. ما به رنگ پدران و مادرانمان عاشقیم. به سبکِ سنت و آیینه و شمع دان. به رسم شلیته و ردا. چهارقد و جلیقه و دستار. ما سه تار و دف و تار را در موسیقی روزانه زنده گی می نوازیم و عصرها ـ دم غروب ـ روی بهارخواب، با چای و قند و قلیان، به حافظِ حظ، تفأل می زنیم. ما به رسم مردمان قبیله ی صحرا، خورشید را آسان می نوشیم که «خورآسان» هستیم.  ما ساده ایم. ساده و صمیمی و تازه. درست به شکل شعرهایی که زمزمه می کنیم. و هیچ بیتی از ابیاتِ مثنوی ی ما، قافیه ای به تکرار نخواهد داشت. ما به اندک شعری، شاعریم. ما؛ یکدیگریم!

(3)

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Ordibehesht/%28148%29.jpg

(4)

 گفتم که لبت، گفت لبم آب حیات
گفتم دهنت، گفت زهی حب نبات
گفتم سخن تو، گفت حافظ گفتا
شادی همه لطیفه گویان صلوات

(5)

پی نوشت:

در پروفایلم نوشتم که به والیبال ساحلی علاقه مندم. دیشب ساحل نوشهر میزبان شش نفر عراقی بودیم. واقعا به اینکه عرب ها در اتلاف زمان و اعتراض های بی خودی و مسخره بازی های خودشان شهرت خاصی دارند حقیقت است. البته مهارت دیگری در والیبال که نداشتند. چون والیبال 3 ست با نتیجه مفتضحانه ای برای عراقی ها به نفع ما تمام شد. نتیجه را نمی گویم. فقط بدانید کلا در چند ست بازی 4 امتیاز بیشتر نگرفتند. در فوتبال هم که فقط تنه زدن را خیلی خوب یاد گرفته بودند و جیغ کشیدن را. انقدر آنها عربی حرف زدند و ما انگلیسی که صبح مسیر محل کارم را فراموش کرده بودم. (البته به زبان محلی هم چند فحش آبدار به یکی از آن گنده هایشان دادم، نامرد بعد از تکل که توپ را دور کردم پایش را با یک عالمه شن به چشمم کوبید!) این هم از یک شب خوشی و خستگی در کردن ما! تهش هم مقداری کبودی چشم نصیب مان شد و دردی چند ساعته. شب بدی نبود. تجربه خوبی بود و لحظاتی شاید زیباتر از آنچه که فکرش را می کردم. در کنار همه ی اینها والیبال و فوتبال در ساحل دهنو نوشهر خودش لذت خاصی دارد. که یکبار تجربه اش، خالی از لطف نیست. 

(6)

عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم

دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله النور
گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم

نامه ای را هُد هُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم

سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان
دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم

قل هو الله احد قل عشق الله الصمد
راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم

گیسویت را بازکن انا فتحنایی بگو
دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم

ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن
مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم

میزبان عشق است و وای از عشق ! غوغا می کند
هر که مهمان است بسم الله الرحمن الرحیم

مهدی جهاندار...

.

والسلام...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۴/۰۶
بهنام جعفری بلالمی

روز نوشت

نظرات (۴۵)

۰۷ تیر ۹۱ ، ۱۹:۵۳ وحید کوچولو
سلام
ببین خواستم وبلاگت رو بخونم خالتکار داره خودت که می‌شناسیش!
۰۸ تیر ۹۱ ، ۱۶:۳۴ مامان بچه ها
سلام. قالب جدید مبارک. براتون معمولا دعا می کنم و از خدا میخوام که بهترین راه ها را پیش روتون قرار بده.
از توصیه هاتون برای کتابها هم ممنون.
حتما
۱۰ تیر ۹۱ ، ۰۰:۰۰ همیشه و هنوز من
سلام وب خوبی دارید و قلمی سبز..........!!!
خوشحال میشم به وب کوچک من هم سری بزنید و اگه دوست داشتید خبر بدید تا با افتخار لینک بشید......
هماره برقرار
۱۰ تیر ۹۱ ، ۰۹:۲۵ وحید کوچولو
الان این جا یه بعله بزرگ و واقعا می‌خواد بگم:
بعلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه واقعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ:
الان واقعا چراااااااااا؟؟؟؟؟
۱۰ تیر ۹۱ ، ۰۹:۲۸ وحید کوچولو
یه چیز دیگه این که وبلاگت اون قد سنگینه نیمه ساعته کامپیوتر بازش نکرده!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ:
البته اینترنت شومام خیلی ذغالیه عزیزم.
فراخوان اولین وبلاگ خاطرات حافظان و حامیان قران کریم
ثبت خاطرات قرآنی شما (چی شد حافظ قرآن شدم؟)

التماس دعا
سلام. وقت بخیر. مرسی بابت لینکای من کنار صفحه وبتون. ولی یکی از لینکا اشتباهه. وبلاگ به همین سادگی مال من نیست :)
ممنون میشم اگه اصلاح بشه
۱۷ تیر ۹۱ ، ۱۱:۳۵ فائزه امینی
سلام
ممنون از حضور و دعوتتون.
مطالب زیبایی بود
موفق باشید
پاسخ:
ممنون از شما جهت پذیرفتن دعوت و حضور در خانه ی پنج دیواری ما!
۱۷ تیر ۹۱ ، ۱۲:۴۲ گالیا توانگر
سلام. چه نثر زیبایی دارید . احساسات لطیف و باران خورده. در همین حال و هوا جوانه بزن و بالنده شو تا به شکوفه و گل بنشینی. برای نوشتن مصر باشی به آینده ای معطر می رسی. بابت لینک کردن وبلاگم سپاسگزارم.داستان کوتاه بنویس. استعدادش را داری. کتاب های اصول داستان نویسی محمد علی جمال زاده را بخوان.
پاسخ:
ممنونم. تمام سعی م رو می کنم.
۱۷ تیر ۹۱ ، ۱۴:۰۵ خاتون عشق
سلامی به گوارایی شربت بهار نارنج در عصر تابستانی

روزهاتان...

وبگاهتان بسیار زیبا و روح بخش ست!!!

سرشار از امواج مثبت احساسی زلال و فیروزه ای که در اقیانوس زیبای نوشته هاتان
به رقص در تکاپو اند , زندگی را- عشق را - و بودن را بسی افتخارست برایم تبادل لینک و سایش صیقلی زلال ابهای اقیانوس اندیشه تان بر شن های کمترین ساحل من و دلنوشته هایم...
سلام بهنام جان...
زیبا می نویسی برادر ...
و ممنونم از اینکه دعوت شدم...
اسم قشنگ وبلاگتون به وبلاگم اضافه شد...
با غرور و افتخار...
ممنونم که بودید
۱۸ تیر ۹۱ ، ۰۰:۵۴ حسنا محمدزاده
سلام
چه محفل ګرمی!
ممنون از دعوت شما
مطلب آخر خیلی خواندنی و دلنشین بود
پاینده باشید

پاسخ:
لطف دارید هم نشین گرامی. حضور شما باعث دلگرمی کاتب است و سربلندی کلماتی که به امید پرواز در رویای دوستانی همچون شما بر روی صفحه ی دل کاغذ جاری می شوند. در این خانه به روی شمایان همیشه باز خواهد ماند.
چقد خوب که شما گرافیست هستید!اصلن همین کلن کافبه
..
.
بعدم
در مورد پروفایل!
خواستید بگید انقد کافی شاپ رفتید؟؟؟!!!
پاسخ:
فقط خواستم چند تا کافه ی خوب نام ببرم که دوستان هم بروند و ببینند!
۱۸ تیر ۹۱ ، ۲۰:۰۶ مریم آرام
سلام بهنام عزیز .

ممنونم از دعوت ... و اینکه از آشنایی با شما و نوشته های زیباتون واقعن خرسندم ...

تابستان زیبا و پرخاطره ای داشته باشید ..

تا سلام
۲۰ تیر ۹۱ ، ۲۱:۱۷ نورعلیزاده
سلام
قلم خوبی دارید نوشته هاتون قشنگن
موفق باشید
۲۱ تیر ۹۱ ، ۱۲:۳۵ امیرخان پرور
این دومین بار است که صفحه ات را باز میکنم...منتها نخواستم مثل بار اولی بشود و ننوشته ببندمت!
حرف خاصی نیست!غیر اینکه بگویم پی نوشتت را دوست تر داشتم ..لینک شما نیر اضافه شد متقابلا!ممنون بابت لطفت نویستده ی جوان!
۲۳ تیر ۹۱ ، ۰۰:۲۵ ستاره رفیعیان
سلام لطفا هم ایرادات شعرم رو ذکر کنید و هم اینکه لطفا بگین کجای خاطراتم بی ادبانه بوده ؟ممنون
۲۵ تیر ۹۱ ، ۰۰:۱۳ کلمه و رنگ
قلمتان مانا
پاسخ:
ممنونم از گرمای حضورتان. همچنین.
۲۵ تیر ۹۱ ، ۲۱:۲۰ ملیحه سادات
سلام تمام حرفاتونو قبول دارم
خصوصا اینکه دیروز تو یه فضایی بودم که بیشتر
الان اکثر شاعرا...
متاسفانه...
عکستون خیلی قشنگه...
من به اسم خودتون لینکتون کردم

دلم برای تو تنگ است تا که برگردی
همیشه گوش به زنگ است تا که برگردی
جای عکس استاد اصغر معاذی سلطان غزل معاصر تو عکسای گنار وبلاگتون خالیه...
پاسخ:
ان شا الله اضافه می کنم.
۲۷ تیر ۹۱ ، ۱۶:۴۴ ستاره رفیعیان
سلام برادر شاعر، چند روز دیگه با یک شعر جدید به روز میشم اما شما هنوز ایرادات شعر قبلی رو نگفتین !من منتظرتونم!!!!
۲۷ تیر ۹۱ ، ۱۹:۴۱ راضیه آب نیکی
سلام .ممنون که سر زدید.
_در مورد(2) اول بگم که جسارتا نثرش از بقیه‌ی نثرها ضعیف‌ تره و کلیشه‌ای تره. واینکه کلمه‌ی (ما)، زیاد توش بکار رفته.تکرار بیش از حد هر کلمه ای به نثر یا شعر لطمه میزنه. مخصوصا اگر اون کلمه، ضمیر باشه.
در مورد غزل(7) هم یه چیزی میخواستم بگم اما نمیدونم مال خودتونه یا نه؟ (گرچه احتمالا مال خودتونه چون اگر نبود،اسم شاعرشو می‌نوشتید.اما احتیاط ،شرط عقل است) بنا بر این نمیگم.

ببخشید خیلی رک گفتم.موفق باشید شاعر.
پاسخ:
اتفاقا خوشحالم از این رک و راست گفتن.
سلام آقا بهنام
ممنون از حضورتون و اظهار لطفتون
ممنون از قلم خوبتون
و ممنون از این انتخاب فوق العاده(شعر)
پاسخ:
ممنونم از حضورتان و البته لطفی که داشتید.
۲۷ تیر ۹۱ ، ۲۳:۵۶ ستاره رفیعیان
هم شهری؟برای انزلی هستین؟
پاسخ:
هر چه گیلانی ست همشهری من است.
۲۸ تیر ۹۱ ، ۱۳:۱۵ ملیحه سادات
حرف هایتان درست!
دردهایتان صحیح!
دلتان...

ما مثل ماهی ها...
در اشک زنده ایم!
پاسخ:
آری! ما به مانند گنجشکان در هوای سرد زمستانیم... .
پستتون اون قدر طولانی بود که نتونستم همشو بخونم و البته در اولین فرصت شاید تمومش کنم ...

و البته عکس شماره 3 هم قشنگ بود
پاسخ:
و اما بعد در رابطه با طویل بودن پست و نوشته ها بگویم که وقتی قلم به دستانم می رسد دلم طاقت نمی آورد کلمات را مجبور کنم به نیامدن. کلمه وقتی جاری شود دیگر شده. کاری هم نمی توان کرد. در رابطه با عکس هم متشکرم. نظر لطفتان است.... .
سلام
اندازه’ وبتون نیستم قربان جدا’ نوشته هاتون پر بار هستن
اجازه بدید یاد بگیریم نوشتن رو ازتون...
در مورد سوالتون باید بگم بدنبال ردپای دوستی/ چون شما...
ممنون و منتظر دوباره’ حضورتون...
پاسخ:
خوشحالم از حضورتان و اظهار لطفتان امیر جان.
چه زیبا و پراحساس...
چه خونه گرم و باصفایی..

روزی خدا با لبخند به من گفت:
ببینم، دلت می خواد برای مدتی دنیا رو تو بگردونی؟
گفتم: بله، به امتحانش می ارزه.
بعد پرسیدم:
محل کارم کجاست؟
چقدر حقوق می گیرم؟
کی برای ناهار می ریم؟
بعدازظهر کی مرخص می شم؟
خدا گفت: اون گردونه رو بده به من!
اینطوری حتما کار دنیا رو به هم می ریزی.
شل سیلوراستاین


گفتین فیلم فوق العاده ای هست Book Of Eli
اگه وقت کردین راجع بهش بنویسین..

ایام به کام .. همسایه!
۲۹ تیر ۹۱ ، ۱۲:۴۲ مداد سیاه
ما قانعیم و آن قدر به اندک جا قانع خواهیم ماند که همان را هم از زیر دستمان بیرون بکشند...
به روزم.
پاسخ:
مدادتان پاینده باد...
1. چه عکس قشنگی
2. رقص ماهرانه ای داشتن کلمه ها تو این نوشته. ما به اندک شعری، شاعریم...
7. بهترین خاطره ها رو از این شعر دارم.
پاسخ:
رقاص نیم اما در سکوتم خیره به تو می نگرم و تنها دلم؛ دلم سمفونی عشق می نوازد و آنگاه نگاهم آواز می خواند و تمامی واژه ها به رقص در می آیند؛ توبمان. بمان و رقص واژه ها را بنگر. من و دف هم در آغوش هم می رویم تا به عرش ملکوت دلنوشته ها...
۲۹ تیر ۹۱ ، ۱۴:۵۶ زنی روشن در سایه
پستتون رو خوندم. بسیار زیبا بود. جز آرزوی تحقق آرزویتان، حرفی ندارم.
پاسخ:
لطف دارید. همین که دوستان ما را به همسایگی می پذیرند جای بسی امید است.
بودنت مدام رفیق
پاسخ:
همسایگی ما همیشگی ست.
۲۹ تیر ۹۱ ، ۱۷:۵۰ شادی هادی نژاد
سلام دوست من

قلمت همواره جاری ...
پاسخ:
ممنونم. چشم هایتان همواره سرافراز باد...
العان از کجا باید شروع کرد به خوندن؟استرس گرفتم با این پست طولانی :)))

یک خیلی دوست داشتنی بود
پاسخ:
شما از هر جا راحتی شروع کن! اما ما که ترتیب ش را مشخص کرده ایم. یک؛ دو؛ سه و همینطور ادامه پیدا می کند. همیشه دوستان و همسایگان به طولانی بودن نوشته هایمان اعتراض می کنند اما کاری از دستم بر نمی آید متاسفانه. دست خودم نیست. قلم که به دست می گیرم برای خودش می رود. گاهی اوقات آنقدر می نویسم تا جوهر راپیدم تمام شود! قلم است دیگر. عقل که ندارد!!
همین سمت خوب زنده‌گی را که گاه در تصویر قدیمی از خانه های کاه‌گلی می‌بینی و گاهی تمام همین خوب بودنها را می‌کشانی به جملات، کاشکی اتفاقش بیفتد
می‌دانی؟ گاهی اینقدر اتفاق زنده‌گی قشنگ می‌شود که نمی‌توان درباره‌اش نوشت، تنها باید تماشایش کرد
قشنگ که گفتم همانی‌ست ک سهراب می‌گفت تعبیر عاشقانه اشکال همین که نوشتی.
پاسخ:
گاهی نیز باید همه ی این اتفاق ها را جای تماشا تمنا کرد. می دانی که؛ این روزهای این لحظات زیاد اتفاق نمی افتد. آری تعبیر قشنگی ست. اما برای تمنا شاید. نه برای لحظه های واقع شده در روزهای زندگی ما. شاید نهایت ناامیدی باشد؛ اما ما قانعیم به این لحظات اگر دنیا چشم دیدنش را داشته باشد!
ما به اندکی عشق قانعیم ...
به هم قانعیم ...
سهم هم هستیم از این دنیایی که هیچ سهمی به ما نداد ...
پاسخ:
ما هر به هر چه که داریم و هر چه که نداریم قانعیم. سهم ماست در این دنیا. حتی نداشته هایمان. اگر بگذارند که دنیای زیبایی می شود. می گویم. اگر بگذارند... .
انتخابتان عالی بود
منتظر قدم و قلمتان هستم
پاسخ:
همیشه مهمان شب نشینی هایتان خواهم بود.
همه چیز آرام است اینجا... مثل ِ دلتان... :)
موفق باشید
سلام بهنام عزیز خوبی؟
آنقدر زیبا مینویسی که زبان از گفتنش عاجز است...

ابتدا فکر میکردم شعرهایت را بیشتر دوست میدارم اما بعد دیدم نه....هر چه مینویسی زیباست...حسودی ام میشود برادر....

تبریک تبریک
پاسخ:
لطف دارید خواهرم. ما هنوز راه زیاد برای رفتن داریم. این ها ابتداری راه است و پر از ایراد.
عکس شماره 3 ... خیلی عالی بود .
پاسخ:
سرافراز باشید و شادمان.
از خوندن اون چیزی که نوشته بودی لذت بردم...
پاینده باشی
پاسخ:
ممنونم از شما.
سلام علیکم. جایگاه (وبگاه) جدیدتون مبارک. نظرتون در وبم باعث شد به اینجا برسم. قبل از هر چیز باید بگم فضای خیلی دوستانه و لطیفی داره وبلاگتون. توی چند دقیقه ای که اینجا بودم خوش گذشت!
گفته بودین از بی وفایی سیستمهای وبلاگ نویسی و باید بگم بنده مدتی در میهن بلاگ می نوشتم که بعد از چند ماه خیلی ناگهانی این سایت هک شد و تمام وبلاگها نابود شدن! وقتی فهمیدم اونجا امنیت نداره بلاگفا رو ساختم و کمی بعد هم رفتم به پارسی بلاگ. در نهایت هم بلاگفا رو رها کردم. البته بلاگفا سیستم قوی و امنیه اما در خصوص اون امکانِ نمایش دادن وبلاگهای بروز شده در بلاگفا باید بگم که پارسی بلاگ هم همین امکان رو داره. حتی قبل تر از بلاگفا! در هر حال بنده اصلا توصیه نمی کنم به پارسی بلاگ تشریف بیارین، بخصوص به خاطر همون بی وفایی که خودتان هم فرمودین.
از دیدن لوگوی نشریه ی همشهری داستان در قسمت لینکهای وبتون حسابی ذوق زده شدم!
پاسخ:
در ارتباط با این فضا؛ لطف دوستان اینجا را به این مرحله رسانده و البته گرافیک بازی ها و عکس بازی های من هم گاهی بی تاثیر نبوده اند. خوشحالم از اینکه خوش گذشته به شما. در رابطه با این سیستم های جامعه مجازی هم بگویم که نمی دانستم پارسی بلاگ همچین امکانی دارد. اما کلا من از سیستم های ساده تر و خودمانی تر بیشتر خوشم می آید. در رابطه با همشهری داستان هم بگویم که از اولین شماره ای که به صورت مجله بود مخاطبش بودم تا همین حالا که کتاب مجله چاپ می شود و علاقه ی خاصی هم به این موجود دوست داشتنی دارم.
مطلب رو خوندم. شعر پایانی واقعا عالی بود.
تجربه ی والیبال ساحلی جالب به نظر می رسه. فقط خیلی شجاعانه و بی پروا درباره ی عرب ها صحبت کردین. گرچه ایرانی نبودن اما بد نیست بدونین که خیلی از عربهای ایرانی که غالبا هم ساکن خوزستان هستن، اصالتا عراقی هستن. عرب ها رو هم که خودتون بهتر میشناسین دیگه!!
ماشالله وبلاگتون هم که حسابی آباده. یه وقت ناله و شکوه نکنین ها!
نماز و روزه ها قبول. التماس دعا.
پاسخ:
شعر پایانی عالی بود چون از من نبود. اگر کار خودم بود شاید هیچ وقت اینچنین زیبا به نظر نمی آمد. والیبال ساحلی هم دوره اش به پایان رسید. چون به قم باز می گردم و آن جا هم ساحلی برای اینکار وجود ندارد. من از عرب ها به کلی دل خوشی ندارم. مخصوصا عراقی ها. یک سالی ست ساکن قم هستم فرهنگ و نوع زندگیشان را اصلا نمی پسندم. راستی آبادانی اینجا هم زحمت و رحمت دوستانی چون شماست. ناله و شکوه نمی کنیم اگر همینطور ادامه پیدا بکند. عبادات شما هم قبول درگاه حق تعالی. دعاگو هستیم. شما نیز دعا بفرمایید.
۰۵ مرداد ۹۱ ، ۱۰:۳۶ خلوت پرهیاهو
چقدر عکس بادبادک بازهاتون زیبا شده. خیلی حس خوبی داره.
و این آش های هوس انگیز :)
سلام استاد
خوش و خرم باشی تا همیشه اینطور بارانی و آفتابی بنویسی ...
التماس دعا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی