پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری
پـیـونـدهـا :: Links

سال و فال و یار

سه شنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۳، ۰۷:۲۲ ب.ظ
لطفا قبل از خواندن مطالب این وبلاگ فونت B Nazanin را روی سیستمتان نصب کنید.

.
"الف...
.....................
ای کاش رها کند من تنها را
این آهن زنگ‌خُورده‌ی رسوا را
پیچیده به داسِ کهنه‌ای پیچکُ عشق
ای کاش که باغبان نبیند ما را …
سالی که گذشت پر از اتفاق ها و فراز و نشیب هایی بود که حالا از نوشتنشان می ترسم. شاید من انقدر ساده ام که حرف هایم را همه جا بی واهمه و ترس می زنم اما اینبار قصه فرق می کند و ترس دارم از نوشتن اتفاقات. سالی که گذشت با اتفاقی تلخ برایم به پایان رسید که تنها دل خوش به اینم که خیری در کار بوده است. اتفاقی که منجر به دویدن و استرس و درد و غم و قصه و شادی هایی چند لحظه ای بود...
.
و اما سالی که از راه رسید؛ پنج روز اولش در کنار دوستان و خانواده ام در نوشهر سپری کردم. پنج روزی که برایم واقعا لذت بخش بود. راستش شمال که می روم، یک راست ردپای دوستانم را می جویم و اولین شب حضورم را تا آخرین شب و خداحافظی را در کنار دوستانم سپری می کنم. دوستانی که در کنارشان مشکلی با بی خیالی ندارم. خودم را به بی خیالی می زنم. غم و غصه را کنار می گذارم و بدون ترس می گویم و می خندم و ژانگولر بازی در می آورم و خودم را از جهانم فاصله می دهم و در کودکی هایم به همراه آنها غرق می شوم. سال که تحویل شد در حال دویدن بودم. مادر م سفارش کرده بود ماهی و سمنو بخرم. یک سفارش دیگر هم داشت که یادم نیست. اما من اصلا حواسم نبود که پول نقد نداشتم و تمام شهر را زیر پا گذاشتم تا یک دستگاه خودپرداز فعال پیدا کنم اما ساعتی قبل از تحویل سال تا چند ساعت بعد از تحویل سال تمامی خودپرداز ها و کارتخوان ها غیر فعال بودند و این شد که تحویل سال با صدای شادی مردم من در حال دویدن بودم و نفس نفس زنان به خانه رسیدم و خودم را در آغوش مادرم و پدرم انداختم. پنج روز بعدش را هم با صادق و مهدی و مرتضی و نیما سپری کردم و هر چه می توانستم به بی خیالی زدم تا لحظه ای که توسط همین جمع بدرقه شدم و راهی شهرم، طهران شدم و از لحظه ی خداحافظی تمامی مشکلات و دردهای جسمی و روحی ام بر سرم چون آوار زلزله ای چند ریشتری فرو ریخت. از روز شش م فروردین تا همین دیروز آنقدر این طرف و آن طرف شدم و چون توپی سرگردان به هر جایی پاس داده شدم که پیر م در آمد و البته تجربه هایی جدید و سخت به دست آوردم. طی این 26 روز که از سال 93 می گذرد اتفاقات بسیاری افتادند که با اشک هایی آزار دهنده و خنده هایی رویایی همراه بود. دوست ندارم جزئیاتش را اینجا بنویسم اما انگار همه چیز دارد خراب می شود. شایدم هم خراب شده است. شاید اتفاقی جدید افتاده است. شاید او رفته است شاید هم من رفته ام. گناه ما دوست داشتنی بوده است که به قیافه مان نمی آمد.
.

دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است …
.
گناه من این بود که خیال می کردم بزرگ شده ام. آنقدر بزرگ شده ام که بتوانم دست او را بگیرم و زیر یک سقف با هم زندگی کنیم. غافل از اینکه همین حالا به زور بیست و یکی دو سال بیشتر ندارم! همین حالا تنها سربازی هستم که خدمتش باید شبانه روزی باشد. همین حالا تنها پدر و مادری دارم که فقط از پس زندگی خودشان بر می آیند؛ البته آن هم به سختی! مشکل این است که من سعی کردم طی این چند سال رو پای خودم باشم غافل از اینکه پاهایم آنقدر ظریف بودند که توان ایستادن و تحمل بار سنگین زندگی و تنهایی را نداشتند. سعی کردم خودم باشم. تنهای تنها. بدون فکر کردن به این که پدرم تنها یک کارگر ساده است و مادرم هم. فکرش را نکرده بودم که رهن کردن یک خانه ی معمولی در تهران برای یک زندگی ساده دو نفره حداقل متری یک میلیون تومان آب می خورد. فکرش را نمی کردم که خریدن یک خانه، متری سه تا شش میلیون تومان آب بخورد! فکرش را نمی کردم که باید ماشینی زیر پایم باشد که حداقل سی میلیون تا پنجاه میلیون تومان آب می خورد. فکر نمی کردم سرویس طلا و جواهرات همسرم پنج تا ده میلیون تومان باید بیرزد!
.
اما نه! فکر همه ی این ها را کرده بودم. برای همه چیز برنامه ریزی کرده بودم. به خودم زمان داده بودم تا کم کم و قدم به قدم جلو بروم اما فکر این را نکرده بودم که او تحمل ش را ندارد. تحمل خستگی هایم را. تحمل بیماری هایم را. تحمل سربازی ام و درد ها و غصه هایم را.  فکر این را هم شاید کرده بودم اما به خودم می گفتم همه چیز درست می شود. زمان همه چیز را درست می کند. اما نشد که نشد. دلم نمی خواهد گلایه کنم از این روزها، از او، از خودم، از روزگار، اما... . دلم می خواهد خوش بین باشم اما... . دلم می خواهد آرام باشم اما باز هم اما... .
حرف هایی روی دلم آمده است که فقط برای اوست و او هم هر چه این ها را بخواند بی فایده است. چون او تنها او نیست. آنها ست... . تنها رضایت او نیست. رضایت آنهاست. تنها حرف او نیست. حرف آنها هم هست! آنها هم که می گویند عشق؛ همیشه بوی جوراب می دهد! عشق معنی ندارد. عشق تعریفی ندارد. عشق حساب و کتاب ندارد. عشق سن و سال دارد. عشق بچه گانه است. عشق کودکانه است. عشق کورکورانه است. آنها تعریفی از عشق در فرهنگ لغتشان ندارند. آنها این سه حرف را کاملا بی معنا می دانند. تنها به ماشین زیر پایت و خانه ات و درآمدت و تحصیلت و سن و سال ت اهمیت می دهند. مشکل این است که او هم نمی تواند به این ها فکر نکند... .
.
تو را بجای همه کسانی که نشناخته‌ام، دوست می‌دارم
تو را بجای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام، دوست می‌دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته‌ام، دوست می‌دارم
تو را بخاطر دوست داشتن، دوست می‌دارم …
برای اشکی که خشک شد و هیچوقت نریخت …
لبخندی که محو شد و هیچگاه نشکفت، دوست می‌دارم
تو را بخاطر خاطره‌ها دوست می‌دارم
برای پشت کردن به آرزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می‌دارم
تو را برای دوست داشتن، دوست می‌دارم …
تو را بخاطر بوی لاله‌های وحشی
به خاطر گونه زرین آفتابگردان
برای بنفشی بنفشه‌ها دوست می‌دارم
تو را بخاطر دوست داشتن، دوست می‌دارم
تو را بجای همه کسانی که ندیده‌ام، دوست می‌دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه‌ها
و پرواز شیرین خاطره‌ها دوست می‌دارم
تو را به اندازه همه کسانی که نخواهم دید، دوست می‌دارم
اندازه قطرات باران، اندازه ستاره‌های آسمان، دوست می‌دارم
تو را به اندازه خودت، اندازه آن قلب پاکت، دوست می‌دارم
تو را برای دوست داشتن، دوست می‌دارم
تو را بجای همه کسانی که نمی‌شناخته‌ام، دوست می‌دارم
تو را بجای همه روزگارانی که نمی‌زیسته ام، دوست می‌دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود و برای نخستین گناه
تو را بخاطر دوست داشتن، دوست می‌دارم
تو را بجای تمام کسانی که دوست نمی‌دارم، دوست می‌دارم …
...
.
می‌بویم گیسوانت را
تا فرشته‌ها حسودی کنند.
شانه می‌زنم موهایت را
تا حوری‌ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.
شعر می‌گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند …

.
برای کسی که مطلقاً از عشق بی خبر است نمی توان از آن چیزی گفت چون قابل اشاره حسی نیست. عشق [برای کسی که] از جام آن جرعه ای نچشیده باشد آنرا نیافته و کسی که بگوید من از آن جام سیرآب شدم آنرا نشناخته است چرا که عشق شرابی است که کسی را سیراب نکند". عشق شئ ای مثل سایر اشیاء نیست که قابل اشاره باشد. مثلاً اگر کسی از میوه ی سیب اطلاعی نداشته باشد و بی خبر باشد می توان آنرا به او نشان داد. اما عشق چنین نیست. یعنی اگر کسی تجربه درونی و آزمون شخصی از عشق نداشته باشد راه به سوی عشق برای او مسدود است. هر جمله ای که بزرگان درباره عشق می گویند در واقع به نمونه ای از آن در وجود شخص اشاره می کنند که اگر آن فرد این ساحت وجودی را به آزمون نگذاشته باشد از فهم آن وجه از عشق محروم خواهد بود. مولانا می فرماید: پرسید یکی که عاشقی چیست؟ گفتا که چو ما شوی بدانی ... عشق از وجهی همان حالت خاصی است که عاشقان تجربه می کنند یا عاشقان را مسخّر خویش می کند. عشق یک آزمون و تجربه روانی و روانشناختی نیست. حقیقتی است که شخص را مسخّر خویش قرار می دهد. یک امر شخصی نیست و به شخص ارتباط ندارد، بلکه شخص در دامش می افتد. عشق در واقع صیاد است که صیادی می کند. روح یا جان صدف عشق است؛ هدف عشق این است که عاشق، یک شخص خاص را بر مسندی فوق‌العاده رفیع بنشاند و خویشتن را بر مبنای آن شخص، از نو مجسم سازد، مفری از گمنامی جهان اخلاقی کانتی بیافریند و در جهانی ببالد که هر دو با هم ساخته‌اند. در بستر محرمیت کامل عشق است که انسان به تمام قامت، آشکار می‌شود، پالوده می‌شود، پذیرفته می‌شود و التیام می‌پذیرد.
.

باد پَرسه می‌زند،
تا نان را، از منقار تُرد گنجشکان بِرُباید.
دختران شالیکار پنهان می کنند، دلهاشان رادر سبد چای!
و ما همچنان، از مُردگان پیر، غولهای جوانی می‌سازیم !
و غولهای جوان را، به قامت مُردگان پیر، کوچک می‌کنیم …
تا همسنگ گور شود .
باد، پرسه می‌زند،
ماه چکه می‌کند از گلوی گنجشک،
و من،
گریه‌ام می‌گیرد …
در این جغرافیای خسته‌ی بلاتکلیف،
که دامن پُرخارش را
تا آخر دنیا کشیده است.
گریه‌ام می‌گیرد،
نه برای رفتار متروک عقل،
یا روزنامه‌های عصر،
یا جمعه‌های دیوانه،
برای تنهایی
تعمید
دانایی
عشق
شادمانی از کف رفته!
برای ماهی‌ها
با آن پوست پولک پولک‌شان
که به رودخانه نیامدند.
و برای هر آنچه، به زندگی پیوندمان می‌دهد.
حالا تو، سبب گریه‌ی مرا می‌دانی،
و می دانی که هیچ چیز به قدر خنده‌های تو،
نوزاد ماهی‌ها،
و گلی که به سپیده دمی می‌شکفد، خوشبختم نمی‌کند...

.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۳/۰۱/۲۶
بهنام جعفری بلالمی

نظرات (۶)

۲۸ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۱۳ ابوالحسن جعفری بلالمی
 ای روزگاررر داغ رنج رو سنگین تر نکن .
 آه ه هههههههییییی روزگار .
ابولحسن کوچولو عجب دل پر دردی داره! زیاد خودتو ناراحت نکن داداش
سلام بر شمایی که روزگارتان سخت است .
دوست دارم در مورد همه چیز فکر کنم
درباره ی کلبه ی متروک وسط باغ
درباره ی رودی که تبدیل شده به یک جاده
درباره ی چوپانی که برّه اش رادر کوهها گم کرده است.
درباره ی حسرت پیز زن بیمار برای رفتن به امام زاده ی بالای تپّه
درباره ی کارگی که دوست دارد یک روز مرخصی با حقوق بگیرد.
و درباره ی خودم که چقدر بی فکرم. ...

۲۴ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۳۴ دریچه انتظار

این قصه را بارها روایت کرده اند،و شنیده ایم و میدانیم ، اولین “آدم” که  خلق شد و اولین خاک و گلی که به صورت انسان درامد و انفاس قدسی در او دمیده شد ،جان گرفته و نگرفته، خداوند را مونس شد،هم زبانی “آدم” فانی  با خدای “باقی” آنهم نیامده ،دلیل کمی نیست برای حسادت  ملائکی که نادانسته(یعنی نه از روی فکر و اندیشه که اصلا پیش از آدم اندیشه ای موجود نبود) روز و شب از سر عادت به طاعت مشغول و به عبادت معروف بودند. آموختن اسامی اعظم! به آدمی پس از دمیدن روح قدسی شاید اولین رو در رویی آدم بود با  خداوند. آدم اولین درس را فرامیگرفت و اولین آگاهی راهی جان و تنش  و اولین “اطلاع” به معزش وارد میشد! اولین “اطلاع” و ” آگاهی” که برای مغز تحلیلگر حکم سوخت را داشت.  طبعا ذهن خالی توان تحلیل و تصمیم ندارد.فرشته گان لابد به تعجب نظاره گر بودند  خلوت نشینی خداوند را با یک موجود خاکی و فانی! اسامی اعظم که آموخته شد اولین پایه های یک ایدوئولوژی نیز ریخته شد، یعنی اولین باید و نباید به آدمی گوشزد شد. ممنوعیت دست بردن به میوه ی درخت سیب یا انجیر شاید اولین” باید و نباید” فلسفی در هستی باشد. اولین محدودیتی که اولین آزمون آدم را به دنبال داشت و اولین سرکشی آدم را موجب و اولین نافرمانی را دلیل بود و اولین تصمیم متفاوت آدم را بنا کرد.

یا علی  .

التماس دعا .

هیچگاه ندیدمت،..به خواب شاید، به رویا یحتمل، اما ندیدمت، نه به آغوش کشیدمت، نه زل زدم به چشمانت،نه دستی به گیسوانت،…هیچ و هیچ و هیچ، ..دور بودیم…کور هم! یکدفعه آمدی زیر پلک هایم، اصلا قرار من با تو قصه نبود، حکایت نبود، شعر نبود،؛ ترانه نبود ، کلمه نبود،
بروزیم با باوری از عشق خوش حال می شویم تشریف بیاورید .
یا علی .

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی