پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری
پـیـونـدهـا :: Links

روایت بوی خاک و نیش پشه ها...

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۱، ۰۷:۱۲ ق.ظ

"الف...

.......................

پیش نوشت:

فکر نمی کنم جز یکی دو نفر کسی هنوز مداوم به اینجا سر بزند. کم کم باید در این خرابه را ببندم و راهی روانستان خویش گردم. فعلا کاسه چه کنم چه کنم به دست گرفته ام. جرئت نوشتن ندارم. دلم می خواست یک بار دیگر زندگی نامه ام را بنویسم. یک بار دیگر به یک بهانه دیگر... .

(1)

نداریم خب!

 (2)

... و انا یا مولای فیهِ ضیفُکَ و جارُک

.
پس چرا بی‌قرارند جمعه‌هام؟
اگر مهمانِ شمایم
و پناهنده‌ی به شما؟!
.
فَاضِفنی و اَجِرنی - (بهار نارنج)

(3)

می دانی امروز به چه چیزی فکر می کردم؟ این که ما ناچاریم به یکدیگر عشق بورزیم؛ زیرا خداوند قلب مارا همچون نسترن نازک کرده است. خداوند درون دل هر انسان یک پروانه گذاشته است برای لرزیدن. بعضی دستشان را می برند توی سینه شان و قناری قلبشان را می کُشند و بعد اتاق تنگ و تهی دلشان را به عنکبوت ها اجاره می دهند. من اما یک روز هم نمی توانم بدون عاشقانه های تو سر کنم. می دانی؟ تاریخ حالا سرگشته و محجور است! اساسا تاریخ چیزی نیست جز دوره ی هجران انسان. آنروزی که عشق ها به معشوق ها برسند، نیستانِ جدایی خاموش می شود و دفِ دیدار در کائنات به صدا در خواهد آمد. اما نظر من را بخواهی جدائی بهتر است! عاشق در دوران جدائی شب ها تنها به خانه باز می گردد، پنجره ی عزلت را باز می کند، گل های حسرت را آب می دهد، می نشیند و زخم هایش را گلدوزی می کند. دستی بر سر و روی اندوهش می کشد. چند لیوان اشک پای نیلوفر و نرگس ها می ریزد و دو سه قطعه آواز به گوش قناری ها می چکاند. ساعت ٠٠:٠٠! حالا که خواب ندارم؛ اما خیلی شب ها هم خوابم می برد و صدای ضجه ی کمانچه ها بیدارم می کند. عاشیقلار ها هر شب به چشمان تک و تنهای من شبیخون می زنند و من همیشه به یاد تو چشم هایم را می بندم. چشم هایم را می بندم و بغض هایم را به صورت شیشه های چکنده فرو می ریزم ... و این عشق است که تمامی وجودم را اسیر خود ساخته است!

یادم می آید آنروز ها که لب هایت و چشم هایت را دیدم؛ بغض شعرم سخت ترک برداشت! گیسوانت را دیدم و به اسرار شب آشنا شدم. تو را دیدم و خودم را شناختم و در نور دویدم! تو را دیدم و خودم را به خویشتن زدم. تو را دیدم و از خودم بدم آمد. تو را دیدم و از تو به خود نظر کردم و خودم را در چنبره ی تاروپود گیسوان تو دیدم. آری... عشق یک ستم تاریخی ست ! عشق برنده ترین شمشیری ست که بر گردن یک انسان فرود آمده است . عشق طاعون کشنده ای ست که به جان جهان افتاده است . عشق مادر جنگ هاست! عشق مسئول ویرانی زمین است! همه از ایروان تو شمشیر زنی آموخته اند و از مژگان تو زوبین گرفته اند. متاسفم! متاسفم برای برخی که هیچ احساسی ندارند و به شعر های پریشان من نه چندان شاعر! تهمت زمانتیسم می زنند! بگویم که اشتباه کردند! الحمدالله مفاصل رنجانیدگی من کاملا سر حال اند. من حتی شب در جای نمدارِ نفس خوابیده ام. رمانتیسم درد مناطق مرطوبِ هوس است و من جذام گرفته ی عشقم! من هر شب به عضلات روح و عشقم ویکس لایت می مالم تا به این بیماری رمانتیسم گرفتار نشوم! این عشق است که در استوای آسمان ایستاده است و به جنگل های جهان باران می فرستم. گاهی از بس باران می بارد که تمام مژگان ها غرق در اشک می شوند. اینجا تلفات تنهائی زیاد است. همه سرِ خود را زیر آب می کنند. همه خود را به امواج خروشان خاطره می زنند. و روزی هزاران نفر در خویش غرق می شوند و روزی صدها هزار عاشق در خود فرو خواهند رفت... من آن روز های اول را هنوز هم در خاطرم دارم. آن روز های معکوس را! روز هایی که برای نخستین بار در چشمه ی مردمکان تو تصویر خودم را می دیدم. آن روز های گرسنه که دستان تو بوی گلاب عاشقی می داد. و آن روز های تشنه که دست هایت بوی نسیم و باران می داد. راستی... من از رمانتیک های رمانتیسم گرفته بلکل خوشم نمی آید!

(4)

http://fasleasheghi.persiangig.com/other/untitled.JPG

(5)

نکته: وقتی این را می نوشتم ساکن کافی نتی در سلمان شهر(متل قو- مازندران) بودم:

بلکل از نوشتن کناره گیری کردم !‌
این روز ها شدیدا بی حوصله شدم (... هوای حوصله ابریست) فکرم دچار عفونت و آب گرفتگی شدید شده! نیاز به یک عمل قلب باز دارم!
مورچه ها و پیکسل های سوخته و ping 4.2.2.4 شب ها رهایم نمی کنند ؛ من هستم و راپید unipin 0.3 و یک قالیچه ی 130 سانتی متری که دو ماهی را باید با همین ها سیر کنم !‌
هر وقت از دنیای مجازی فاصله می گیرم و مورچه ها دچار بی غذایی می شوند و فیبر نوری مارا می دزدند سریعا 192.168.1.3 را ping می کنم و لحظه شماری می کنم تا reply شوم! مانده ام وقتی از این دنیا فاصله گرفتم چه طور باید تو را پیدایت کنم! آنجا دیگر دستم به یک یوزر dialup هم نمی رسد که دو کلامی بخوانمت؛ چه برسد به ...
مثل اینکه بی خوابی و خستگی خیلی اذیت می کند.
راستی! دلم حرم می خواهد امشب ...
( التماس چند هزار تا آ )
تا برنامه ی بعدی به پیام های بازرگانی دل بسپارید ... !!!!

بیست و هفتم تیر 1389


(6)

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Ordibehesht/%2872%29.jpg


(7)

این قسمت را هم 27 شهریور ماه 1391: 

نکته: وقتی این را می نویسم ساکن کافی نتی در قم هستم:

خواب به چشمانم نمی آید. اشک جایش را گرفته است؛ نمی توانم بی خیال باشم. نمی توانم از تو بگذرم و گم شوم در موج های خزر. نمی توانم از تو بگذرم و آسوده سر بر بالین بگذارم و حتی نمی توانم بی تو بمیرم. خیال. وهم. درد. حتی پشه های لعنتی دست از سرم بر نمی دارند. از سر شب تا به حال شاید بالای 30 پشه را با دستان م کشته ام. دستانم بوی خون می دهد. حالم به هم می خورد از این لحظات. تمام بدنم را خاک گرفته. ساعت 7:30 امروز، سومین روز کلاس های دانشگاه است و تا 12:30 یک سره کلاس دارم (همین حالا یک پشه دیگر را در حال نیش زدن گوشت گردنم شکار کردم). نمی دانم داستان چیست این پشه ها دست از سر ما بر نمی دارند. خونم که به شدت افتضاح است (این را دکتر خطیب می گفت بعد از فصد) پوستم هم شدیدا سبزه است، خوشمزه هم که نیستیم. اگر بودیم الان اینجا نبودیم ور دل هم سرمان در آرامش محض خوابیده بودیم. کلا مانده ام که چه خاکی به سرم کنم. یک خاکی همین الان دارد میان ریه ام برای خودش تاب می خورد. نفس که می کشم خاک در ریه ام می غلتد. اینجا پر خاک است و به اندازه همان ذره های خاک هم پشه دارد. چه شب افتضاحی را پشت سر گذاشتم. حالم به هم می خورد از این دنیا، از این لحظات، از این ثانیه ها. به خاطر 350 هزار تومان پول، نتوانستم خوابگاه بگیرم و مجبورم یک ترم(5 ماااه) این وضعیت تاسف بار را تحمل کنم و بعید می دانم با این وضع زنده بمانم. اینجا حتی سرویس بهداشتی هم ندارد!!! فقط یک سالن ده دوازده متری ست پر از خاک و پشه. آری. ساکن کافی نتی هستم که وضعش اصلا خوب نیست.

قم- کافی نتی که اسمش را نمی برم که سوء تبلیغ نشود. 

...


(8)

پیشنهاد گذران روزها!

http://www.tehraner.com/images/shajarian-concert-13sep12.jpg

کنسرت همایون شجریان و سهراب پورناظری

مرکز همایش‌های برج میلاد
۶ و ۷ مهرماه ۱۳۹۱
ساعت ۱۸:۳۰ و ۲۱:۳۰
+ بلیت

http://www.tehraner.com/images/dekoloreh-10sep12.jpg

دِکُلُره

نمایش ایرانی
نویسنده و کارگردان: مهدی کوشکی
بازیگران: لیلی رشیدی، مهدی کوشکی، صحرا فتحی و آوا شریفی
خانه‌ی هنرمندان، تالار انتظامی
۱۹ تا ۲۹ شهریورماه ۱۳۹۱
هر روز ساعت ۱۹:۳۰
رزرو بلیت: ۰۹۱۲۷۹۷۹۵۳۰

http://www.tehraner.com/images/benni-sep12.jpg

دیگر تنها نیستی

مجموعه داستان
استفانو بنّی
ترجمه: محمدرضا میرزایی
نشر حرفه هنرمند
۴۵۰۰ تومان

http://www.tehraner.com/images/simorgh-kiumars-moradi-02sep12.jpg

سیمرغ

نمایش ایرانی
کارگردان: کیومرث مرادی
نویسنده: محمد چرم‌شیر
بازیگران: پیام دهکردی، نازگل نادریان، محسن رستگار، امین طباطبایی، آیه کیان‌پور و دیگران
تئاتر شهر، تالار چهارسو
تا ۱۴ مهرماه ۱۳۹۱
ساعت ۲۰ / هر روز به‌جز شنبه‌ها
+ بلیت

http://www.tehraner.com/images/mehdi-hashemi-31aug12.jpg

 ضد گلوله

فیلم ایرانی
نویسنده و کارگردان: مصطفی کیایی
بازیگران: مهدی هاشمی، مسعود کرامتی، ژاله صامتی، سعید آقاخانی و دیگران

سینما های تهران و شهرستان ها!

http://tehraner.com/images/template/tehraner-logo-newsletter.gif

والسلام.

..........................

نظرات (۲۲)

زیبا... زیبا... زیبا...
+
شاید بی ردپا؛ شاید ساکت... اما مخاطبش را دارد این خانه...
بنویسید..
پاسخ:
مگر حال نوشتنی هم مانده؟
با ذکر منبع تکه ای از نوشته رو در گوگل پلاس گذاشتم...
موفق باشید
یاحق
جای نگرانیه، این پستتون کوتاه بود! احتمالا حرفهاتون در بند 7 خیلی جدی بوده...
کلا از همون اول گفتم خدمتتون که نگران تعطیلی اینجا هستم. حدس میزدم که نگرانیم بی مورد نباشه. ولی لطف کنید و بی موردش کنید!
تصاویر که مثل همیشه عالی بود. مخصوصا 6. التماس چندهزار تا آ هم ایده ی تازه ای بود.
برای نوشتنِ دوباره ی زندگینامه منتظر بهانه نباشید. فقط بنویسید...
پاسخ:
آری این پست کوتاه بود و بنا بر این بود که کوتاه تر هم باشد. بند هفت هم کاملا جدی بوده همانطور که متوجه شدید. راستش اینجا باید دیر و زود تعطیل بشه بالاخره. ده ساله دارم وبلاگ می نویسم و هیچ پیشرفت و نتیجه خاصی تو این چند سال ندیدم. جز اینکه خدا چند تا چیز داد. که اونم نمی دونم به برکت چی بوده. تو این ده سال چند دوست خوب پیدا کردیم و با خیلی هایشان هنوز هم زندگی می کنیم. ولی فکر نمی کنم نگرانی تان مورد دار باشد. چون خانه ما و نوشته های من حتی ارزش خواندن هم ندارد. چند هزار تا آآآ هم ایده ی سال 89 بود. همچین هم تازگی نداشت. البته برای شما چرا! زندگی نامه ام را اگر بنویسم صدای خیلی ها در می آید و منعم می کنند. البته به علاوه ی صدای دوستان خانه ی ما می شود صحرای کربلا و اشک همه جاری می شود و رود فرات را به چشم می بینیم!!! (بی اغراق)
سلام بنده خوب خدا و استاد نازنینم ...
بنویسید ... برای آن که "قبول" و "رد" او مهم و تعیین کننده است ...
و بنویسید ... برای دل همین یک شاگردتان ...
قلم بر زمین نگذارید که "جهاد باقی است ..."
التماس دعا ...
پاسخ:
قلم کسی چون من روی زمین بماند به از آن است که در و دیوار ملت را خط خطی کند.
سلام...
مطمئنا برای کسایی که میان و میخونن ارزش داره...
به شخصه دوست دارم نوشته هاتون رو...
مهم نیست که چند نفر میان و میخونن مهم اینه که خودتون از نوشتن دور نشید چون تجربه کردم و میدونم حال آدم رو بدتر میکنه این ننوشتن ها...
ادامه بدید...
در پناه حق
پاسخ:
چشم ان شا الله سعی می کنم که نوشتن رو دوباره از سر بگیرم و ادامه بدم. جالبه که وقتی حرف از رفتن می شه صدای دوستان در می آد و می گن نرو ولی وقتی هستم کسی نمی گه بنویس و بمون.
سلام دوباره
ممنون از آمدنتان و سپاس از نظر لطفتان به حقیر ...
همان ده سال پیشکسوتی، شما را برازنده عنوان استادی کرده، بی‌شک ...
سه نفر که هیچ، اگر یک نفر هم باشد که شما را بخواند و با قلم شما هدایت شود، برایتان از زمین و آسمان برتر است ... "کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة بإذن الله ..."
می‌دانم که "جلوی توپچی ترقّه در می‌کنم" ولی باز هم درخواست می‌کنم قلم را زمین نگذارید ... برای "او" بنویسید و اجرتان را از همو بخواهید و "او" هم بهترین پاداش‌دهندگان است ...
هر قلمی که در این جبهه بر زمین گذاشته شود، آن جبهه را قوی‌تر می‌کند ...
حال، هرطور خودتان صلاح می‌دانید ...
جسارتم را ببخشایید ...
التماس دعا ...
پاسخ:
آن ده سال هم همچین درخشان نبوده که شما فکر استاد و شاگردی داشته باشید و روی آن حساب کنید. حاجی ما کجا توپچی کجا. ما در حد و اندازه های ترقه ی تفنگ دستی بچه ها هم نیستیم برادر. ما برای او می نوشتیم فقط. اما او هم نمی خواند انگار این او نامه ی ما را. ما بیش از این ها به راهنمایی های دوستان نیاز داریم. اتفاقا خیلی از آمدنتان و اظهار لطفتان متشکرم و خدا رو شاکرم که این خانه هنوز روشنایی دارد.
مهم کمیتش نیست...!
شاهدم خواننده های شما با دل و دقت در و دیوار خانه تان را می خوانند..!
و خودم هم به شخصه...!

""پاییز منم...نیازی به کوچ زمستان نیست!""
شاید دیگه نباشم...
این پستو باید تا ته بخونید!
منتظرم زیاد...!
یعنی قرار نیست اینجا دیگه به روز بشه؟؟
من نمی دونم چرا وبلاگهای خوب رو خیلی دیــــــــــــر پیدا می کنم...
۰۱ مهر ۹۱ ، ۰۷:۳۴ جلبک شاید؟
سلام
خب من تازه با وب شما آشنا شدم. برای خانوم همسرتون آرزوی موفقیت دارم. برنامه های من برای خودم مهم هستند شما باید ببینی چی برای خودت مهمه. اینطوری بهتره. در ضمن ایشون هم کاری رو که برای خودش ارزشمنده انجام میده و شاید خوشش نیاد که از این برنامه داشته باشه. خیلی ممنون از اینکه به من سر زدین و امیدوارم که باز هم بنویسین و من رو هم از خودتون و خانوم همسرتون بی خبر نگذارید.
۰۱ مهر ۹۱ ، ۰۷:۵۸ جلبک شاید؟
سلام
ممنون می شم با همسر شما آشنا بشم.و دیگر بانوان خوب.
در مورد اینکه بیشتر وبلاگم را خوانده اید و نظر گذاشته اید ممنونم. باورم نمی شد کسی اینقدر لطف داشته باشد. شما را خدا رساند درست در روزی که با خودم گفته بودم دیگر وبلاگ نویسی نمی کنم. خیلی امیدوارم کردید.
در مورد سلامتی خودتتان نگرانم. لطفا بی خبرم نگذارید.
پاسخ:
بنده خدا خانم هر وقت پیام می دهد پیامش را می برم در ادیت گوشی. کلمه و جمله هایش را تک تک می خوانم و تک تک جواب می دهم مبادا که یادم برود. دلم می خواهد جواب تک تک کامنت هایی را که برایتان گذاشتم را ببینم. فکر کنم بحث خوبی می شود! با هم سر جان هم صحبت می کنم ان شا الله شما با هم آشنا شوید.
من می خوانم.نبد این جا را بهنام.


پشه ... پوست سبزه ... شاید چون می فهمی ولت نمی کند.
سلام.
پاسخ:
کم کم احتمالش هست که اگر یک لیوان آب بخورم تنم به مانند آب کشی شود و از تمام سوراخ های بدنم آب بیرون بزند. نیش که نمی زنن نامرد ها! چاه می کنن رو پوستم.
سنگینی نگاهم را خواندی؟ آتش نزن ... این اثری از درد هایت بود و هست . گاهی به درد های جسمانی هم دست بکش و انقدر حس کن که هستی تا حالت یک جوری بشود بهنام.
سلام.
پاسخ:
آری سنگینی ها را می خواندم. دفاترم را که مرگ و زندگی ام بود آتش زدم. آن همه شعر و غزل. آن هم بحر طویل. اینها که فقط درد است و درد به نظرتان آتش بگیرد به تر نیست؟‌ حال م دقیقا باید چطور بشود؟ متاسفانه حالم ماضی استمراری شده است و هی تکرار می شود و هی تکرار می شود و هی تکرار می شود و هی تکرار می شود و به قول گفتنی از کادر خارج می شود و از کادر خارج می شود و از کادر خارج می شود. می بینی؟ حسابی خل و چل شده و خودم هم نمی فهمم چه می گویم. تب دارم. تبی که درمانی ندارد از قرار معلوم.
سلام بزرگوار ...
یادم نمی‌آید برایتان کاری کرده باشم که توقّع تشکّر داشته باشم، آن هم که خواستم بنویسید، نه برای خودتان، که برای خودم و در راه "او" بود ...
به هرحال، شرمنده‌ام از جسارت ...
صلاح مملکت خویش خسروان دانند ...
امید که در سنگرهای دیگر مجاهدت فرهنگی، پایدار و پیروز باشید ...
التماس دعا ...
پاسخ:
محتاجیم به دعا آقا!
۰۲ مهر ۹۱ ، ۰۱:۲۹ ---------------------------------
داستان بهنام!
۰۲ مهر ۹۱ ، ۰۹:۵۷ جلبک شاید؟
سلام
من به کامنت ها در وبلاگ نویسنده جواب می دهم. کامنت های شما مربوط به موضوعات مختلف بود. البته من هر روز الحمدلله یک موضوع کذایی برایم پیش می آید که بخواهم در موردش بنویسم و خیلی هایش را نمی نویسم. مثلا اینکه چرا مردم به خودشان حق می دهند همانجور که دلشان می خواد با دیگران رفتار کنند و جالب اینکه توقع دارند دیگران هم آنجوری رفتار کنند که خودشان دلشان می خواهد (یعنی همه آنطوری رفتار کنند که او می خواهد و خودش به دل هیچ کس نباشد...)
تا حالا نشنیده بودم مردی انقدر اشک بریزه.
پاسخ:
ما زنده به اشکیم و آه!
سلام

خدا بزرگ است ...

همین ...
تو برای مخاطب می نویسی یا برای خودت؟
مگر نوشتن مثل نمایش پر های طاووس است که تا کسی نباشد و نبیتند دورو برش شلوغ است بازشان نمی کند؟
حرف هات خوانده مشن٬ هر وقت که لازم باشه اما تو این فرصت رو نداری که هر وقت که لازم باشه بنویسی..
۱۱ مهر ۹۱ ، ۱۸:۱۰ دستخط یک دختر
شما برای دل همان یکی دو نفر بنویس
خدا برای دل خودش دنیا را افرید - پس خدا باش و خدائیت را بکن

اطلاعات تصویری عالی بود - کتاب را در اولین وقت که برم بازار کتاب تهیه میکنم و میخونم - کاش یه توضیحی هم در موردش میذاشتین
پاسخ:
من می نویسم اما دلم نمی آید برای یکی دو نفر بنویسم. باز هم مثال آشپزی می زنم. معمولا آشپزی ها در اردو های دانشجویی و دانش آموزی سابق بر گردن من است، غذا به دستم کم نمی آید. برای بیست نفر تا صد نفر و دویست نفر غذا درست می کنم خوب از آب در می آید و دوستان اکثرا خوششان می آید اما تعداد کم تر که می شود خودم خوشم نمی آید. البته باز هم دوستان تعریف می کنند از دست پختمان که این نیز از آثار شکم گرسنه شان و لطف بسیارشان است! اگر منظورتان از کتاب کتاب هجده ساله گی ست بگویم که نوشتن ش به دلیل مشکلات بسیار شخصی و مسائل دیگر فعلا متوقف شده و به قول استاد شجاعی هنوز لباسی بر تنش نیست و فقط سیاهه است. قرار بر چاپش بود که گفتند بایستی ویراستاری شود. اما من خودم یکی از ویراستاران آن انتشاراتی بودم و رسم ویراستاری آن انتشارات بدین صورت است که غیر از ایرادات نگارشی متن کتاب را نیز بل کل شهید می کنند و سر می برند و ناقص ش می کنند. این کتاب ما هم یک کتاب تقریبا تند و کمی تا قسمتی سیاسی و به مزاج آقایان بلند بالا خوش نمی آید. در نتیجه فعلا به تر آن است که روی طاقچه ی کوچه پس کوچه های هارد اکسترنال یک ترابایتی ام خاک بخورد.
۲۳ مهر ۹۱ ، ۱۸:۱۱ ریحانه مهدیان
بفرمایید تولد داداشی در وبلاگم!
۲۴ مهر ۹۱ ، ۱۸:۱۷ ریحانه مهدیان
من هم با دیدن عکس ها دلم تنگ شد!
۲۸ مهر ۹۱ ، ۱۸:۳۱ عشق طوسی یک همراه
بلاگفا به من خبر نداد که آپ کردی،اومدم حالت و بپرسم دیدم پست جدید و ...به به به به !! خب.خوبی حالا؟چه کارا میکنی؟منکه این روزا خیلی کم می رسم بیام نت...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی