پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری
پـیـونـدهـا :: Links

بر سر آنم که گر ز دست بر آید، دست به کاری زنم!

جمعه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۱، ۰۳:۱۶ ق.ظ

"الف...

این پست برای هفتمین بار ویرایش شد.

...........................

(پیش نوشتٍ ثابت!)

خدمت میهمانان، همساده ها، چهل خانه آن طرف و چهل خانه این طرف!

* چند عذر خواهی... *

لعنت به پرشین گیگ و هاستینگ ایرانی!

1- بابت طولانی بودن میهمانی هایم. که دیگر باید عادت شده باشد برای کسانی که پای ثابت میهمانی های خانه ی ما هستند. سعی می کنیم این طولانی بودن مردم آزاری نشود. صدای ضبطمان را هم قول می دهم زیاد نکنیم. شما هم لطفا صدای اسپیکر هایتان را کم کنید که الان یک موزیک زنده از خانه ما پخش می شود. ماشاالله اکثر دوستان هم نیمه شب به ما سر می زنند. پس حواستان به اسپیکر باشد!

2- بابت نشان داده نشدن برخی تابلوهای وصله شده به درو دیوار خانه! مجبورم تمام فایل های صندوقچه ام در پرشین گیگ را به یک سرور خارج از ایران انتقال بدهم تا دیگر مشکلات این چنینی به وجود نیاید. هر روز من با این پرشین گیگ لعنتی دردسر دارم.

یک مسئله ای را همین الان بگویم؛

میزبان این خانه دل به ردپا و نظرات میهمانان بسته. پس این دلخوشی را زا ما نگیرید.

(1)

ابتدا یک غزل قدیمی...

.

چون شب پره دلتنگ و بی آزارم امروز
دل واپسی های گلی را دارم امروز

هر روز دل را دست دریا می سپارم
شاید دلم را دست تو بسپارم امروز

تنهایی ام گل های زنبق را صدا کرد
تا سر به روی دامنت بگذارم امروز

خود را به سمت دکمه هایت می تکانم
یعنی که از پیراهنت سرشارم امروز

دیدی که لحن ابر ها را می شناسم
در چشم های شرجی ات می بارم امروز

در عصر آبانی تنت را می فشارم
هذیان نمی گویم ولی تب دارم امروز

(به پیشنهاد مهدی فرجی عزیز؛ دو بیت از این شعر با تغییراتی مواجه شد که ابتدا برایم افتخاری بود و بعد شیرینی خاصی داشت نقد شدن اینچنینی. برای اولین بار بود که بعد از چهامین سال غزل سرایی جایی نقد شدم و این خود طعم خاصی به غزل سرایی می بخشد. ممنونم از مهدی فرجی که چراغ این خانه را روشن کرد...)

بهنام.ج - زمستان 1388- تهران

(2)

و بعد یک دنیا کلمات دست و پا شکسته:

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Nice/nICE%20%2818%29.jpg

امشب از نیمه شب خدا به سرم زد ... به خواب رفتم روی ایوان ایستادم و تا صبح خداوند بر من می بارید. امشب، رویای دانیال نبی نوشیده ام! مکاشفه ی یوحنا* خورده ام و در میان شاخساران آیات قرآن تناوری به تنهایی سکوت لعنتی این روزها تک و تنها نشسته ام. در ارتباط محض خود با خواب و گریه ها حرف های عجیبی شنیدم... آه!‌ ای استاد آشنا! من را در رودخانه عشق شست و شو بده و به آب های خروشان سکوت بینداز. دست مرا بگیرید از من و مرا به آسمان بدهید؛ مرا تا کائنات منتشر کنید. بگذارید تا پروانه ها بر گیسوان پریشانم  بگریند. مرا روی میز صبحانه فرشتگان بگذارید. بگذارید وقتی صدای آن معشوقه آشنا؛ آن خداوندک را می شنوم شانه هایم بلرزد. بگذارید اشک هایم را ببوید و گیسوانم را بگرید!‌ بگذارید تا بازوان من به شانه های مبارکش مصلوب بماند. آه!‌ چقدر خورشید به من نزدیک است. چه شبانه لیله الاسرا** می روم. شده ام اسب رم کرده ای در هیاهوی ملکوت. روزی آنقدر غرق سکوت صدا ها شده بودم که شکستن نوک مدادم مرا از خواب پراند. مهربانم؟ هنوز هم هستی؟ بیا که برایت نان آورده ام و شراب ناب و پاک از شبنم. شرابی از دل بانوان دریایی. شراب و شبنمی که آنچنان مستمان می کند که خداوند را مکاشفه کنیم. امشب بیش از حد مضطرب ام! امشب پروانه ای متبسم به لب لرزانم سلام می گوید. سنجاقک سینه ات پواز می گیرد. ای تویی که از مرمر صاف تری؛ اینک می آیی به فرشی از زلیخا؛ چون آه می کشی و اندکی افسرده می شوی می خواهم گل های بوسه از صحرا لب باز کنند. خداوندا! هر چه پیشانی بر زمین ساییدم جای بوسه تو بر آن روییده. محبوبم! تا ملاقات با خدا چند دقیقه دیگر مانده است؟ چند لحظه مانده تا روانه روانستان شویم؟ چند ثانیه ؟
١ ؛ ٢ ؛ ٣ ؛ ۴ ؛ ...
١۵۴١ ؛ ١۵۴٢ ؛ ١۵۴٣ ؛ ١۵۴۴ ؛‌ ...
١۴٩٨٧ ؛ ١۴٩٨٨ ؛ ١۴٩٨٩ ؛ ١۴٩٩٠ ؛ ...

* یوحنا: یوحنا بن زبدی یا یوحنای رسول(یونانی:Ιωάννης) از حواریون و از دوازده رسول برگزیده عیسی بود.

** لیله الاسراء: به عقیدة سنی‌ها 27 رجب مصادف با مبعث نیست، بلکه آنها می‌گویند بیست و هفتم رجب لیله الاسراء است یعنی شبی است که پیغمبر به معراج رفته یعنی پیغمبر از مسجد الحرام به مسجد صخره آمد. اما در واقع شب قدر؛ شبی است که لیله الاسراء ومعراج رسول الله در آن واقع شده است.

بهنام.ج - نمی دانم, شاید دو سه سال پیش!

(3)

پریشانی عشق و آیینه گردانی عطش

نوشتاری از عزیز جانم و دوست بزرگوارم؛ حاج حامد حجتی

http://media.farsnews.com/media//8908/Images/jpg/A0941/A0941573.jpg

{ امروز با خود استاد صحبت می کردم که این نوشته تان را مناسب احوالات دیدم و در خانه مان باز نشر شد؛ جالبی مسئله اینجا بود که ایشان فراموش کرده بودند که چنین چیزی نوشته اند و جایی هم متن این نوشته را نداشتند. به همین دلیل از ایشان دعوت خاص کردم که بیایند و بخوانند و شاهکارشان را ملاحظه ای دوباره بفرمایند! }

.

اگر فکر کنی حکایت این شهر تمام شدنی است، راه به جایی نمی بری. باید به اندازه ی هزار و چهارصد سال غربت و درد، همسفر دردهای این شهر شوی، شاید آنی از آن را درک کنی. از آن لحظه که وارد مدینه شدم، تصویرهای سوخته ی کوچه ی بنی هاشم دلم را خراش می دهد. گاهی وقتها احساس می کنم آتش گرفته ام. گاهی وقتها فکر می کنم این نخلستانهای بیت الاحزان، همین دلهایی است که این شبانه روزها پشت دیوار بقیع می سوزند و می سازند. از آن روز که شُرطه ی دشداشه پوش دست به سینه ام گذاشت و از بقیع به جرم گریه کردن بیرونم کرد، فهمیدم که هنوز هم مردم این شهر، اگر در خانه ای را بیابند که عطر یاس می دهد، می سوزانند! امّا این بار نمی دانم چرا دلم گوشه ای دیگر از بقیع را می کاود؛ آنجا که کبوتران، مهربان می شوند؛ آنجا که این پرندگان بی زبان با لهجه ی اشک برای آدم روضه می خوانند. گوشه ی بقیع، نزدیک پنجره ها، قبر مادری است که به احترام فاطمه، پایین پای این منظومه ی اشک را برای آرامش ابدی انتخاب کرده است.

حق دارد عباس، پروردگار ادب باشد. از این مادر، آن چنان پسری چشم به جهان نگشاید، تعجب است! بقیع، کهکشان غربت است و قبر ام البنین، جغرافیای ادب!
دلم را به دستم می گیرم، اشک باران و سوگوار، کنار کبوتر روی خاک می نشینم و با انگشتهایم گندم می چینم و برایشان به آسمان می پاشم. دلم می گیرد برای مویه های این مادر. راستی چقدر تو بزرگی! تو از کدامین لحظات آفریده شدی که این چنین در گوشه ی بقیع آرمیده ای و دستان سبزت مرهم دلهای عاشق است. مادر دستهای سبز! گره گشایی می کنی؛ گره های بزرگ... سرم به زانوی می گذارم و می گویم.
خانم آشفته ام؛ بد حالِ بد حال! نمی دانم به که بگویم این همه درد را - این همه دردی که سالهاست در سینه ام حبس شده - ؟ تو شاید تنها کسی باشی که بتوانم با تو نجوا کنم. از آن روز که تو را ام البنین خواندند، تمام پسرهای شیعه به وجود تو افتخار می کنند. تمام پسرها تو را مادر خود می دانند. درست است که زهرا، مادر هستی است، امّا ما کجا و مادری او کجا؟!... فرزندانی از جنس حسین و حسن، لیاقت او را دارند؛ ما دلمان خوش است که بگوییم فرزندان ام البنینیم!
دلم تنگ است می خواهم با تو حرف بزنم، مادر!
دستهایم را نگاه کن... می لرزد از شوق با تو بودن. تو همیشه به دستهای عباس خیره می شدی. دستهایی که روز، سایه سار خیمه ها بود و کودکان، عطش طف را با نگاه به آن فراموش می کردند. من از سرزمینی آمده ام که جوانانش به عشق عباس تو دستهایشان را قلم شده می خواستند. چشم هایی که داشتند را فدای یک تار مژه ی عباس تو کردند و فرق هایشان شکافته ی مرام ابوفاضل تو شد. من وامدار آنانی هستم که در آرزوی خاکسایی قبر تو را به ملکوت رفتند و دامن سبز تو را در عرش، توتیای چشم هایشان کردند.
دستهایم می لرزد... چشم هایم به سرخی نشسته و تشنه ام... کمکم کن. می خواهم تو را فریاد بزنم به وسعت تمام آبهای عالم، که تو که ام السقایی! ساقی بودن خود مرتبه ای است بهشتی و مادری سقا هم مرتبه ای ست که عالم در نهایت آن سرگردان است.
مرا به وسعت چشم های مهربانت بخوان. می گویند تو قفل های بزرگ را با نگاه مادرانه ات آب می کنی. من امشب دلم را به گیسوانت گره زده ام و می خواهم مسافر کربلایت شوم. می خواهم کبوتری باشم از مدینه تا کربلا چه پیغام تو را به کف العباس برسانم.
قربان داغ چهارگانه ات! من تو را فریاد می کنم و در نسیم مزارت مویه می شوم تا شاید به شرجی دستان عباس برسم و آنجا کنار فرات، نجواگوی دردهایت باشم.
می دانم تو از آن روز که داغدار دستان عباس شدی تمام بازوان عالم به احترام تو بی رمق شده اند.
تمام چشم های شهدای جهان، خود را در شکنج چادر تو گم کرده اند؛ تا مبادا تو حجم آسمانی چشم های عبّاست را فراموش کنی.
مادر جوانان عالم! من تشنه ام. می خواهم از دستان سقا آب بنوشم امّا رخصت تو التیام بخش دل داغدارم خواهد بود.

به لحظات دلنشین حامد حجتی عزیز: 

استجابت ِ هاجر ،
یک زمزم بود ؛
و زائران تو را،
" هر لحظه"
دو زمزم٬
نه از زیر پا٬
که از دو چشم !

حاج حامد دلم می خواست تک تک این لحظات را با دل و جان و حضور می کردم. اما تا کنون تنها نصیبم از این عشق و این روزهای فراق کربلای یار و مدینه العشاق غم و درد بوده ست. آنچنان درگیر غمی شور انگیز شده ام؛ آنچنان مشتاق لحظه ای نگاهش شده ام؛ انچنان هوایی یک جرئه هوایش شده ام که خدا می داند و حسین. خدا می داند و عباس. خدا می داند و زهرا. خدا می داند و زینب کبری. خدا می داند و رقیه ای که از هشت سالگی هر جا مجلس سوگی برپا بود روضه او را خواندم ام. از رقیه ای می گویم که تمام زندگی ام نذر صورت نیلی اش بوده. حاج حامد خدا می داند که این دل تا کجاها رفته و برگشت خورده. خدا می داند که چه جاها زیر پا لهش کردند. خدا می داند که چقدر حسرت به دل کربلای حسین مانده ام. خدا می داند که برای چه مسافر قم شدم. خدا می داند هر شب راهی حرم می شوم و دیدار یار را از بانو معصومه می خواهم. خدا می داند و می بیند اشک هایی که سر به فلک کشیده اند. خدا می داند و می بیند غزل هایی که بحر طویل شدند و زیر رگبار اشک هایم به بهانه ی حسینی بودنشان محو در کاغذ شدند. خدا دیده است رباعیات حسینی ای را که از تشنگی هلاک شدند. خدا می داند و دیده است یک مشک آب نذر چشمانش کردم. خدا می داند یک دل راهی کربلایش کردم. باز هم راهمان نداند. باز هم در خانه شان را به روی مان باز نکردند... . خدا می داند.

حسینی ام لیک نامم دگری ست؛ عاشق اویم تنم جای دگری ست

(4)

آری کسانی که همه وجود خود را تسلیم خدا کنند در حالی که نیکوکارند، برای آنان نزد پروردگارشان پاداشی شایسته است، نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می‌شوند.

+ سوره مبارکه بقره آیه 112


http://fasleasheghi.persiangig.com/new_folder/580770_313043048791419_1050149038_n.jpg

http://fasleasheghi.persiangig.com/new_folder/409580_342112662535496_1671014341_n.jpg

(5)

ماهی که قدش به سرو می‌ماند راست
آیینه به دست و روی خود می‌آراست
دستارچه‌ای پیشکشش کردم گفت
وصلم طلبی زهی خیالی که توراست

شیخ شیراز

(6)

واقعاً تشخیص‌اش برایم سخت است: آیا فیلمْ خیلی خوب بود یا این‌که خودِ زندگیِ اسکار وایلد آن‌قدر تراژیک است که هر روایتی از زندگی‌اش جذاب می‌شود؟ بعد هم واقعاً کسی وجود دارد که به اندازهٔ استیون فرای از همهٔ ابعاد به وایلد شبیه باشد؟ و زیباییِ جود لای جوان.. این فیلم بسیار دیدنی است.


(7)

http://fasleasheghi.persiangig.com/new_folder/vladimir-nabokov2.jpg


احتمالا بیشتر کسانی که اسم ولادیمیر ناباکوف براشون آشناست اون رو با فیلم «لولیتا»ی کوبریک به یاد می‌آرن که براساس کتابی به‌همین نام از او ساخته شده. ولی خود ناباکوف در عالم ادبیات معاصر و کسانی که ادبیات رو به‌طور جدی دنبال می‌کنن نویسنده معتبری‌ست و آثارش طرفدارهای زیادی داره و به‌قول مهدی یزدانی‌خرم یکی از پایه‌های ادبیات داستانی به‌شمار می‌ره. ولی راستش رو بخواین تا حالا با اینکه 4-5 تا از کتاب‌هاش رو دارم، وقت نکرده بودم که اثری ازش بخونم. اما چند روزی هست که «زندگی واقعی سباستین نایت» رو شروع کردم و با اینکه هنوز تا نصفه‌های کتاب هم پیش نرفتم به‌شدت شیفته‌ش شدم.
داستان جالب و عجیبی داره؛ ماجرای مردی که برادر ناتنی نویسنده مشهوری به‌نام سباستین نایت است و حالا پس از مرگ برادر نویسنده‌اش تصمیم گرفته کتابی درباره زندگی او بنویسد و چون یکی در پاریس و دیگری در لندن زندگی می‌کردند چندان به‌هم نزدیک نبوده‌اند و او مجبور است برای جمع‌آوری اطلاعات به میان دوستان و همکاران محدود برادرش برود. درواقع او پس از چاپ کتابی به‌نام تراژدی سباستین نایت توسط منشی برادرش، تصمیم گرفته تا با نوشتن این کتاب از برادرش اعاده حیثیت کند و ماجرای واقعی زندگی او را منتشر کند.
داستان به‌قدری زیبا روایت می‌شه که بعضی وقت‌ها شک می‌کنی که شاید این اتفاقات واقعا رخ داده و نویسنده‌ای به‌نام سباستین نایت وجود خارجی داشته، حتی در یک فصل خلاصه داستان چند کتاب سباستین هم تعریف می‌شه و «و» (شخصیت اول داستان تنها با همین عنوان شناخته می‌شه) نظرش هم درمورد اونها می‌گه. درواقع تعلیقی که ناباکوف در متن داستان پدید آورده چنان هنرمندانه‌ست که خیلی ساده اسیرش می‌شی. ناباکوف این‌قدر وزنه سنگینی در ادبیات هست که به جرات بتونم ناباکوف‌خوانی رو پیشنهاد کنم. کتاب رو انتشارات نیلا با ترجمه امید نیک‌فرجام منتشر کرده و با اینکه روی جلد جالبی نداره، ترجمه قابل قبولی به‌نظر می‌رسه. فروشگاه انتشارات هم توی خیابون زرتشت غربی‌ست و انصافا هم کتاب‌های قابل دفاعی منتشر می‌کنه حمید امجد عزیز!

(8)

مورد سانسور واقع شد!!

در این بخش یک عکسی گذاشته بودم که جشنی بود حدود سه سال پیش. خانمی به نام سحر که نامزد یکی از دوستان بود هم در این تصویر حضور داشتند. مثلا جشن تولد ایشان بود. اما نمی دانم چه شد برای دوستان تعجب بر انگیز بود حضور من در این عکس و در این جمع. یکی از دوستان می گفت نوع حجاب این خانم به افکار و عقاید شما نمی خورد و هر کدام حرفی و کلامی. اما همین جا در دفاع از شخص خودم می گویم که من خیلی جاها هستم؛ خیلی جاها حضور دارم و با خیلی ها برخورد دارم. اینها دلیل واضح و مشخصی نیست برای مشابه بودن افکار و عقایدم به این گونه جوامع... ! همین.


(9)

فکر می کنم تیر ماه سال 90 بود! واقعا فراموش کرده ام تمام لحظه ها را!

http://fasleasheghi.persiangig.com/new_folder/Photo0518%20copy.jpg

(10) 
این ها دلم را هوایی می کند!
تمام پرسه های من؛ کنار تو سلوک شد...

http://fasleasheghi.persiangig.com/atabat.JPG


http://fasleasheghi.persiangig.com/karbala/5.jpg

-------------------------

" پی نوشت: نتایج عتبات هم آمد و ما رفتنی نشدیم. اما خدا می داند دلم آنجاست...

" پست های قبلی آرشیو شد.

والسلام...

.

نظرات (۵۰)

سلام بهنام عزیز .

آمدم بگویم به روزم و تشریف بیاورید و از این حرفها ... دیدم شما هم به روز هستید . خواندمتان ... و چه سفره ی افطاری زیبایی بود در کافه لاله زار ! دلمان خواست ! و نوشته های زیبا و دلنشین و شعری که حال و هوای قشنگی داشت و به دلم نشست ...

ماه رمضان خوبی داشته باشید . شادزی

پاسخ:
این پست کلا ویرایش شده. دعوت تان می کنم دوباره بخوانید!
۱۳ مرداد ۹۱ ، ۱۴:۴۹ عشق طوسی یک همراه
سلام.نماز روزه هاتون قبول درگاه حق
اول اینکه معذرتخواهی لازم نبود چون این مدل پست گذاشتن دیگه شده سبک شما و اتفاقا سبک جالبیم هست.
استفاده از آیات قرآن برای این ماه کار خیلی خوبیه ولی پیشنهاد میکنم بعد از ماه مبارک فقط ترجمش و بذارید.
ولی خداییش خوردن یه افطاری تمام و کمال روی میز باندازه ی خوردن یه افطاری ساده روی سفره مززه نمیده.اصلا" چیدن سفره ی افطاری نسبت به آماده کردن میز افطاری خیلی بیشتر حال میده
آیینه به دست و روی خود می آراست و خوب اومده.
متن خیلی قشنگی بود،منتها فک کنم شما هم مثل من(البته اگه متن مال خودتونه)به صورت لحن مینویسید یعنی اگه خودتون بخونید تازه زیبایی مطلب عیان میشه.درسته؟
این قسمتها رو خیلی خوب کنار هم چیدین،بعد از هر بند طولانی یه بند کوتاه!ولی مضمونش(مخصوصا استفاده از کلمه ی وهم)خیلی ناامیدکننده بود
به قول بچه ها اون بیت آخرش از پهنا تو کبد و کلیه ام
ژست خوبی ندارین تو عکس
موفق و پیروز و کامران باشید
پاسخ:
این پست کلا ویرایش شده. دعوت تان می کنم دوباره بخوانید!
۱۳ مرداد ۹۱ ، ۱۸:۳۷ حسنا محمدزاده
سلام
۱۳ مرداد ۹۱ ، ۱۸:۴۵ عشق طوسی یک همراه
دوباره سلام
اول اینکه فک کنم اعداد نظر قبلیم رو ویرایش کردین واسه همین اصلا معلوم نیست کدوم نظر مربوط به کدوم پسته.
بعدشم اینکه عکس 4خیلی خوبهکلا از عکسای خوب و مناسبی استفاده میکنید واسه وبلاگتون.
حتما" پیگیر میشم و زندگی واقعی سباستین نایت و میخونم.
خواهش میکنم نگو اون تصویر آخر کلع پاچه اس!!!!!!!واااااای.کاش این عکس و نذاشته بودی
پاسخ:
اعداد رو دوباره دیشب برای هفتمین بار ویرایش کردم و خودم هم حالا نمی تونم تشخیص بدم که یه کیه و چی به چیه!!! این که تصاویر و متن ها مورد قبول دوستان واقع می شه خیلی خوشحالم می کنه.
می گویند کاروان فیضش ، سحر ها حرکت می کند و انقدر عرفا تاکید بر بیداری سحر ها دارند ...
من
اما
سرم روی زمین است
که صدای پای مادیان کاروان را بشنوم
و بغض کنم
و بخوابم ...


خنده در تاریکی ناباکف را خواندم.تغییر راوی و خطی نبودنش را دوست داشتم.
سلام بهنام عزیز.
مهدی موسوی خوانده ای تابحال؟
پیراهنت را دوست دارم بهنام .
پاسخ:
مهدی موسوی را خوانده ام. اما نمی خواهی بگویی که نوشته هایم به سبک او شباهتی دارند؟ پیراهنمان هم قابل شما را ندارد...!!
یکم از پستت رو خوندم، بقیه اش رو هم می آم می خونم:)
همه را خواندم. آدم گرسنه که تاب دیدن غذا ندارد...
آن قوچ ها...
وسیله ی ارتباطی بین سه نفر بود. یکیشان هم هم نام من
آهنگ را هم شنیدم. خوب بود.
پاسخ:
من هم که دو سه ماهی ست گرسنه ام و تاب دیدن هیچ کدامشان را ندارم. اما گذاشتیم دوستان از فیوض معنوی اش بهره مند شوند. ممنونم بابت نظری که راجع به موزیک داشتید.
مهمانی‌های این خانه آمدنی‌ست، این گوشه کنار نزدیک دیوارهای آجری با نقش و نگار اذان و لالایی های شبانه می‌شود نشست و تماشا کرد جمله ها را که انگار از زیر قلم نویسنده‌شان می‌دوند
آن سکوت سراسر ساکتت را اگر داری هنوز که حتا برنمی‌تابد شکستن قلمی را، می‌توانی ببخشی به هیاهوی روزهایی که دیدن سنجاقک‌ها را سخت می‌کند و بال زدن پروانه‌ها را سخت تر.
جالب بود مرسی.
اگه با تبادل لینک موافقی بگو با چه اسمی بلینکمت
پاسخ:
به قول دوستی که می گفت نیکی و پرسش؟
سلام و طاعات و عبادات قبول
ممنون از دعوت سبزتان. همه چیز پست خاطره انگیز بود و رویایی وزیبا
نوشته های خوتان -نوشته های دوستان
وخصوصا 3تا عکس اول که منو ...
پاسخ:
سه تا عکس اول چه بلایی سرتان آورد؟
....
پاسخ:
منتظر ردپایی دیگر هستم. این بار پر از کلام.
چه مهمانی متنوعی بود. یک جاهاییش را خواندیم. ممنون از دعوت.
پاسخ:
میهمانی های اتاق پنج دیواری خانه ام باب میل خیلی ها نیست. امیدوارم این تنوعش باب میل شمایان بوده باشد. دعوت وظیفه است. ممنون از حضور سبزتان... .
چه با صفا و چقدر هم پر بار!
به به...
پاسخ:
با صفاست چون سرشار از قدوم پر خیر و برکت شمایان ست...
۱۶ مرداد ۹۱ ، ۰۰:۲۷ عشق طوسی یک همراه
سلام
اول برایت آرزوی کربلایی شدن دارم ، هرچه زودتر. و دعا میکنم برای برآورده شدن آرزویم.
غزل جناب بیاتانی واقعا خوب بود.لذت بردم.
و در آخر دوس داشتم قبل از خوندن دعوتنامتون جواب درخواست موجود در پست جدیدم و بخونم.
همان بدون شرح ِ‌اولی، ما را بس ..
و
ماهم جاماندیم ..
پاسخ:
ما هم جامانده ایم بانو! شما دعا بفرمائید...
کربلایم آرزوست...
پاسخ:
جا مانده از کربلاییم و در راه مشهد الرضاییم.
دلم رو لرزوندی رفیق
کربلای حسین(ع) رو میبینی مطمئم
آخر دنیاس...
پاسخ:
آرزوی مرگ من است کربلا
بسم رب الحسین...
ع ب ا س پروردگار ادب....

ب ق ی ع کهکشان غربت...

آری میخواهم کبوتری باشم تا پیغامی را از مدینه به کرب بلا و کف العباس ببرم،اما نالایقی ست دیگر...

تــــا که لطف ِ تـو مهیّـــــا نشــــود
گِـره از کــــار ِ د ِلـــــم وا نشـــــود

التماس دعا...
پاسخ:
داروی درد من است این شب ها
سیب از درخت افتاد تو از دماغ فیل ستاره از اسمان من از ژل سراط گاهی فرقی نمیکند از کجا سر نوشت مشترکی است سقوط
۱۶ مرداد ۹۱ ، ۱۳:۴۸ مهاجر(مسافر)
کربلا برای دیدنت چشم انتظارم
همه لحظه لحظه ها را میشمارم
خوب بود ماهم تشنه تر می شدم بعد عازم
یاعلی
التماس دعا
پاسخ:
ما خیلی وقت ست تشنه ایم ما.
چون بال به بال عشق بستی
تا هست جهان همیشه هستی....


التماس نور
پاسخ:
نورانی باشید.
مثل همیشه لذت میبرم از تمام لحظاتی که در وبلاگت پرسه می زنم خسته نباشی مخصوصا با چیدن آن سفره ی افطاری که دلمان آب شد چون خوردن همه شان برایم منع شده نوش جانتان انشاالله کربلا قسمت شود در بازگشت سوغاتی هم فراموش نشود
پاسخ:
حضورتان باعث سربلندی ست معلم عزیز... .
۱۶ مرداد ۹۱ ، ۱۶:۲۶ ملیحه سادات
فعلا سرم داره گیج میره

یه نیم ساعتی طول کشید تا خوندم و تموم شد!!!
پاسخ:
خوش حالم که وقت می گذارید و می خوانید و با حضورتان باعث سربلندی ما می شوید. قدم شمایان را ستایش می کنم. امید که باز در این خانه حضورتان احساس شود. التماس دعای خیر.
سپاس بهنام جان
استفاده کردم. خصوصی مسایلی عرض میکنم. پیروز باشی
۱۷ مرداد ۹۱ ، ۰۲:۳۳ حبیب موسوی بی بالانی
پست بلند بود
به نگاهی سطحی بر مطالب اکتفا کردم
اما غزل اول را دقیق خواندم
کلا فکر می کنم غزل معاصر مشکل دارد
هنوز نتوانسته تقطیع ویژه ی خودش را پیدا کند
هنوز تمام اتکایش به تصویر پردازی ست
هیچ مقابله و مقاومتی در برابر اوزان کهن و سنتی ندارد
به خصوص بعد از حسین منزوی
که سایه ی لحنش را بر پیکره ی غزل بعد از خودش سنگین کرده
این غزل هم که خواندم
هر چند لذتی در خواندنش بود
اما هنوز نتوانسته بود مشخصات فردی یک شاعر را نشان دهد
و در سیر عموم ی غزل راه می رفت
۱۷ مرداد ۹۱ ، ۰۲:۴۵ ارمیا برزین
درووووووووووووووووووووود

فعلا همین را از من بپذیر...
پاسخ:
فعلا تمام شد ها!!!
۱۷ مرداد ۹۱ ، ۰۲:۵۱ مسعود عرفانیان
درود و سپاس از دعوت حقیر به این صفحه وزین ادبی " پیروز باشید و سر افراز
پاسخ:
شما لطف دارید برادر. وظیفه است.
۱۷ مرداد ۹۱ ، ۰۳:۱۰ امید مهدی‌نژاد
اون‌وقت این الان یه پست بود؟ به اندازه شصت تا پست مطلب داشت که! به خودتان رحم نمی‌کنید، به ما رحم کنید لااقل!
اما آ‌ن‌قدرش را که خواندم و دیدم و شنیدم خوب بود و دوست‌داشتنی.
پاسخ:
شما استاد مایی حاجی!
۱۷ مرداد ۹۱ ، ۰۳:۱۱ رادیومانیا
سلام آقای جعفری/ خواندم و بهره بردم/ موفق باشید
پاسخ:
خوش آمدید. لطف کردید. در همین حد فعلا!!!
۱۷ مرداد ۹۱ ، ۰۳:۱۶ سعید باباوند
نفست حق رفیق. سفره‌ت ایشالا همیشه پربرکت باشه. خونه‌ت هم پر رفت و آمد
۱۷ مرداد ۹۱ ، ۱۹:۲۸ بهنازجعفری
سلام

با احترام دعوتید

کرم نماوفرودآ...
تذکر به جایی بود. البته این موسیقی ملایم بلند هم اگه پخش بشه بی آزاره.
الان که فکر میکنم میبینم این غزل و این نوشته ها با این آهنگ واقعاً چیز دیگری میشن.
و لا هم یحزنون... خدا هم دل ما رو آب میکنه.
نمی خواهم بگویم که شباهت دارند.
درد زن بود آفتاب بعدازظهر.
بدان که نیک یافتی اش ... همین خواستن برای درک کردن.
سلام.
سلام داداش گلم.وبتون زیباست.به منم سربزن.اگه باتبادل لینک موافق بودین منوبااسم دخترپاییزلینک کنیدوبگین منم باچه اسمی لینکتون کنم.
آینده از آن کسانی است
که قلبشان در کربلا می تپد
و کربلا در قلبشان...

یا علی بن موسی الرضا..
سلام
شاگردنوازی کردید ...
خداوند به قلم و قدمتان برکت دهد
التماس دعا ...
خیلی خوب بود شما از دل مینویسید ومن کار دل را خیلی دوست دارم...
ولی همچنان بر این عقیده استوارم که

بسیار زیبا نقش عشق میزنید بر لوح جانها

بعضی متن ها واقعا تحسین برانگیزه!

التماس دعا
۱۹ مرداد ۹۱ ، ۲۰:۲۳ عشق طوسی یک همراه
ولی من اون وبلاگی که وقتی صفحه میومد بالا جمله ی "اینجا چراغی روشن است" میومد و عبارت"خانه ی ما" رو بیشتر دوس داشتم،خیلی صمیمی تر بود...خیلیم بیشتر به نوشته هاتون میومد.(البته شاید چون من از اول وبلاگتون و اونشکلی دیدم نظرم اینه)
سلام
واقعا هر بار متعجب میشوم از این همه مطلب که هیچ ربطی با هم ندارند و یکباره در یک پست جمع میشوند...
همه شان را خواندم...
+
برای عذرخواهیتان:
1-تازه واردم پس هنوز خیلی اذیت نشدم
2-سعی میکنم تابلو ها را نبینم!
3-موزیک پس زمینه خوب است...آرامش بخش است
+
مرا هم نطلبید
سلام استاد من!
بنده نوازی فرمودید که قدم رنجه کردید و قلم ...
کلبه محقرم را، به پیوندی روشن از پایگاه ارزشمندتان آراستم!
راستی، عکسهایتان از سفره افطار، چزّاند مرا که درگیر جدال عقل و عشق، در سفری طولانی هستم! رژیم سنگین کاهش وزن!!!
http://gholameaftab.blogfa.com/post/3
نکنید این کارها را! عذاب وجدان می‌آورد بعدش!
شاد و موفق باشید
اجرتان با صاحب صلوات
التماس دعا
سلام. همین که می نویسید برای من بسیار جای شکر داره. این روزها وبلاگ نویس هایی مثل شما اغلب دست از نوشتن می کشن و میرن. همه ش ترس دارم که شما هم به چنین سرنوشتی دچار بشین!
باز هم تا انتها خواندم و لذت بردم. از متن آقای حجتی گرفته تا کلمات دست و پا شکسته و فیلم وایلد و تصاویر و...
تصویر سفره ی افطار خییلی اشتها بر ابنگیز بود! اون غزل قدیمی هم دل نشین بود.
انشالله که به زودی بطلبد...
برای امشب التماس دعا.
پاسخ:
جایی که مخاطب نباشه و بازخوردی نباشه و کسی اهمیتی به نوشته ها نده اصلا فضای مناسبی برای انتشار آثاری از این دست کارها ما نیست. آثار ادبی و هنری در فضای مجازی و وبلاگی به نوعی تلف شدن خطوط و سطر ها و کلمات رو در پی داره. در حالی که انتشار این مطالب و این چنین محتوایی اگر در فضای چاپ و نشر کتاب باشه مطمئنن مخاطبش هم راحت تر پیدا می شه هم یه چیزی گیر نویسنده می آد. در حالی که ما تو این فضا حتی بازخورد درستی از نوشته ها نمی بینیم حتی نقدی هم نیست که دلمان را به آن خوش کنیم. حتی خوانده هم نمی شویم . حضرت سید الشهدا که ما را نطلبیدند. جایتان خالی یک هفته ای مهمان شاه خراسانی مان بودیم. همه ی دوستان را هم حسابی دعا کردیم.
دلت پیش ازین رفته به طواف
حسرت نخور برای نرفتن ک تو رفته ای بی شک
پاسخ:
ممنونم از حضور سبز و پر امیدتان.
توی عکس اولی ماندم . زیبا گاه چ واژه ی بی مقداری برای توصیف یک احساس

پاسخ:
من در این زندگی مانده ام اما. ممنونم از حضورتان.
۲۲ مرداد ۹۱ ، ۰۲:۴۶ زهرا رجایی
مرسی از حضورتون
حتی اگه نتونسته باشید بخونید!
من لینکتون میکنم
خوشحال میشم شما هم منو لینک کنید
که بتونیم از این به بعد همو بخونیم!
به نظرم باید یاد بگیریم صدای همه رو بشنویم
چه خشن
چه مثل شما اینقدرررر طولانی...

پاسخ:
انجام شد.
درود. الان از عکست خیلی آقاتر شدی، میدونستی؟
عکس سایه هایی که خودت گرفتی هم قشنگه اگه صلاح میدونی بذار مهمونات ببینن. موفق باشی
۲۶ مرداد ۹۱ ، ۲۰:۲۴ عشق طوسی یک همراه
حضرت آقا گاهی نگاهی برادر...
پاسخ:
به خدا درگیرم. وقت جواب دادن به نظر ها رو هم نداشتم این روزها. شرمنده. به زودی مزاحمتان می شوم.
مجدد خواندیم !
پاسخ:
درود. زحمت کشیدید.
۰۱ شهریور ۹۱ ، ۱۴:۵۶ حدیث میرفیضی
موهای بافته ات را که میدهی دست باد تادوسر موهایت را از شمال تا جنوب بکشد و انقدر با ان طناب بازی کند که خسته شود و موهایت را بکند و بیندازد جلوی ‍پای دخترک کبریت فروش تا برود موهایت را بدهد ارایشگر تا پولی کف دستش بگذارد ...از کجا می دانی؟شاید دخترکبریت فروش هم دیگر کبریت نفروخت...
انگار قرار است شمالی باشم.... بروزم با یک رباعی یک غزل
و
لینک داستان ام
منتظر حضورتان موفق و همواره آلندا باشید و روزهاتون از جنس آبنبات که هم خوشمزه ست و هم رنکارنک
وبلاگ «سگ لرزه های یک شک»
با عشق و نکبت
با دو شعر و...
به روز شد که سوال کند:
«چند می گیری گریه نکنی؟!»

منتظرتان هستم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی