پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری
پـیـونـدهـا :: Links

"الف...

.....................

(1)

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Nice/nICE%20%2835%29.jpg

(2)

به اعتراف آمده ام که بگویم:

"مرا نبوده طاقتی بیش از این تا در این وهم باقی بمانم
که شاید....
طلیعه صبحدم بدین شامگاه روشنی بخشد!"

(3)

ساعت بی عقربه که از کار افتاد. باران پروانه بارید و حالا ...
ببین چه مدال قشنگی عشق بر پیشانی ام گذاشته است. ببین با چه دانائی مرموزی نگاهت را می کاوم و خرگوش های هراسان شادی را در جنگل رنگ عسل چشمانت در آغوش می گیرم. این هارا گفتم که مرا از چپ حکیم اکالیپتوس کوهی ندانی و بدانی جائیکه فلفل هم می تواند محبت آدمی را گل بیندازد، بنده هم با این میلیارد ها سلول و چند دانه خاکستری شان می توانم یک دمِ درونی بگیرم و اعتصاب و قضا و قدر کنم. خلاصه ی این پرونده کلاسه اینکه ما هم چیزهایی هالومان می شود.

(4)

http://fasleasheghi.persiangig.com/poste%201%20shahrivar/375854_3585351796186_1447931056_n.jpg

(5)

خوب! با این مقدمه ی طولانی حالا به این مؤخره ی پایانی می رویم.

مطالب این پارتیشن شش بعدی است. اینجا با گوش زنبور عسل می توان شیرینی بحث را چشید. اگر فرهاد اینجا بود، شیرینی این بحث را قورت می داد. باری به هر یک از جهات شش گانه که می روید حواستان را خوب جمع و تفریق کنید و سفت به زین اسب تماشایتان بچسبید. می خواستم یک نظر اجمالی و اجلالی بیندازم به تازیانه ی سیر و سلوک میان جهانِ نافرمانِ فلاسفه. ببینید، جهان تقسیم می شود به دو دایره ی دو قلو که با چسب دوقلوی رازی به یکدیگر تنیده اند. از آن طرفی که آفتاب در می آید میم مشرق را می کشند و تا آن طرفی مه مغرب ناپدید می شود. اگر زمین را یک توپ فوتبال فرض کنیم، خورشید آن نوک پای اشراقی ست که باطن جهان را قِل می دهند. در حقیقت جهان خورشید خیال است و دریای بی خیالان. خداوند در رویای کوتاه چند میلیارد ساله اش چراغ خوابِ مهتاب را روشن کرده و چند شعله خورشید به کوچه ی کهکشان کشیده است؛ تا ملائکه ی شب کار و فرشتگانی که شیفتِ شیفتگانِ الهی اند با هم تصادف تقدیر نکنند و در بینائی نابینایی خود نیفتند. البته مشاهده ی خورشید به لامپ دل سوخته نیاز دارد. هر کس بر شکار خورشید دست به قبضه ی چراغ قوه برود کور خواهد شد. عالم شرق و اشراق فقط نیاز به آزمایشگاه خلوت و تلسکوپ تنهایی و ذره بینِ آفتاب دارد. بدون پوشیدنِ لباس عافیت نمی توان وارد اتاق عمل و نظر شد.

باید تمام لکه های پیشانی دلت ضد عفونی شود. باید تمام ویروس هایی که ناشی از استشمام زباله های اتمی هوس است از خود دور کرد. باید جنازه ی خود را روی برانکاردِ تیزِ تشریح گذاشت و تمام اجزاءِ خود را به کلی فراموش کرد. گاهی یک سی سی سرمه کافیست که ما سوزن مژگان یار را به قلب خود فرو بریم و همه ی زیبائی ها را تزریق کنیم. علم زیباست، عشق زیباست، خدا زیباست، ستاره، گل، رویا و مهتاب زیباست.... و تو زیبایی! زیبائی تو از زیبائی خداست! تو ستاره ای. تو مهتابی. تو ای و تو! و همه زیبائی های جهان از دل توست. زیبایی از دلِ شرق! و همه برای تو، دوشیزه ی شرقیان. یک کتاب را در نظر بگیرید. مشرقِ کتاب مدّ بسم الله است. سرتاسر کتاب زیر تابش مستقیم بسم الله است. مشرق و اشراق بسم الله الرحمن الرحیم اند.

(6)

http://fasleasheghi.persiangig.com/poste%201%20shahrivar/206075_3588462513952_1655860115_n.jpg

(7)

بنابراین بیخودی نگفته است جناب حافظ که: چو آفتاب می از مشرق پیاله بر آید، تمام ساختمان عالم پنجره ای است که رو به مشرق گشوده شده است. همه رخت های تر خود را که از جریان آب بازیِ هوس خیس شده است در برابر خورشید  پهن می کنند. تازه خورشید مهتاب کمرنگی در ایوان الهی است. اگر برق تجلی خدواند متعال با تمام زیبائی به کابل های جهان وصل شود، فیوض همه ی موجودات جهان خواهد پرید. جهان تاب تماشای جمال یار را ندارد. مثل اشک در مقابل چشمانت ذوب خواهد شد.

من و شما نمی دانیم که در این غوغای علت و معلول که گلزار تماشای اوست، چه قدر دست و پای گم کرده داریم. دست و پا گم کردن در مقابل زیبائی لازمه ی نظام معلولیت است. ما همه معلول محبت و رحمت رحمانیه ی اوییم. او علت است و به علت انفجار زیبائیِ او اینهمه معلول به صحن آفرینش ریخته اند. گل هارا نگاه کن ، یک پارچه خون اند از حسرت جمال مبارک او. بلبلان را بشنو! زیر شلاق شقایقِ شوقش ناله می کنند. کوه دندان صبر بر جگر آتشفشان گذاشته است. اگر در این عالم مشرق و اشراقی وجود داشته باشد از پیاله ی چشم محمد است. محمد، شرقی ترین چهره ی خداوند است در زمین! در این دین، زن، عطر و نماز حراج می کنند. در این مذهب زیبائی پرستش می شود. در این آیین، آیینه مرکزیت دارد.

شرق یعنی اسلام و اسلام یعنی تسلیم شدن به حقیقت و حقیق زیبا و با شکوه است. حقیقت بر پشت پلنگ و در چشم آهوست. جمال؛ بانوی زیبائی است که جلال زیر تخت روانش را گرفته است! زیبائی خداوند ریخته است در عالم! یک خروار زیبائی به کار یک بوته گل سرخ رفته است. وقتی گلّه ی زیبا رویان را می بینی رودخانه ی جمال الهی را شنا کرده ای. بلبل در زیبائی شناسی مجتهدِ مسلّم است و گل آیت الله است! تمام موجودات جهان مثل گل به نشانه ی خداوند به چرای وجود آمده اند. بلبل مثل جبرئیل در طرف راست گل می ایستد و آیات آسمانی را قرائت می کند. جهان، یک چمن تجلی است و گل یک تخیل الهی.

(8)

نداریم!

(9)

مگر زندگی از ما چه می خواهد؟ هر روز صبح بیدا می شویم با خواب آلوده ترین رویا ها، با مژگان هایی مه خیابان سرمه را جارو می کنند، با گیسوان بلندت که از باروی زیبائی بالا می رود، نان بربری، پوره ی چشم بادام، مربای زلف چینی، عسل خال هندی، مژگان بیات ترک؛ و اینها صبحانه ی تسبیح توست. بعد ساعت دوازده وقت (والنهار اذا جلیها) می شود. اذان می گویند و تو از این می شنوی، از لبان متبرک دوست.

چلوکتاب را پهن کرده اند، تند تند شراب ناب گل محمدی می خوری و به قرائت یاسمین گوش می پراکنی! آتش گل را روشن مرده اند. کبابِ بل بل است! صدای سوختنِ دلِ قناری در باغچه می آید. گربه ای به حرکتِ مینا و قمری می نگرد ؛

و سال ؛ سالِ اولِ هجریِ قمریِ ماست.

(10)

نمی دانم...
دنیا را چگونه رنگی ببینم
با این چشمان سیاه!!!

پیشنهاد گذران روزها!

ماهنامه‌ی فیلم
نقد و یادداشت‌هایی بر «خوابم می‌آد»
مردادماه ۱۳۹۱ / ۳۰۰۰ تومان

http://fasleasheghi.persiangig.com/poste%201%20shahrivar/film-magazine-27jul12.jpg

ماهنامه‌ی داستان
با آثاری از رابرت کاپا، جان بارت، مجید قیصری، محمود حسینی‌زاد و دیگران
شهریورماه ۱۳۹۱ / ۲۵۰۰ تومان
http://fasleasheghi.persiangig.com/poste%201%20shahrivar/dastan-20aug12.jpg

شعرها و یادهای دفترهای کاهی
مجموعه شعر
احمدرضا احمدی
نشر چشمه/ ۱۲۰۰۰ تومان
http://fasleasheghi.persiangig.com/poste%201%20shahrivar/ahmadi-may12.jpg

کلاه قرمزی و بچه ننه
کارگردان: ایرج طهماسب
نویسنده: حمید جبلی و ایرج طهماسب
بازیگران: حمید جبلی، ایرج طهماسب، خسرو احمدی، مهدی باطبی، بهادر مالکی و دیگران
http://fasleasheghi.persiangig.com/poste%201%20shahrivar/kolah-ghermezi-21aug12.jpg
سینما های تهران و شهرستان ها!


پی نوشت:

(پ.ن 1)

از این که سرتان را به درد آوردم شرمنده ام ... این پست چندین بار کوتاه شد؛ ولی باز بلند است. به دلیل طویل بودن بیش از حد شرمنده! درگیر روز هایی هستم که خیلی دلتنگ و دلگیرند. خیلی ها می گویند پستهایم را کوتاه تر کنم و خیلی ها می خواهند همینطور بنویسم! ضمن احترام به آنها که می گویند کوتاه بنویس، من با خواستن بیشتر از گفتن موافقم!

(پ.ن 2)

شماره 4: طرابلس ـ بریده‌ای از نقاشیِ جواد مدرسی - آلبوم امید مهدی‌نژاد
شماره 6: عکس از امید مهدی‌نژاد
(پ.ن 3)

راه اندازی مجلس آشتی‌کنان با کتاب در کافه کراسه


تاکیدات مقام معظم رهبری بر گسترش فرهنگ کتابخوانی در سطوح و اقشار مختلف جامعه، انگیزه اولیه تشکیل این حلقه بوده و تاکنون افراد مختلفی شامل خبرنگاران و نویسندگان برای عضویت در این حلقه اعلام آمادگی کرده‌اند. به گزارش الف به نقل از فارس،‌ حلقه کتابخوانان حضرت ماه با هدف آشتی‌کنان با کتاب آغاز به کار کرد.

در برنامه‌های اعلام شده برای این حلقه آمده است:

۱- هفته‌ای یک بار (دوشنبه ها) به مدت دو ساعت (قبل از غروب آفتاب) در یکی از مکان‌های فرهنگی دور هم جمع می‌شویم.
۲- هر کداممان کتابی که هفته گذشته انتخاب کرده‌ایم را برای چند دقیقه خلاصه‌گویی می‌کنیم.
۳- از آخرین اخبار نشر و کتاب مطلع می شویم و اخبار خودمان را به بقیه می‌دهیم.
۴- با مهمانان حلقه اعم از نویسندگان سرشناس، ناشران فعال و خبرنگاران حوزه کتاب از نزدیک آشنا می‌شویم و سئوالاتمان را از آنها می‌پرسیم.
۵- ما با حمایت و تشویق دیگر اعضای حلقه، مطالبی که نوشته‌ایم را تبدیل به کتاب می‌کنیم و به جرگه نویسندگان حرفه ای وارد می‌شویم.
۶- …و خلاصه اینکه دوستی‌مان با کتاب را عمیق‌تر می‌کنیم.

به گفته اولین عضو این حلقه، تاکیدات مقام معظم رهبری بر گسترش فرهنگ کتابخوانی در سطوح و اقشار مختلف جامعه، انگیزه اولیه تشکیل آن بوده و تا کنون افراد مختلفی شامل خبرنگاران و نویسندگان برای عضویت در این حلقه اعلام آمادگی کرده‌اند. وی افزود: در اولین جلسه، اعضای حلقه، درباره کتاب‌های “نورالدین پسر ایران” و “دا” به همراه ۸ کتاب دیگر در حوزه‌های مختلف به گفت‌وگو خواهند نشست. گفتنی است این حلقه هر هفته دوشنبه ها در کافه کراسه تشکیل می‌شود و علاقمندان برای کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام می‌توانند به وبلاگ حلقه مراجعه کنند.
....

والسلام.
.........................
۴۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۱ ، ۱۵:۴۳
بهنام جعفری بلالمی

"الف...

.....................

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم إنی أسألک یا رب یا رحیم
بـــــحق ســــلام قولا من رب رحــــــــیم

http://fasleasheghi.persiangig.com/other/eqlnes6z.jpg

مطمئن هستم که از تیتری که خوانید مطلع شدید از اسباب کشی من به جایی دیگر. نمی دانم هنوز هم خودم نتوانسته ام باور کنم که قرار است خانه ای را ترک کنم که پر از خاطره های خوش است و لحظه های زیبا برای من. خانه ای که در طول دو سال و نیم 7000 میهمان داشت و حدود 1200 نظر. که خیلی هاشان خصوصی بود، خیلی هاشان تائید نشدنی بود، خیلی هاشان که اواخر روز افزون هم بود، بی نام و نشان بودند. خانه ای که رج های دیوارش پر از لحظه های آشناست. خانه ای که همیشه می ماند. یعنی موجر که خودم هستم این خانه را به فرد دیگری اجاره نخواهم داد! به هیچ وجه! این خانه اخیرا در جشنواره های مختلف هم همراه من بوده و دو بار باعث سربلندی ام شده. جشنواره های دیگری هم بود که انتخاب نشدیم و برنده نبودیم اما باز با هم بودیم. با هم سوختیم و ساختیم. با خرابی پرشین بلاگ. با اشکالاتش. پرشین بلاگی که ده سال پیش هم می شناختمش. ده سال پیش هم دوست داشتم بنویسم و از پنج شش سال پیش وبلاگ نویسی ام را در پرشین بلاگ شروع کردم. خلاصه این که عطای این خانه را به لقایش می بخشم و با همین نام و همین قالب و همین کلام؛ به بلاگفا هجرت می کنم، بلکه کمی اسباب نویسندگی مان آنجا برآمد و بیشتر توانستیم بنویسم و متعاقبا دوستان بیشتری را آنجا ملاقات کنیم. دلایلی هم برای این کارم هست که مجال نام بردنشان نیست. فقط اینکه من از پرشین بلاگ و پنج دیواری دات پرشین بلاگ دات آی آر؛ خاطرات خوبی دارم، لحظات خوبی را با این نام به یاد می آورم، اما دیگر وقت سفر کردن است و تازه کردن حال و هوا. فکر می کنم دو سال برای تجربه یک فضا کافی باشد، پس این بار به سراغ جایی دیگر می روم و آنجا می نویسم. امیدوارم تمام دوستانی که اینجا را گاهی سر راهشان می دیدند و دیوار های خانه ی ما را از فیض حضورشان گرم می کردند، آنجا هم مهمان بنده حقیر باشند. امیدوارم چشم هایتان را آنجا هم ملاقات کنم. سعی می کنم اطلاع رسانی انجام شود؛ اما به هر حال اگر کوتاهی شد و دوستی جا ماند؛ معذرت.

آدرس خانه جدیدم:www.rocpina.ir

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Harmony.jpg

با آرزوی شادی و زنده ماندن تک تک لحظات تان.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۱ ، ۰۳:۱۸
بهنام جعفری بلالمی

"الف...

این پست برای هفتمین بار ویرایش شد.

...........................

(پیش نوشتٍ ثابت!)

خدمت میهمانان، همساده ها، چهل خانه آن طرف و چهل خانه این طرف!

* چند عذر خواهی... *

لعنت به پرشین گیگ و هاستینگ ایرانی!

1- بابت طولانی بودن میهمانی هایم. که دیگر باید عادت شده باشد برای کسانی که پای ثابت میهمانی های خانه ی ما هستند. سعی می کنیم این طولانی بودن مردم آزاری نشود. صدای ضبطمان را هم قول می دهم زیاد نکنیم. شما هم لطفا صدای اسپیکر هایتان را کم کنید که الان یک موزیک زنده از خانه ما پخش می شود. ماشاالله اکثر دوستان هم نیمه شب به ما سر می زنند. پس حواستان به اسپیکر باشد!

2- بابت نشان داده نشدن برخی تابلوهای وصله شده به درو دیوار خانه! مجبورم تمام فایل های صندوقچه ام در پرشین گیگ را به یک سرور خارج از ایران انتقال بدهم تا دیگر مشکلات این چنینی به وجود نیاید. هر روز من با این پرشین گیگ لعنتی دردسر دارم.

یک مسئله ای را همین الان بگویم؛

میزبان این خانه دل به ردپا و نظرات میهمانان بسته. پس این دلخوشی را زا ما نگیرید.

(1)

ابتدا یک غزل قدیمی...

.

چون شب پره دلتنگ و بی آزارم امروز
دل واپسی های گلی را دارم امروز

هر روز دل را دست دریا می سپارم
شاید دلم را دست تو بسپارم امروز

تنهایی ام گل های زنبق را صدا کرد
تا سر به روی دامنت بگذارم امروز

خود را به سمت دکمه هایت می تکانم
یعنی که از پیراهنت سرشارم امروز

دیدی که لحن ابر ها را می شناسم
در چشم های شرجی ات می بارم امروز

در عصر آبانی تنت را می فشارم
هذیان نمی گویم ولی تب دارم امروز

(به پیشنهاد مهدی فرجی عزیز؛ دو بیت از این شعر با تغییراتی مواجه شد که ابتدا برایم افتخاری بود و بعد شیرینی خاصی داشت نقد شدن اینچنینی. برای اولین بار بود که بعد از چهامین سال غزل سرایی جایی نقد شدم و این خود طعم خاصی به غزل سرایی می بخشد. ممنونم از مهدی فرجی که چراغ این خانه را روشن کرد...)

بهنام.ج - زمستان 1388- تهران

(2)

و بعد یک دنیا کلمات دست و پا شکسته:

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Nice/nICE%20%2818%29.jpg

امشب از نیمه شب خدا به سرم زد ... به خواب رفتم روی ایوان ایستادم و تا صبح خداوند بر من می بارید. امشب، رویای دانیال نبی نوشیده ام! مکاشفه ی یوحنا* خورده ام و در میان شاخساران آیات قرآن تناوری به تنهایی سکوت لعنتی این روزها تک و تنها نشسته ام. در ارتباط محض خود با خواب و گریه ها حرف های عجیبی شنیدم... آه!‌ ای استاد آشنا! من را در رودخانه عشق شست و شو بده و به آب های خروشان سکوت بینداز. دست مرا بگیرید از من و مرا به آسمان بدهید؛ مرا تا کائنات منتشر کنید. بگذارید تا پروانه ها بر گیسوان پریشانم  بگریند. مرا روی میز صبحانه فرشتگان بگذارید. بگذارید وقتی صدای آن معشوقه آشنا؛ آن خداوندک را می شنوم شانه هایم بلرزد. بگذارید اشک هایم را ببوید و گیسوانم را بگرید!‌ بگذارید تا بازوان من به شانه های مبارکش مصلوب بماند. آه!‌ چقدر خورشید به من نزدیک است. چه شبانه لیله الاسرا** می روم. شده ام اسب رم کرده ای در هیاهوی ملکوت. روزی آنقدر غرق سکوت صدا ها شده بودم که شکستن نوک مدادم مرا از خواب پراند. مهربانم؟ هنوز هم هستی؟ بیا که برایت نان آورده ام و شراب ناب و پاک از شبنم. شرابی از دل بانوان دریایی. شراب و شبنمی که آنچنان مستمان می کند که خداوند را مکاشفه کنیم. امشب بیش از حد مضطرب ام! امشب پروانه ای متبسم به لب لرزانم سلام می گوید. سنجاقک سینه ات پواز می گیرد. ای تویی که از مرمر صاف تری؛ اینک می آیی به فرشی از زلیخا؛ چون آه می کشی و اندکی افسرده می شوی می خواهم گل های بوسه از صحرا لب باز کنند. خداوندا! هر چه پیشانی بر زمین ساییدم جای بوسه تو بر آن روییده. محبوبم! تا ملاقات با خدا چند دقیقه دیگر مانده است؟ چند لحظه مانده تا روانه روانستان شویم؟ چند ثانیه ؟
١ ؛ ٢ ؛ ٣ ؛ ۴ ؛ ...
١۵۴١ ؛ ١۵۴٢ ؛ ١۵۴٣ ؛ ١۵۴۴ ؛‌ ...
١۴٩٨٧ ؛ ١۴٩٨٨ ؛ ١۴٩٨٩ ؛ ١۴٩٩٠ ؛ ...

* یوحنا: یوحنا بن زبدی یا یوحنای رسول(یونانی:Ιωάννης) از حواریون و از دوازده رسول برگزیده عیسی بود.

** لیله الاسراء: به عقیدة سنی‌ها 27 رجب مصادف با مبعث نیست، بلکه آنها می‌گویند بیست و هفتم رجب لیله الاسراء است یعنی شبی است که پیغمبر به معراج رفته یعنی پیغمبر از مسجد الحرام به مسجد صخره آمد. اما در واقع شب قدر؛ شبی است که لیله الاسراء ومعراج رسول الله در آن واقع شده است.

بهنام.ج - نمی دانم, شاید دو سه سال پیش!

(3)

پریشانی عشق و آیینه گردانی عطش

نوشتاری از عزیز جانم و دوست بزرگوارم؛ حاج حامد حجتی

http://media.farsnews.com/media//8908/Images/jpg/A0941/A0941573.jpg

{ امروز با خود استاد صحبت می کردم که این نوشته تان را مناسب احوالات دیدم و در خانه مان باز نشر شد؛ جالبی مسئله اینجا بود که ایشان فراموش کرده بودند که چنین چیزی نوشته اند و جایی هم متن این نوشته را نداشتند. به همین دلیل از ایشان دعوت خاص کردم که بیایند و بخوانند و شاهکارشان را ملاحظه ای دوباره بفرمایند! }

.

اگر فکر کنی حکایت این شهر تمام شدنی است، راه به جایی نمی بری. باید به اندازه ی هزار و چهارصد سال غربت و درد، همسفر دردهای این شهر شوی، شاید آنی از آن را درک کنی. از آن لحظه که وارد مدینه شدم، تصویرهای سوخته ی کوچه ی بنی هاشم دلم را خراش می دهد. گاهی وقتها احساس می کنم آتش گرفته ام. گاهی وقتها فکر می کنم این نخلستانهای بیت الاحزان، همین دلهایی است که این شبانه روزها پشت دیوار بقیع می سوزند و می سازند. از آن روز که شُرطه ی دشداشه پوش دست به سینه ام گذاشت و از بقیع به جرم گریه کردن بیرونم کرد، فهمیدم که هنوز هم مردم این شهر، اگر در خانه ای را بیابند که عطر یاس می دهد، می سوزانند! امّا این بار نمی دانم چرا دلم گوشه ای دیگر از بقیع را می کاود؛ آنجا که کبوتران، مهربان می شوند؛ آنجا که این پرندگان بی زبان با لهجه ی اشک برای آدم روضه می خوانند. گوشه ی بقیع، نزدیک پنجره ها، قبر مادری است که به احترام فاطمه، پایین پای این منظومه ی اشک را برای آرامش ابدی انتخاب کرده است.

حق دارد عباس، پروردگار ادب باشد. از این مادر، آن چنان پسری چشم به جهان نگشاید، تعجب است! بقیع، کهکشان غربت است و قبر ام البنین، جغرافیای ادب!
دلم را به دستم می گیرم، اشک باران و سوگوار، کنار کبوتر روی خاک می نشینم و با انگشتهایم گندم می چینم و برایشان به آسمان می پاشم. دلم می گیرد برای مویه های این مادر. راستی چقدر تو بزرگی! تو از کدامین لحظات آفریده شدی که این چنین در گوشه ی بقیع آرمیده ای و دستان سبزت مرهم دلهای عاشق است. مادر دستهای سبز! گره گشایی می کنی؛ گره های بزرگ... سرم به زانوی می گذارم و می گویم.
خانم آشفته ام؛ بد حالِ بد حال! نمی دانم به که بگویم این همه درد را - این همه دردی که سالهاست در سینه ام حبس شده - ؟ تو شاید تنها کسی باشی که بتوانم با تو نجوا کنم. از آن روز که تو را ام البنین خواندند، تمام پسرهای شیعه به وجود تو افتخار می کنند. تمام پسرها تو را مادر خود می دانند. درست است که زهرا، مادر هستی است، امّا ما کجا و مادری او کجا؟!... فرزندانی از جنس حسین و حسن، لیاقت او را دارند؛ ما دلمان خوش است که بگوییم فرزندان ام البنینیم!
دلم تنگ است می خواهم با تو حرف بزنم، مادر!
دستهایم را نگاه کن... می لرزد از شوق با تو بودن. تو همیشه به دستهای عباس خیره می شدی. دستهایی که روز، سایه سار خیمه ها بود و کودکان، عطش طف را با نگاه به آن فراموش می کردند. من از سرزمینی آمده ام که جوانانش به عشق عباس تو دستهایشان را قلم شده می خواستند. چشم هایی که داشتند را فدای یک تار مژه ی عباس تو کردند و فرق هایشان شکافته ی مرام ابوفاضل تو شد. من وامدار آنانی هستم که در آرزوی خاکسایی قبر تو را به ملکوت رفتند و دامن سبز تو را در عرش، توتیای چشم هایشان کردند.
دستهایم می لرزد... چشم هایم به سرخی نشسته و تشنه ام... کمکم کن. می خواهم تو را فریاد بزنم به وسعت تمام آبهای عالم، که تو که ام السقایی! ساقی بودن خود مرتبه ای است بهشتی و مادری سقا هم مرتبه ای ست که عالم در نهایت آن سرگردان است.
مرا به وسعت چشم های مهربانت بخوان. می گویند تو قفل های بزرگ را با نگاه مادرانه ات آب می کنی. من امشب دلم را به گیسوانت گره زده ام و می خواهم مسافر کربلایت شوم. می خواهم کبوتری باشم از مدینه تا کربلا چه پیغام تو را به کف العباس برسانم.
قربان داغ چهارگانه ات! من تو را فریاد می کنم و در نسیم مزارت مویه می شوم تا شاید به شرجی دستان عباس برسم و آنجا کنار فرات، نجواگوی دردهایت باشم.
می دانم تو از آن روز که داغدار دستان عباس شدی تمام بازوان عالم به احترام تو بی رمق شده اند.
تمام چشم های شهدای جهان، خود را در شکنج چادر تو گم کرده اند؛ تا مبادا تو حجم آسمانی چشم های عبّاست را فراموش کنی.
مادر جوانان عالم! من تشنه ام. می خواهم از دستان سقا آب بنوشم امّا رخصت تو التیام بخش دل داغدارم خواهد بود.

به لحظات دلنشین حامد حجتی عزیز: 

استجابت ِ هاجر ،
یک زمزم بود ؛
و زائران تو را،
" هر لحظه"
دو زمزم٬
نه از زیر پا٬
که از دو چشم !

حاج حامد دلم می خواست تک تک این لحظات را با دل و جان و حضور می کردم. اما تا کنون تنها نصیبم از این عشق و این روزهای فراق کربلای یار و مدینه العشاق غم و درد بوده ست. آنچنان درگیر غمی شور انگیز شده ام؛ آنچنان مشتاق لحظه ای نگاهش شده ام؛ انچنان هوایی یک جرئه هوایش شده ام که خدا می داند و حسین. خدا می داند و عباس. خدا می داند و زهرا. خدا می داند و زینب کبری. خدا می داند و رقیه ای که از هشت سالگی هر جا مجلس سوگی برپا بود روضه او را خواندم ام. از رقیه ای می گویم که تمام زندگی ام نذر صورت نیلی اش بوده. حاج حامد خدا می داند که این دل تا کجاها رفته و برگشت خورده. خدا می داند که چه جاها زیر پا لهش کردند. خدا می داند که چقدر حسرت به دل کربلای حسین مانده ام. خدا می داند که برای چه مسافر قم شدم. خدا می داند هر شب راهی حرم می شوم و دیدار یار را از بانو معصومه می خواهم. خدا می داند و می بیند اشک هایی که سر به فلک کشیده اند. خدا می داند و می بیند غزل هایی که بحر طویل شدند و زیر رگبار اشک هایم به بهانه ی حسینی بودنشان محو در کاغذ شدند. خدا دیده است رباعیات حسینی ای را که از تشنگی هلاک شدند. خدا می داند و دیده است یک مشک آب نذر چشمانش کردم. خدا می داند یک دل راهی کربلایش کردم. باز هم راهمان نداند. باز هم در خانه شان را به روی مان باز نکردند... . خدا می داند.

حسینی ام لیک نامم دگری ست؛ عاشق اویم تنم جای دگری ست

(4)

آری کسانی که همه وجود خود را تسلیم خدا کنند در حالی که نیکوکارند، برای آنان نزد پروردگارشان پاداشی شایسته است، نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می‌شوند.

+ سوره مبارکه بقره آیه 112


http://fasleasheghi.persiangig.com/new_folder/580770_313043048791419_1050149038_n.jpg

http://fasleasheghi.persiangig.com/new_folder/409580_342112662535496_1671014341_n.jpg

(5)

ماهی که قدش به سرو می‌ماند راست
آیینه به دست و روی خود می‌آراست
دستارچه‌ای پیشکشش کردم گفت
وصلم طلبی زهی خیالی که توراست

شیخ شیراز

(6)

واقعاً تشخیص‌اش برایم سخت است: آیا فیلمْ خیلی خوب بود یا این‌که خودِ زندگیِ اسکار وایلد آن‌قدر تراژیک است که هر روایتی از زندگی‌اش جذاب می‌شود؟ بعد هم واقعاً کسی وجود دارد که به اندازهٔ استیون فرای از همهٔ ابعاد به وایلد شبیه باشد؟ و زیباییِ جود لای جوان.. این فیلم بسیار دیدنی است.


(7)

http://fasleasheghi.persiangig.com/new_folder/vladimir-nabokov2.jpg


احتمالا بیشتر کسانی که اسم ولادیمیر ناباکوف براشون آشناست اون رو با فیلم «لولیتا»ی کوبریک به یاد می‌آرن که براساس کتابی به‌همین نام از او ساخته شده. ولی خود ناباکوف در عالم ادبیات معاصر و کسانی که ادبیات رو به‌طور جدی دنبال می‌کنن نویسنده معتبری‌ست و آثارش طرفدارهای زیادی داره و به‌قول مهدی یزدانی‌خرم یکی از پایه‌های ادبیات داستانی به‌شمار می‌ره. ولی راستش رو بخواین تا حالا با اینکه 4-5 تا از کتاب‌هاش رو دارم، وقت نکرده بودم که اثری ازش بخونم. اما چند روزی هست که «زندگی واقعی سباستین نایت» رو شروع کردم و با اینکه هنوز تا نصفه‌های کتاب هم پیش نرفتم به‌شدت شیفته‌ش شدم.
داستان جالب و عجیبی داره؛ ماجرای مردی که برادر ناتنی نویسنده مشهوری به‌نام سباستین نایت است و حالا پس از مرگ برادر نویسنده‌اش تصمیم گرفته کتابی درباره زندگی او بنویسد و چون یکی در پاریس و دیگری در لندن زندگی می‌کردند چندان به‌هم نزدیک نبوده‌اند و او مجبور است برای جمع‌آوری اطلاعات به میان دوستان و همکاران محدود برادرش برود. درواقع او پس از چاپ کتابی به‌نام تراژدی سباستین نایت توسط منشی برادرش، تصمیم گرفته تا با نوشتن این کتاب از برادرش اعاده حیثیت کند و ماجرای واقعی زندگی او را منتشر کند.
داستان به‌قدری زیبا روایت می‌شه که بعضی وقت‌ها شک می‌کنی که شاید این اتفاقات واقعا رخ داده و نویسنده‌ای به‌نام سباستین نایت وجود خارجی داشته، حتی در یک فصل خلاصه داستان چند کتاب سباستین هم تعریف می‌شه و «و» (شخصیت اول داستان تنها با همین عنوان شناخته می‌شه) نظرش هم درمورد اونها می‌گه. درواقع تعلیقی که ناباکوف در متن داستان پدید آورده چنان هنرمندانه‌ست که خیلی ساده اسیرش می‌شی. ناباکوف این‌قدر وزنه سنگینی در ادبیات هست که به جرات بتونم ناباکوف‌خوانی رو پیشنهاد کنم. کتاب رو انتشارات نیلا با ترجمه امید نیک‌فرجام منتشر کرده و با اینکه روی جلد جالبی نداره، ترجمه قابل قبولی به‌نظر می‌رسه. فروشگاه انتشارات هم توی خیابون زرتشت غربی‌ست و انصافا هم کتاب‌های قابل دفاعی منتشر می‌کنه حمید امجد عزیز!

(8)

مورد سانسور واقع شد!!

در این بخش یک عکسی گذاشته بودم که جشنی بود حدود سه سال پیش. خانمی به نام سحر که نامزد یکی از دوستان بود هم در این تصویر حضور داشتند. مثلا جشن تولد ایشان بود. اما نمی دانم چه شد برای دوستان تعجب بر انگیز بود حضور من در این عکس و در این جمع. یکی از دوستان می گفت نوع حجاب این خانم به افکار و عقاید شما نمی خورد و هر کدام حرفی و کلامی. اما همین جا در دفاع از شخص خودم می گویم که من خیلی جاها هستم؛ خیلی جاها حضور دارم و با خیلی ها برخورد دارم. اینها دلیل واضح و مشخصی نیست برای مشابه بودن افکار و عقایدم به این گونه جوامع... ! همین.


(9)

فکر می کنم تیر ماه سال 90 بود! واقعا فراموش کرده ام تمام لحظه ها را!

http://fasleasheghi.persiangig.com/new_folder/Photo0518%20copy.jpg

(10) 
این ها دلم را هوایی می کند!
تمام پرسه های من؛ کنار تو سلوک شد...

http://fasleasheghi.persiangig.com/atabat.JPG


http://fasleasheghi.persiangig.com/karbala/5.jpg

-------------------------

" پی نوشت: نتایج عتبات هم آمد و ما رفتنی نشدیم. اما خدا می داند دلم آنجاست...

" پست های قبلی آرشیو شد.

والسلام...

.

۵۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۱ ، ۰۳:۱۶
بهنام جعفری بلالمی
"الف...
...................
(1)
http://fasleasheghi.persiangig.com/image/mordad/Shole_Zard_by_Mostafa3d.jpg
* نذر چشمان توست اینها...
(2)
http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Ordibehesht/%2841%29.jpg
* و سکوت با من سخن میگوید...
چه نوای دل نشینی!
(3)
http://fasleasheghi.persiangig.com/image/mordad/GoldenRed.jpg
* برای تو آورده ام انار...
(4)
{خرس عروسکی و اتاقی شبیه غار }
چندین هزار سال دگر مانده تا بهار ؟
من سردم است ، منجمدم ، پلک های من
یخ می زند اگر که نیایی به این دیار
مانند پرنده ای پرم را شکسته اند
این روز ها به قفل گشته ام دچار
با یک کلاه و با یک چمدان پر از تهی
برجاده مانده چشم من و چشم انتظار
از من چه مانده است به جز هیچ و هیچ و هیچ ؟!
جز تکه استخوان شکسته به یادگار
دارد مرا به سمت خودم سوق می دهد
زخمی که می زند بر زخمه های تار
از باغ بوسه های عروسک فروش ها
ثنای من ! برای تو آورده ام انار !
امروز پشت میز برایت سروده ام
شعری بدون دغدغه با نام مستعار
بهنام.ج- زمستان 1388
(5-1)
وقتی که خیال کوه به دریا می زند ابر متولد می شود . ابر میل دریا به گلگشت و تماشاست ، قدم دریاست بر فرق زمین ، ابر قدم زدن دریاست . ابر پرواز دریا بر کرانه های جهان است . وقتی  دریا از فکر آسمان به جوش می آید و نهنگ معرفت ، دُمِ موج بر جمجمه ی دریا می کوبد ، کودکان خیالش را برای بازی در ماسه های ساحل جهان می فرستد . دریای زندانی ، سر بر سنگ می کوبد و ابر ، دریائی رهایی یافته است . دریائی که به فراست آزادی می فرستد . دریا آئینه خورشید است و ابر تصویر بی کرانگی . دریا کودکی است که ذره بین خود را به کانون گرفته است و خاشاک اندیشه ی خود را می سوزاند. ابر سوختن دل دریا از دوری خورشید است .
(5-2)
http://fasleasheghi.persiangig.com/image/mordad/Naqsh-e%20Jahan%20bazaar%2C%20Esfahan%2C%20Iran..jpg
* بازار نقش جهان
(5-3)
اکنون کمی در کنار نوازش ها بایست و گریه کن تا پاییز به پایان نرسیده است ... کمی در برکه هایی که از آنها برای محبوبت پروانه گرفته ای سیاحت کن و آن ابر های سپید کوچک را به شهادت بگیر و از آنها بخواه تا خبر بیماری نگاه خا و بیخوابی چشم های مرا به محبوبم برسانند . بگو اگر باز نگردد تمام این صدف های نوشکفته ی ساحل را به صاعقه ی موج نفرین خواهم کرد که دو دست بر خواهم داشت برای قطع باران بر این گلو های تشنه ... با دستی لرزان و قلبی پریشان و بارانی بر پیشانی به آخرین خطوط نامه ام رسیده ... به آخر خط و خال تو ! تنم تابوت است و روحم جسدی که به پیشواز قبر می رود و با قلبی سرخ و جوان به خداحافظی خاک می روم ... خداحافظ خورشید ... خداحافظ آفتاب زودگذر بهاری ؛ خداحافظ بهاز زودگذر شباب ... ! خداحافظ ای کوچه هایی که مرا مدفون کرده اید ، ای باغ هائی که سایه بان خردسالی ام بودید ...
(5-4)
http://fasleasheghi.persiangig.com/image/mordad/Diffrent_Looks_by_darkologyc.jpg
* شکر خدا که امشب وا شد گره ز کارم...
(5-5)
بگذار به مانند کهنه چوبی پوسیده و سنگ نبشته ای باران  خورده و ابری نازا بر سر متروک و اشک های کبوتر سپید در پی آغاز فصل آفاق فراق و زجه های سه تار زنگ زده در صندوقچه ی پدر بزرگ و پرستوهای بلند پرواز در روشنایی روزهای گم شده و برفی به یاد ماندنی در تنگنای تنهایی تند بادی از سوی کوه و پیه سوزی زیر خاک و نگاهی دوست داشتنی و معبری نارفتنی و آب انباری متروک و خفته در زمان و صدای آب در سکوت رنگ ها و باران شعر بر لاله های خونین و بمبی ساعتی در مرگ ثانیه ها و سگ های گرسنه و قطعه قطعه کردن خوک بخت برگشته و سیسمونی خواهرزاده تازه به دنیا آمده ات و احساس گوارش حرف رئیس اداره با نان خشک صبحانه و آن شب نورانی و زن روستایی و استخوان های جا مانده زیر خاک و نماز جماعت خورشید و روباهی دم کوتاه در پی ستایش قدر و ناله های یارب و قاصدک هایی بی شمار و قاب عکسی شکسته روی دیوار پنجم و ستونی لرزان روی پی ساختمان و تخته سنگی بزرگ وسط کلبه ی حسن بابا و بزرگراهی بن بست و ساقه هایی خزان زده در پی سیلی سرنوشت و اشکی یخ زده به یاد فصلی گم شده و غربت غزل و مژگانی سوخته و خاکی باران خورده و خیال نارنج و صدای ریختن بهار نارنج ها و لمس ریجه های مرطوب و بزغاله عجول و شیشه ی شیر و بهشت رمه ها و کلبه ی تابستانی و کسوف چشمه ها و جذر صمیمیت و خاله پسر پشت تریبون اندوه و شاخه های پرچین و خیابان ها ی بی بالان و بی باران و عهد یخ زده و ترانه ای باقی مانده از تقسیم شکوفه ها بر عشاق جوان و دلدادگان سفر کرده همراه محبوب شوند و به یاد روزگاران خوش آشتی و دیدارافتند و شعر غربت یار را در شب های بارانی چون سرودی از جنس صور اسرافیل زمزمه کنند بلکه یار به دیار فسانه و خاکستر صدایی برساند و سینه ی ما پیران قبایل عشق را جلایی بخشد.
(5-6)
http://fasleasheghi.persiangig.com/image/mordad/Red%20Geraniums.jpg
* پشت سکوت قد کشیده شمعدانی ها؛ کفشهای ماه بر زمین پیدا بود...

(5-7)
یادش به خیر . آن روز ها که میان عین و قاف و شین کانّ مجنون مانده بودم و نگاهم به صدای کبرایی تو بود را می گویم ... دلم برای آن لحظه ها تنگ است ...
(6)
تو آشنا ؛ من آشنا ؛ او غریبه
تو دریا ؛ من صحرا ؛ او غریبه
تو بودی ؛ من هستم ؛ او رفته
تو ماضی ؛ من حال و او باز هم رفته
بهنام.ج- زمستان 1390
(7)
می گویند :
برو با بزرگترت بیا !
می گویم:
خودت با من بیا!
آخر؛
الهی وربی من لی غیرک ...
(8)
به بهانه ی شاملوی عزیز:
آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک      
همچون گلوگاه ِ پرنده‌یی،
هیچ‌کجا دیواری فروریخته بر جای نمی‌ماند.
سالیان ِ بسیار نمی‌بایست      
دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیاب ِانسانی‌ست
که حضور ِ انسان      
آبادانی‌ست.
همچون زخمی      
همه عُمر      
خونابه چکنده
همچون زخمی      
همه عُمر      
به دردی خشک تپنده،
به نعره‌یی      
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی      
از خود شونده، ــ
غیاب ِبزرگ چنین بود
سرگذشت ِ ویرانه چنین بود.

آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک      
کوچک‌تر حتا      
از گلوگاه ِ یکی پرنده!

(9)
Si tu me quittes, fais-le sous la pluie pour que l'on ne voit pas mes larmes ...
(10)
http://fasleasheghi.persiangig.com/image/mordad/passager_baghe%20fin%20kashan.jpg
* باغ فین کاشان
(11)
دوستان بر این عقیده اند که نوشته ها و طولانی بودنشان از حوصله شان خارج است، احساس می کنم اگر بخواهم کوتاه بنویسم و آبکی منظورم را نمی توانم برسانم. همین است که اینطور می نویسم. بلند و خارج از حوصله. پیشنهاد من که اینست: یک لیوان گل گاو زبان همراه با عسل دم دست داشته باشید که هر جا سرتان درد گرفت و سرتان سوت کشید بخورید. یک عکس هم از باغ گل گاو زبانمان برایتان می گذارم که ببینید و مجلس امروز ما هم پر بار باشد. البته این تجویز من برای بعد از افطار هست. که یک وقت نیایند به جرم روزه خواری در ملاء عام "فی...رمان" نکنند!
(12)

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/mordad/1.JPG

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/mordad/2.jpg

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/mordad/3.jpg

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/mordad/4.jpg

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/mordad/5.jpg

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/mordad/6.JPG

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/mordad/7.jpg

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/mordad/8.jpg

(12-1)

* نمی دانم باید بنویسم (جد) یا (پدربزرگ و مادربزرگ) - خیلی وقت است رفته اند اما...
(12-2)
* تمامی عکس های این بخش در روستای پرچکوه- شهر رحیم آباد- شهرستان رودسر- استان گیلان گرفته شده اند. از دوستان هر کس هم دوست داشت اینجا را از نزدیک ببیند کامنت بگذارد و اعلام آمادگی کند... .
(13)
بعضی مسائل ناامیدم می کند از نوشتن گاهی. در یک روز 84 بازدید داشته باشی. یا همزمان 5 نفر در ساعت یک بامداد بازدید کننده آنلاین داشته باشی. بعد از این 84 نفر تنها 8 بازخورد در یک روز دریافت کنی. این هم شاید یک دلیل داشته باشد؛ از قرار معلوم نوشته هایم از حوصله ی دوستان خارج است. نمی دانم چه کنم که این بازخورد ها بیشتر باشد. نقد ها بیشتر باشد. تعریف و تمجید و احسنت و آفرین نمی خواهیم. تنها انتقاد باشد و راهکار و سخن و واکنش بیشتر خوشحالم می کند تا تمجید و هندوانه ها!! نمی دان با این وضعیت چقدر دوام می آورم اینجا. نمی دانم...
(13)
رامین هم همین روزها دار دنیا را گذاشت و رفت و به نور شتافت...
هر که توانست یاسینی و الرحمانی و حمد و سوره ای! هدیه به روح پاک دوست عزیزمان؛ رامین اموری

http://fasleasheghi.persiangig.com/Ramin%20Omuri.jpg

.
والسلام....
۴۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۱ ، ۱۴:۲۳
بهنام جعفری بلالمی
"الف...

.....................

(1)

(2)

به آتش می کشانم بی تو یک شب دفتر خود را
اگر اندیشه کافی نیست ، می بخشم سر خود را

جهنم یا بهشت اینک ، چه فرقی می کند بی تو ؟!
که قبل از روز محشر می دهم من کیفر خود را

چنان دلواپسم در آخرین ساعات این هجرت
که می ترسم ببینم لحظه های آخر خود را

اگر می شد که خشت مرده را با خویش می بردیم
به روی شانه می بردم، از این پس باور خود را

به این سرو تناور رحم جایز نیست ، ای پائیز
حلالت می کنم سر شاخه های پیکر خود را

سراپا غرق آتش می شوم تا روز رستاخیز
به آب نیروانا می دهم خاکستر خود را

 بهنام.ج - زمستان 1388

(3)

در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم!  فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم! آن روز ها میلیون ها مشغله دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیئت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها،از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها،از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دل مشغولی شیرین ساعات بیداریم بودند! به سماجت گاو ها برای معاش، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر میشدم .  گذشت ناگزیر روزها و تکرار یک نواخت خوراکی های حواس، توفعم را بالا برد!توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود!مشکلات راه مدرسه،در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هر جه بزرگ تر شدم به دلیل خود خواهی های طبیعی و قرار دادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم. این روز ها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند! تلاش میکنم تا به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان،آن همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا نیر ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنبم. جرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم.در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم "نبودن" بودن نعمتیست که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است. بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست! فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما، هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد! منظومه ها می چرخند و مارا با خود می چرخانند. ما،در هیئت پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم.برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هرمفهومی نشسته ایم و همه ی چیز های تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم!به نظر میرسد انسان اسانسورچی فقیری است که چزخ تراکتور می دزدد! البته به نظر میرسد! ... تا نظر شما چه باشد؟

(4)

امروز پس از حدود چهار سال بیماری و دوری و زندگی در غربتی محض به همره خانواده ام دور یک سفره نشستیم. آن هم چه سفره ی پربرکتی. سفره سحر. پدر از شب قبل سحری پختند و یک ساعت قبل از سحر همه مان را بیدا کردند. دست پخت شان خیلی خوب است. شاید بهتر از بانوان آشپزی می کنند. سر سفره هنگام غذا خوردن اما بغض گلویم را آنچنان فشار می داد که با یک جمله ی مادر دیگر طاقت نیاوردم. مادر از وقتی متوجه شده اند که من دوباره رفتنی شده ام احساس تنهایی می کنند. سر سفره گفت: (فکر می کردم ماه رمضان رفیقی برای روزه گرفتن سر سفره سحر و افطار دارم.) پدر روزه نمی گیرند. به خاطر همین سحری و افطاری هم نمی خورند. همین جمله مادر باعث شد که اشک هایم جاری شوند. اما باز به روی خودم نیاوردم و بیرون از خانه رفتم و آبی به صورتم زدم و بعد از چند دقیقه بازگشتم. دوباره رفتنی شده ام. نمی دانید چقدر سخت است نوشهر و دریا و جنگل و ساحلش را بگذاری و بروی. دوستانت را؛ خانواده ات را. من تجربه این ها را زیاد دارم. اما هنوز عادی نشده است... .

(5)

http://fasleasheghi.persiangig.com/545423_333558460066280_746766444_n.jpg

(6)

J'ai été appelé insensé. Bien sûr, avec ma permission. J'ai écrit la tête pleine de vagues lignes errance et l'attente de vous rejoindre!
J'aime il ya longtemps que je n'étais fléchettes.
J'ai mal d'amour. Lovesick vous; le coucher et le lever du soleil, mer, mon rêve
Azdrd RVZ Haym · est rempli.
Je suis condamné à vivre sans toi!
Tu ferais jamais, comme!
Lily, aime toujours

.

۳۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۱ ، ۱۲:۵۳
بهنام جعفری بلالمی
الف...

...................

(1)

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Nice/nICE%20%2810%29.jpg

(2)

ما به اندک جایی قانعیم، به اندک بوسه ای که میان لب هامان به اشتراک می گذاریم و اندک غذایی که در سفره ی ساده ی ماست. ما شب ها زود می خوابیم تا صبح را با باران و ترانه و کار، بیآغازیم و روزها زود از خواب برمی خیزیم تا شب هامان را با نان و پنیر و عشق، تزیین کنیم. ما به اندک آغوشی قانعیم. به اندک نوازشی و درودی و بدرودی. به سرانگشتی که روی گیسوان تو می لغزد و پوستِ تـُردی که روی گونه ی سرخ از علاقه ی ما ست. ما به اندک شعری، شاعریم. ما در نزدیک تر زمانی، پیوندِ نگاه  های مان را می فهمیم. ما لبخند می شویم آن زمان که سهمگینی زنده گی در برابرمان می ایستد. و اشک می شویم آن گاه که در کوچ شادمان بهار، به عید و شکوفه و درخت، می نگریم. مابه سیب ترین شکل ممکن، نوروزیم...! مادر دورترین منزل، هم سفریم. هم سفر و هم سفره. هم آغاز و هم آغوش. همسر و هم اسرار. ما در دورترین منزل، هم خانه ایم. زیر سقفی که به رنگِ مشبک های شیشه ای ضریحی مقدس است. سبز و سپید و آینه و دخیل می بندیم به پنجره فولادِ استغاثه و سعادت؛ تا خوشبختی را از خدای عشق، هدیه بگیریم. ما نمازترین شکرانه ی پس از استجابتایم. ما در بلندترین شب، شراب و شیرینی و شـُکریم. و قلب هامان را برای هم، به ساده ترین زبانی، ترجمه کرده ایم. به خط ساده ی بودن و بوسه و لبخند. که همیشه تیمارگران هم ایم. با نوازش و نور. ما در آغازترین روز بلندِ خدا، از خواب بر می خیزیم و در یلدا ترین شبِ آرامش، سر در کنار هم، به حدیثِ خسته گی و کار روزانه ی یکدیگر، گوش می کنیم. با دست هایی که بوی ریحان و نان می دهند و اندکی پنیر و ماست؛ ما در آواز ِقناری های کوچه ی کوچکمان، به بطن پرواز می رسیم و با کبوترانی که پشتِ پنجره ی خانه مان لانه دارند، به اشتراک مهربانی و لانه رسیده ایم. ما آشیانه مان را با قلب هامان ترجمه میکنیم. ما روی تمام جاده هایی که مسیر همیشگی ماست، نقش ِکفش هامان را کشیده ایم که مبادا در گذر از خیابانی که هر روز می رویم، پاهامان، بوی عبور غریبه ای را بگیرد. ما در کنار هم هستیم. نه پیشاپیش نه پساپس. ما برای هم آرزو می کنیم تا سعادت را از دیگری به بوسه و گل، دریابیم. ما در برابر هم، آینه ایم. رو در رو و بی نهایت و ژرف. ما آغاز هم هستیم . و هر روز که از کنار شمشادهای پارک می گذریم، به قلب هایی که روی درختِ سپیدار حک شده می نگریم تا ابعاد عشقمان را بسنجیم. هر روز داغ و عاشقانه و عاقلانه و دیگربار. درست مثل نان سنگکِ صبحانه، تازه و عطرآمیز و قدیمی. ما به رنگ پدران و مادرانمان عاشقیم. به سبکِ سنت و آیینه و شمع دان. به رسم شلیته و ردا. چهارقد و جلیقه و دستار. ما سه تار و دف و تار را در موسیقی روزانه زنده گی می نوازیم و عصرها ـ دم غروب ـ روی بهارخواب، با چای و قند و قلیان، به حافظِ حظ، تفأل می زنیم. ما به رسم مردمان قبیله ی صحرا، خورشید را آسان می نوشیم که «خورآسان» هستیم.  ما ساده ایم. ساده و صمیمی و تازه. درست به شکل شعرهایی که زمزمه می کنیم. و هیچ بیتی از ابیاتِ مثنوی ی ما، قافیه ای به تکرار نخواهد داشت. ما به اندک شعری، شاعریم. ما؛ یکدیگریم!

(3)

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Ordibehesht/%28148%29.jpg

(4)

 گفتم که لبت، گفت لبم آب حیات
گفتم دهنت، گفت زهی حب نبات
گفتم سخن تو، گفت حافظ گفتا
شادی همه لطیفه گویان صلوات

(5)

پی نوشت:

در پروفایلم نوشتم که به والیبال ساحلی علاقه مندم. دیشب ساحل نوشهر میزبان شش نفر عراقی بودیم. واقعا به اینکه عرب ها در اتلاف زمان و اعتراض های بی خودی و مسخره بازی های خودشان شهرت خاصی دارند حقیقت است. البته مهارت دیگری در والیبال که نداشتند. چون والیبال 3 ست با نتیجه مفتضحانه ای برای عراقی ها به نفع ما تمام شد. نتیجه را نمی گویم. فقط بدانید کلا در چند ست بازی 4 امتیاز بیشتر نگرفتند. در فوتبال هم که فقط تنه زدن را خیلی خوب یاد گرفته بودند و جیغ کشیدن را. انقدر آنها عربی حرف زدند و ما انگلیسی که صبح مسیر محل کارم را فراموش کرده بودم. (البته به زبان محلی هم چند فحش آبدار به یکی از آن گنده هایشان دادم، نامرد بعد از تکل که توپ را دور کردم پایش را با یک عالمه شن به چشمم کوبید!) این هم از یک شب خوشی و خستگی در کردن ما! تهش هم مقداری کبودی چشم نصیب مان شد و دردی چند ساعته. شب بدی نبود. تجربه خوبی بود و لحظاتی شاید زیباتر از آنچه که فکرش را می کردم. در کنار همه ی اینها والیبال و فوتبال در ساحل دهنو نوشهر خودش لذت خاصی دارد. که یکبار تجربه اش، خالی از لطف نیست. 

(6)

عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم

دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله النور
گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم

نامه ای را هُد هُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم

سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان
دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم

قل هو الله احد قل عشق الله الصمد
راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم

گیسویت را بازکن انا فتحنایی بگو
دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم

ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن
مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم

میزبان عشق است و وای از عشق ! غوغا می کند
هر که مهمان است بسم الله الرحمن الرحیم

مهدی جهاندار...

.

والسلام...

۴۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۱ ، ۱۵:۳۲
بهنام جعفری بلالمی
"الف...

....................

(1)

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Ordibehesht/%2832%29.jpg

(2)

ببین چه می گوید قاصدک قل هواللهی؟ قند آورده است از طبع طوطیان! شکر آورده است از مصر اسرار!‌ و شاخ نبات هم می زند  برای کبوترانی کوهی در دامنه های رویا هایمان! آوای مستی دیوانه ام کرده است ... حتی اگر بمیرم و درگیر غروبی سرسخت شوم باز تا آخر دنیا با تو خواهم بود! مهربان؛ برای من نانی از کبریا بگذار و در سفره ی رحمتت بپیچ! ای آشنای شب های تاریک! من؛ گرسنه ی معرفتم! من عاشق دردم و از درد هراسان. عاشق فلسفه و تفسیر و عرفان شده ام. برایم آیینه بینداز و فلسفه ی عرفان به خودت را برایم تفسیر و تشبیه کن! می خواهم بروم ... می خواهم به معراج ملکوت بروم ... . من انسان نیستم !!!!! انسان آنسان است! انسان چوپان گله های وجود خداوند است! هر روز در این کوهستان ابراهیمی هست و زمزمه ی سبوح قدوسی ... کاش می توانستم ! کاش می شد ! کاش آنسان بودم که انسان بود ! جان به فدای تو ای انسان ! ای معشوقه ی خداوند ! ای خداوندک ! از خدا بخواه از حقوق آخرت ما بیمه ی دنیا را کسر کند و وام طویل المدت بهشت را برایمان فراهم کند .

عجب ترکیب دیوانه واری! تو در چشمه چشم های من افتاده ای و من از میان گل سرخ با دستهای تو مصلوب. و تصویر تو عاشقانه است و تصویر تو بهترین طرح عشق است و آن چشم ها شاهکار خداوند در بی مثالی است و آن دانه ها معنی سوختن میدهد و آن خال در کنج لب بهترین صورت عشقبازی در آیینه هاست ودست تو خرمنی است از گل گاو زبان های بنفش و در چشم تو آبی بیکران است و در سایه مژه هایت علفزار احساس...

(3)

...  دل من دیر زمانی است که می پندارد:
"دوستی" نیز گلی است،
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه ترد و ظریفی دارد.
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه نازک را
- دانسته -
بیازارد!

(4)

وقتـی آدم یک نفر را دوســـت داشته باشد بیش‌تر تنـهاست. چون نمی‌تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می‌کند، تنهایی تو کامل می‌شود...! اورهان تا زانو در برف فرو می‌رفت. لبه‌ی دامن پالتوش در برف بود. چه تنهایی عجیبی! پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره‌ی خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد...! آدم ها هر کار بخواهند می توانند بکنند به شرطی که طبیعت سر جنگ نداشته باشد...!

سمفونی مردگان / عبّاس معروفی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۱ ، ۱۰:۱۹
بهنام جعفری بلالمی

... وَهُوَ یُدْرِکُ الأَبْصَارَ

اللهم إنی أسألک یا رب یا رحیم
بـــــحق ســــلام قولا من رب رحــــــــیم


http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Ordibehesht/%28129%29.jpg


فَإِذَا دَخَلْتُمْ بُیُوتًا فَسَلِّمُوا عَلَیٰ أَنْفُسِکُمْ تَحِیَّةً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُبَارَکَةً طَیِّبَةً.

پس هرگاه به خانه‌هایی [که ذکر شد] وارد شدید، بر خودتان سلام کنید

که درودی است از سوی خدا [درودی] پربرکت و پاکیزه،

+ سوره مبارکه نور / آیه 61


فکر می کنم هرچه مقدمه و مؤخره بود در کلام فوق خلاصه شد و کار مرا راحت کرد. 

خانه ی ما محصول یک اسباب کشی ست، از پنج دیواری به بلاگفا و از پرشین بلاگ به دامنه دات آی آر. این در مورد اصل و نسب خانه ی ما. و من هم بهنام، مطهر، آرمان و رضا؛ زاده بیست و هفت م آبان ماه در جوار آستانه اشرفیه گیلان و صادره به همین تاریخ در حوزه 2 ناحیه قدس شهرستان شهریار تهران. زنده ی گیلان و مازندران و چند سالی باز هم تهران. پر از شور و شوق زندگی از همان اول که نه ولی جدیدا اینطور شده ام و در پی آن سرشار از عشق به کار و تلاش. خانواده ای نه چندان چشم گیر اما مهربان البته آن هم زیاد به چشم نمی آید. رفیقانی گاه نیمه راه و رفیقان خوبی همچون دوقلو ها و مرتضی و مهدی ها و کانونی ها! عظیمت به کانون نخبگان به سال 1387 و عضویت در کانون دانش پژوهان نخبه شهرستان نوشهر. پایان تحصیلات متوسطه در دبیرستان نمونه دولتی شاهد نوشهر (البته بدون مدرک دیپلم؛ چون امتحانات پایان نیم سال دوم را ندادم!) ، دیپلم طراحی صفحات وب و پس از آن پس از آن نیز دانشجوی نرم افزار دانشگاه فنی قم. فکر می کنم نوشتن از سال 1384 در وبلاگستان فارسی و ابتدا در پرشین بلاگ دات کام. کمی بعد هم شروع قلم فرسایی ها و نوشتن چند بیت شعر و چند داستان کوتاه و چند روایت. اشتغال در چندین و چند شرکت فناوری ارتباطات و اطلاعات و حتی گاهی دست فروشی، و این اواخر هم مرکز پژوهش های اسلامی سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران! که حالا دیگر آن جا هم نیستم. (به علت حقوق بسیار پایین). شیفته معماری ایرانی و رشته معماری اسلامی و مطالعات معماری. دو سال نقاشی با سیاه قلم و ذغال و در فراغتش هم آبرنگ و رنگ روغن و فکر می کنم یک مقام سوم استانی در تهران. (البته اینها برای سال چهارم دبستان تا اول دوم راهنمایی بود بعد از آن کلا ذوقم کور شد). کمی اهل عکس بازی و عکاسی البته بدون تجهیزات حرفه ای، یک سال هم حضور به صورت تک خوان در جمع گروه سرود آموزشگاه راهنمایی نمونه دولتی امام علی تهران و یک مقام اول استانی. یک سال و نیم هم تمرین شنا و قایق رانی به صورت نیمه حرفه ای و شاید هم حرفه ای از نوع کایاک یک نفره(همان قایق رانی آب های آرام) و کانوپولو و در نهایت کنار گذاشته شدن آن یار عزیز به علت دردهای دریچه میترال قلب، مشکل بودن تمرین ها و در نهایت سفر به قم المقدسه و شهر کریمه اهل بیت و درس و کار و یک سری مسائلی که گفتنش اینجا جایز نیست؛ شاید برای همیشه و ماندگاری در این شهر مقدس و حالا فقط یک دانشجوی ساده، کمی هم گرافیست و شاعر، اندکی هم نویسنده، همین ها می شود تمام نام هایی که می شود روی بهنام جعفری گذاشت.

و خانه ی ما یا همان پنج دیواری قدیم تر ها ؛

مکانی ست برای شروع دوباره نوشتن و ارتباط بیشتر با دوستانم.

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Ordibehesht/%28104%29.jpg

عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است
بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

توی قرآن خوانده ام... یعقوب یادم داده است:
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است

نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است

چای دم کن... خسته ام از تلخی نسکافه ها
چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است

من سرم بر شانه ات ؟یا تو سرت بر شانه ام؟
فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است؟

حامد عسگری


پی نگاشت: 

طبق قراری که با کاتب گذاشته شده؛ به شروط زیر هر دو روز یک بار؛ خانه ی ما به روز می شود:

1- اینترنت در دسترس باشد.

2- اینترنتی که در دسترس است ذغالی نباشد.

3- زمان کافی برای نوشتن و سر زدن به دوستان در اختیار باشد.

4- ذوق و چشم های جناب کاتب کور نشده و قلمش نشکسته باشد.

5- سعی کاتب بر این است که هر چه اینجا می خوانید حقیقت باشد و بس. نه هیچ چیز دیگر. پس اگر داستان های شاهنامه را هم اینجا دیدید؛ به چشم های مبارکتان و افکار مقدس تان شک نکنید و بدانید همه ی اینها حقیقت است چون من جز حقیقت هیچ چیزی را نمی خواهم بنویسم.

۱۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۱ ، ۱۲:۲۳
بهنام جعفری بلالمی