پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری
پـیـونـدهـا :: Links

ساعت به چهار صبح میل می کند.
اینجا؛ خوابگاه دانشجویی دانشکده فنی پسران قم
جماعتی بیدارند و مثلا در حال درس خواندند. مثلا دارند کتاب و جزوه را قورت می دهند. مثلا فردا امتحان دارند. قرار است دو سه نفری از دوستان ساعت پنج بروند خیابان آذر و یک دست کله پاچه بخرند و بیاورند بزنیم توی سرش! ساعت همچنان به چهار صبح میل می کند و اینجا عده ای بیدارند. یکی دو نفری صدای گربه در می آورند و یکی صدای کلاغ! یکی صدای بره در می آورد و یکی صدای میمون. اینجا گاهی وقت ها بیشتر به جنگل های آمازون می ماند تا خوابگاه دانشجویی. چند دقیقه ای می گذرد و به یک باره تمام فضا آرام می شود. انگار واقعا جماعت در حال درس خواندن هستند. یکی دو نفر شش بار درس ریاضی کاربردی را برداشته اند و هنوز از پس پاس کردنش بر نیامده اند. یکی دیگر که رشته اش ساختمان ست در حال حفظ کردن آزمایش های (آز بتن) است. یکی نیست به این استاد بلانسبت بگوید کدام آدمی برای درس آز بتن بیست سوال تئوری طرح می کند؟ این ست که دانشجویان رشته ساختمان جمیعا از احوالات عمه ی استاد گرامی با هم صحبت می کنند. ما هم که مثلا دانشجوی کامپیوتریم و قرار ست پایان این ترم جهت دریافت فرم مهمان به دانشکده فنی نور معدل بالای 18 بیاوریم. و الا معرفی نامه مان را نمی دهند و مجبوریم انصراف بدهیم و جدا اینجا هر کسی یک حال و هوای خاصی دارد. یکی گوشی پاناسونیک در دست دارد و یکی گلکسی نت 2! یکی شام نان خشک می خورد و یکی قرمه سبزی فریز شده ی مادرش را! یکی کت 160 هزار تومانی می پوشد و یکی تاناکورا ی ده هزار تومانی. یکی کفش پاره می پوشد و یکی جیر 70 هزار تومانی. یکی مک بوک ایر دارد و یکی نت بوک ایسوز. یکی شامپو فولیکا دوازده تومانی به موهای سرش می زند و یکی گلرنک هزار تومانی. یکی هر روز موهایش را سشوار می کشد و چشمانش را سرمه! و یکی حتی حال ندارد به موهای زبان بسته اش شانه ای بکشد. خلاصه اینجا هر کس حال و هوایی دارد. همچنان ساعت به چهار میل می کند و عده ای در حال درس خواندن هستند. عده ای مباحثه می کنند و عده ای تفکر. از آن طرف هم صدای خر و پف برخی می آید. همچنان عقربه ساعت به سمت عدد چهار میل می کند. اینجا خوابگاه دانشجویی دانشکده فنی پسران قم. ساعت جهار صبح!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۱ ، ۰۵:۱۱
بهنام جعفری بلالمی
"الف...

.

http://fasleasheghi.persiangig.com/%28240%29.jpg

می خواستم کلا از نوشتن کناره گیری کنم. اما دلم نیامد. چون راهی جز نوشتن برای تسکین درد هایم ندارم. همین شد که تصمیم به مهاجرت گرفتم. این بار از بلاگفا به بیان. آدرس خانه جدیدمان هم به این صورت ست:

یه گوشه ای از دنیای مجازی، یک سرویس وبلاگ نویسی بومی، کاری از برو بچه های دانشگاه شریف، سرویس وبلاگ نویسی بیان، یک جای جمع و جور برای وبلاگ نویسی آرام:

www.rocpina.ir

با دو مطلب جدید...

به زودی دوباره ملاقات دوستانم را در وبلاگ هایشان از سر خواهم گرفت.

بهنام جعفری 9 دی 1391

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۱ ، ۲۱:۴۸
بهنام جعفری بلالمی
قهوه فرانسه

خیلی وقت است حس خوشی با خوردن چای های شهری ندارم. چای فقط چای محلی گیلان خودمان و آن هم فقط دم کشیده در خانه ی مادر بزرگ، یا اینکه چای روی آتش در یک شب مهتابی زیر نور ستاره های آسمان کوهستان های اطراف پرچکوه، یا چای دم کشیده روی بخاری هیزمی خانه ی پدر بزرگ مادرم. این ها ارزش خوردن دارد. اما چای خارجی آن هم در این حال و هوای قم اصلا نمی چسبد. فقط قهوه است که می تواند آرامشی ناب را بدون کوچک ترین چشم داشتی به خواستگاه احساسم بچشاند. طعم تلخ ش را آنچنان دوست دارم که راضی نیستم با هیچ نوشیدنی دیگری جابه جایش کنم. فرانسه، اسپرسو، یونانی، ترک... . همه شان برایم سرشار از خاطره اند و احساسات خوشی که هیچ وقت فراموش نمی شوند.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۱ ، ۱۹:۳۰
بهنام جعفری بلالمی

هجده سالگی

 

هر چه فکر کردم به یاد نیاوردم که کجا ممکن بود دیده باشمش. حدودا بیست و دو سه ساله بود. شیطنت بی اندازه ای در رفتار کودکانه اش موج می زد. چه در نگاهی تند و تیز و چه در رویارویی یک دقیقه ایم با چشم هایش زیبا به نظر می آمد. تمام رخش که روبرویم ایستاد سرم را پس از نگاهی بی درنگ پایین انداختم. صورتش گندمی بود و ظریف. موهای بسیار تیره‌ای داشت و فر موهایش از کنار صورت جمع و جورش چون رودی خروشان جاری می‌شد. چشم‌های خوش رنگی داشت که زیبایی صورتش را دو چندان می کرد، قهوه ای رنگ بود و به سوختگی می زد و هر آن فکر می کردم چشمانش را با چشمان آهویی تیز بین به اشتباه گرفته ام. شال آبی رنگی سر کرده بود و سعی می کرد پیشانی بلندش را زیر آبی حریر تار و پود های شالش پنهان کند. انگار خودش هم نمی دانست مسیرش کجاست و تنها چیزی که توانستم از حالات ش بفهمم حالات فرار گونه چشمانش و دست های لرزانش بود... .
.
قم- ابتدای خیابان شهید فاطمی(دورشهر)- روبروی بوستان نجمه
پنج شنبه 7 دی ماه 1391
 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۱ ، ۱۹:۰۹
بهنام جعفری بلالمی

به نام تو...

.

(1)

حالم از خانه های متروک به هم می خورد. زمانی دوستشان داشتم. حالا اما هیچ احساس خوبی نسبت به اماکن متروکه و خالی ندارم. اینجا روزی برو و بیایی داشت و مثل این روزها متروک و خالی نبود. البته آن وقت ها حس و حال نوشتن هم بود و حالا حال خوش گاهی هست و گاهی نیست و حس و حال نوشتنمان هم سرباز شده و آش می خورد و رژه می رود، گاهی وقت ها هم خشم شب می زند و گاهی وقت ها صبح گاه! حس و حال نوشتنمان گاهی هم میان صف غذا با پارتی بازی دو ژتون می گیرد و روزگاری ست داستانش! حرف برای نوشتن زیاد و نای گفتنمان هم این روزهایش را در سیبری سپری می کند، چند روز پیش خبر رسید که آنجا میان برف و کولاک یخ زده و قرار است جسدش را جهت خاکسپاری به قطعه هنرمندان بسپارند، شاید هم همانجا میان برف و طوفان با دوستان گروه نجات مفقودالاثر شده باشد. خیلی وقت است که خبرش را داده اند اما جنازه اش را هنوز هم نیاورده اند! شاید هم از ترس کالبد شکافی. خیلی دوست داشتم شکم این نای نوشتنم را باز کنم ببینم چه حال و روزی داشت! ببینم از کجا می آورد محتویاتش را و چگونه پالایششان می کرد. از آن طرف هم در آن یکی اتاق برو بیایی ست که بیا و ببین! عقل در مصاف با عشق عطایش را به لقایش سپرد و به قول شاعر فقید قاطی باقالی ها شد و عشق مان هم در مصاف با منطق حرفی برای گفتن نداشته و ضربه فنی شده. اما دل مان هنوز میان عین و شین و قاف و دیگر حروف الف با گیر کرده و ما هم هر چه تلاش کردیم نتوانستیم بیرون بکشیمش این موجود سرکش را.

خلاصه اینکه هر چند در این خانه ی مخروبه خبری نیست و از خلوتی به خلوت مولانا می ماند و در جیب های پیراهنش کویر لوت و کویر مرکزی ایران را جای داده است، اما در دلمان برو بیا و آتش برپاست که به گمانم حافظ هم در دلش چنان بروبیایی نداشت. چنان که این اواخر به نگاهی مست می شویم و نیاز به شراب ناب نیست و فقط صراحی را می نگریم و باز به قول شاعر فقید هر چه زده بودیم می پرد! اما باز من در کار این دل مانده ام که چطور روزه گرفته است و به مدت 48 ساعت هیچ نوش جانش نکرده است و فقط آبی نوشیده و با آن هم به خیال اینکه صراحی ست مست شده ست! نمی دانم اینجا چه خبر است. این خانه حال و هوای خوشی ندارد. این خانه جای ماندن نیست. این خانه بی تو بوی سکوت می دهد. بی تو این دیوار ها ترک بر می دارند از صدای سکوت. بی تو این چشم ها یخ می زنند از گرمای بی حد خانه. بی تو این دل می پوسد از خشکی مرطوب هوای پاییز. بی تو حرم بانو هم حال خوشی ندارد.

دیشب دست دلم را گرفتم. او هم دست عشقش را گرفت. با هم قدم زدیم. قدم زدیم و متر کردیم خیابان صفائیه را. بعد تر آنقدر جلو رفتیم تا به سالاریه رسیدیم. بعد هم گم شدیم. پیاده رفتیم، رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به بلندای شلوغ پاییز. صدای خش خش برگ هایی که هنوز رنگ نباخته بودند آنقدر بلند بود که شنیده نمی شد. رفتیم و قدم زنان رفتیم و رفتیم. دل میان شلوغی ها دست عشق ش را رها کرد و دست مرا هم رها کرد و تمام عمرش را گذاشت و رفت. رفت و رفت و گم شد میان تاریکی ها.

باز هم تنها شدم میان تن ها. صراحی به دست گرفتم. قدم زدم. قدم زدم. باز هم همان مسیر را. این بار اما رجعت کردم میان سرخی ستاره ها. ماه را می نگریستم و قدم می زدم. آنقدر رفتم تا رسیدم به بیابان نزدیک خوابگاه امام رضا. همان خانه ی خرابه ای که هر چه داشتم پایش دادم و اجاره اش کردم. البته نه تنهایی. بلکه شصت نفری اجاره اش کردیم دقیقا! بماند اوصاف و احوال خوابگاهی که بیش تر به خرابه ها می ماند تا خوابگاه دانش جویی. اما بیابان نزدیک همان خرابه، شب های مهتابی اش جان می دهد برای بوسیدن روی ماه خداوند. شاید هم بوسیدن روی ماه تو. دور روی ماه مه تاب را ابر ها گرفته بودند. آن چنان که گم شدم میان ابر ها. طعنه ی ابر هایی که روی ماه تو را احاطه کرده بودند به شال دور صورتت دیدنی بود. یکی آن می گفت و یکی این. آنقدر دیدنی شده بودی میان خیالم که خودم را فراموش کرده بودم. چشم هایت با روشنای مه تاب درگیر شدند... روشنای چشمانت صدای چشمان ماه را در آورده بود. باز هم رفتم؛ رفتم و رسیدم به مرکزیت دید مه تاب. دراز به دراز افتادم زیر صورت ماه مه تاب. لبانم را گشودم و سرم را بالا گرفتم روی ماه مه تابی ات را بوسیدم. مست شدم. صراحی را روی زمین گذاشتم. طعم لبان ت را توان وصف کردن ندارم. کاش نای نوشتن م اینجا بود و وصف می کرد آن شوق بی هم تا را... .

.

.

(2)

ما هنوز در خلقت شما آدمیان مانده ایم...(و سر به سجده می گذارد)

http://fasleasheghi.persiangig.com/new_folder/new_folderasd/91e7fa41bdf3fb09156496713892f6fb.jpg

دیالوگ از:
رضا عطاران در فیلم اخلاقتو خوب کن! - 1389؛ کارگـردان: سیدمسعود اطیابی؛ نویسنده: رضا مقصودی

(3)

چرخـــــش نامــــش زبان ها را به رقص آورده است
چشم‌ هایش سرمه دان ها را به رقص آورده است

بلبلستانی که در صبح گلویـــــــــش مـــــــــــی وزد
باغ در باغ ارغوان ها را به رقــــــــص آورده اســـــت

چیست این طیف تمــــاشایی که زیر تابـــــــــتشش
آسمان رنگین کـــــــــمان هـا را به رقص آورده است

این تویی در جلوه زار خوش خـــــــــرامی مـی چمی
یا نسیـــــــمی پرنیان ها را به رقـــــــص آورده است

این که مثــــل فتنه می چرخد ، شرار چشم توست
یاشب امــــشب کهکشان ها را به‌رقص آورده است

بعد از ایــــــــــــــن یـک لحظه آرامش ندارد شهر من
aدزد اینجا پاســـــــبـان ها را بـه رقـص آورده اسـت

نــــــــــــــــــــــــــــــــام تو- حــــسن دلبــــــــــری

(4)

4-1

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Nice/nICE%20(13).jpg

4-2

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Nice/nICE%20(14).jpg

4-3

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Nice/nICE%20(17).jpg

4-4

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Nice/nICE%20(11).jpg

4-5

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Nice/nICE%20(1).jpg

4-6

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Nice/nICE%20(2).jpg

4-7

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Nice/nICE%20(3).jpg

4-8

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Nice/nICE%20(8).jpg

4-9

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Nice/nICE%20(9).jpg

(5)

ای صـبـا نـکـهـتـی از خـاک رهِ‌ یـــار بـیـار
بـبــر انــدوهِ دل و مــــژده‌ی دلــــدار بـیـار

نـکـتـه‌ی روح‌فـزا از دهــن دوســــت بـگـو
نامـه‌ی خـوش خبـر از عـالَـم اسـرار بـیـار

تا مُـعـطّر کنم از لطف نـسیـم تـو مـشـام
شـمّـه‌ای از نـفـحـات نـفـس یــــــار بـیـار

بـه وفـای تـو کـه خـاک رهِ آن یــــار عـزیـز
بی غبـاری کـــه پـدیـد آیـد از اغـیـار بـیـار

گـَردی از رهـگـذر دوست به کــوریّ رقیب
بـهـر آسـایـش ایـن دیــده‌ی خونـبـار بـیـار

خامی و ساده دلی شیوه‌ی جانبازی نیست
خـبــــری از بـَـرِ آن دلــــبــر عــیـّـار بــیـــار

شکرِ آنرا که تـو درعشرتی ای مرغ چمـن
بــه اسیـران قـفـس مــژده‌ی گلـزار بـیـــار

کام جان تلخ شد از صبـر که کردم بی دوست
عـشـوه‌ای زان لب شیـریـن شـکربـار بـیـار

روزگاری‌ست که دل چهره‌ی مقصـود نـدیـد
ساقـیـا ! آن قـــــــــــــــدحِ آیـنـه‌کردار بـیـار

دلق‌حـافـظ به چه ارزد؟ به می‌اش رنگین کن
وانـگهش مست و خراب از سـرِ‌ بـازار بـیـار

(6)

چشمان قشنگ و صــورتی همچون ماه
بالاش بلــــــند و دست مـــــا هم کوتاه

با این منظر چـــــه می‌توان گفــت به جز
لاحـــــــــول و لا قــــــــــوت الّـــــــــا بالله

عــبــــــــاس حسیــــــــــن نـــــــــژاد

(7)

نداریم!

(8)

یــــــــک عده پیش نهـــــــــــــــاد:

8-1

کنسرت پالِت

http://fasleasheghi.persiangig.com/new_folder/new_folderasd/522919_398307980238269_1227383510_n.jpg

۱۷، ۱۸ و ۱۹ آبان‌ماه ۱۳۹۱ / ساعت ۲۱:۳۰
مجموعه‌ی فرهنگی و هنری آزادی
ضلع شمالی میدان آزادی، زیر برج آزادی
بلیت: ۳۵۰۰۰ تومان / خرید: ۲۶۴۰۸۱۲۵ و ۲۲۲۷۷۸۰۲

8-2

کنسرت دیدار

http://fasleasheghi.persiangig.com/new_folder/new_folderasd/16269058052018665012.jpg

خواننده: علیرضا قربانی / آهنگساز: علی قمصری
نمایشگاه بین‌المللی تهران، سالن میلاد
۱۹ و ۲۰ آبان‌ماه ۱۳۹۱ / + بلیت

8-3

ماهنامه‌ی ۲۴

http://fasleasheghi.persiangig.com/new_folder/new_folderasd/0ea760dfa8da32111175f3c77ef13d15_S.jpg

گفت‌وگوهایی با حسین علیزاده و فرامرز قریبیان
آبان‌ماه ۱۳۹۱
۲۵۰۰ تومان

8-4

روشنایی

http://fasleasheghi.persiangig.com/new_folder/new_folderasd/910802.jpg

نمایشگاه عکس‌های عباس کوثری
گالری آران
۵ تا ۱۸ آبان‌ماه ۱۳۹۱
ساعات بازدید: ۱۱ تا ۱۹
خیابان خردمند شمالی، کوچه دی

8-5

هفت شب با میهمانی ناخوانده در نیویورک

http://fasleasheghi.persiangig.com/new_folder/new_folderasd/581634_277702555682324_781371749_n.jpg

نمایش ایرانی
نویسنده و کارگردان: فرهاد آییش
بازیگران: علی نصیریان و فرهاد آییش
تالار چهارسو، تئاتر شهر
ساعت ۱۹ / هر روز به‌جز شنبه‌ها
تا ۲۱ آبان‌ماه ۱۳۹۱
بلیت: ۱۰۰۰۰ تومان

8-6

اسکیس

http://www.tiwall.com/files/cache/539455_477881645565416_877805035_ndddb710c1f2d42c63d63704ecbbf0729.jpg

http://namayeshgar.com/wp-content/uploads/2012/10/sketch-1.jpg

:  تالار مولوی، سالن کوچک
:  ۲۵ مهر ۱۳۹۱ - ۲۰ آبان ۱۳۹۱
:  ۱۸:۰۰

نویسنده و کارگردان: جابر رمضانی
دراماتورژ: محمد چرمشیر
بازیگران: هومن کیایی، مریم نورمحمدی و هادی افشار
کاری از گروه تئاتر: سوراخ تو دیوار
.
تندیس بهترین نمایش نامه جایزه استاد اکبر رادی از چهار دهمین جشن واره بین المللی تئاتر دانشگاهیان
تندیس بهترین بازیگر زن از پانزدهمین جشن واره بین المللی تئاتر دانشگاهیان
تقدیر بهترین کارگردانی از پانزدهمین جشن واره بین المللی تئاتر دانشگاهیان
تقدیر بهترین متن صحنه ای از پانزدهمین جشن واره بین المللی تئاتر دانشگاهیان
تقدیر بهترین طراحی صحنه از پانزدهمین جشن واره بین المللی تئاتر دانشگاهیان
متن منتخب از نخستین جشن واره نمایش نامه نویسی نشر افراز
بهترین نمایش نامه از دومین جشن واره کانون نمایش نامه نویسان استان قم
.
۸۰۰۰ تومان/ + بلیت

8-7

آفریقا

http://fasleasheghi.persiangig.com/new_folder/new_folderasd/ed793e6b520c5df5e28491c78cf56bb9.jpg

سینمای خانگی
نویسنده و کارگردان: هومن سیدی
بازیگران: شهاب حسینی، جواد عزتی، امیر جدیدی و آزاده صمدی
۳۰۰۰ تومان

8-8

فصلنامه‌ی حرفه هنرمند

http://fasleasheghi.persiangig.com/new_folder/new_folderasd/910719_1.jpg

گفت‌وگوهایی با: محمدحسن عماد و عباس کوثری
با آثاری از: گلی امامی، بهنام کامرانی، محمد رضایی‌راد و دیگران
پاییز ۱۳۹۱
۱۲۰۰۰ تومان



.
والسلام...
.
.
.
این هم جای حرف آخر:
نماد سلام؛ مشهدالرضا...

http://siasatrooz.ir/images/docs/000070/n00070022-b.jpg
.
عکاسش را نمی دانم کیست فقط خیلی حال خوشی پیدا کردم وقتی نگاهی می کردم... .
.
.
.

۹۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۱ ، ۲۲:۱۵
بهنام جعفری بلالمی
"الف...

...........................

http://www.negarkhaneh.ir/UserGallery/2010/8/ls4eedl_16120000_3.jpg

دو واره آسمانه دیل پورابو
سیه ابرانه جیر مهتاب کورابو
ستاره دانه دانه رو بیگیفته
عجب ایمشب بساط غم جورا بو
تی واسی مو دامون بشوم
افسرده و نالون بوشوم
جنگل سیاه و سرده
می آه دیل پور درده

* عکس از: سعید محمدی

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۱ ، ۲۱:۱۵
بهنام جعفری بلالمی
"الفــ ...
.................................

(1)

"برخــــیز و تســـــــلای دل پر شــررم کن"

***

دسـت من خالیسـت، تو را مـی خوانم
دل من پر از سیاهیــــست، تو را می خـوانم
قلب من زمین خاکیست، تو را می خـواهم
چشم من شر شـر آبیست، تو را می خواهم
همدمـــــم چاله و چاهیست، تـو را می جویم
همرهـم چادر خاکیست، تو را می جویم
در ســـــرم خیـــــال باغــیست، تو را می بویم
در برم شاخهء یاسیـــــت، تـــو را مــی بویم
در برم سپاه شمرست، کجایـــی زهـرا
در دلم کرببلایـــیست، کجایـی زهـرا
تو کجا و ره مـا درویـشان
تو کجا و شه ما بــی خویشــان
ما نداریــم لیاقــت به تمنـای شما
ما نداریم شهامت به تســلای شــــما

"بهـــنام.ج"
.
.
.
(2)
غوغای پاییز.
تا همه‌ی ما در پاییز
در گل‌های داوودی غرق نشدیم
تند پارو بزن
درد می‌آید و می‌رود
اما
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
تند پارو بزن
تا عمر به پایان نرسیده است
به خانه برویم، سرد است
چراغ راهرو را روشن گذاشته‌ام
کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش کردند
کاش دزد بودند
حالا که شب می‌شود
به یاد تو هستم
کاش
خداحافظی نمی‌کردی و می‌رفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره می‌کند
که چرا من
هنوز جهان را ترک نکرده‌ام
من که قلب فرسوده دارم
من که باید با قلب فرسوده
کم‌کم تو را فراموش کنم.

«پاییز پشت پنجره، ساعت 10 صبح بود، احمدرضا احمدی، نشر چشمه»
.
http://s1.picofile.com/file/7533732789/_94_.jpg
.
http://s1.picofile.com/file/7533732468/_80_.jpg
.
http://s3.picofile.com/file/7533732147/_76_.jpg
.
http://s3.picofile.com/file/7533732040/_55_.jpg
.
http://s3.picofile.com/file/7533731826/_44_.jpg
.
http://s1.picofile.com/file/7533731719/_2_.jpg
.
.
.
(3)
«... شانزده ساله، و چه در نگاهِ اول و چه با گذرِ کُندِ زمان، زیبا بود. موهای بسیار تیره‌ای داشت که از روی ظریف‌ترین گوش‌هایی که در عمرم دیده‌ام سرازیر می‌شد. چشم‌های درشتی داشت که انگار همیشه در خطرِ غرق شدن در معصومیتِ خودشان بودند. دستانش قهوه‌ای ِ خیلی کم‌رنگی بودند، با انگشتانی باریک و بی‌حرکت. وقتی که می‌نشست، تنها کارِ معقولی را که می‌شد با آن دستانِ زیبا انجام داد، می‌کرد: می‌گذاشت روی پایش و می‌گذاشت همان‌جا بمانند.»

[دختری که می‌شناختم | جی. دی. سلینجر]
(4)



تعریف Before Sunset (پیش از غروب) را زیاد شنیده بودم، ولی راستش را بخواهید انتظار نداشتم که این‌قدر غافلگیرکننده باشد. یک فیلم عاشقانه‌ی ساده با دو بازیگر که بیشتر از 80 درصد آن به رد و بدل کردن دیالوگ می‌گذرد و هیچ اتفاق عجیب و غریبی هم در آن نمی‌افتد و اصلا گره‌ای در داستان ایجاد نمی‌شود که در فیلم تعلیق یا هیجان ایجاد کند، اما دیالوگ‌های پرشمار فیلم این‌قدر خوب و حساب‌شده نوشته شده‌اند که تمام بار جذابیت فیلم را به دوش می‌کشند.

Before Sunset درواقع دنباله‌ای‌ست بر فیلمی به‌نام Before Sunrise (پیش از طلوع) که در سال 95 توسط ریچارد لینکلیتر و با بازی ایتن هاوک و ژولی دلپی ساخته شد؛ فیلم مهجوری درباره‌ی یک زن فرانسوی و مرد امریکایی که به‌طور اتفاقی در وین با هم آشنا می‌شوند و تصمیم می‌گیرند تا صبح قدم بزنند. اما وقتی آفتاب طلوع می‌کند با هم قرار می‌گذارند که شش ماه بعد در همین محل دوباره همدیگر را ملاقات کنند.
در Before Sunset نه سال از ماجرای فیلم اول گذشته و این دو دوباره به‌طور اتفاقی به‌هم برمی‌خورند و این بار تا ساعت ده شب که مرد به امریکا پرواز می‌کند در خیابان‌های پاریس قدم می‌زنند و از این سال‌ها می‌گویند، از اینکه چرا شش ماه بعد از دیدار اول سر قرار نیامده‌اند و حالا کجای این دنیا زندگی می‌کنند.

پیش از غروب توسط همان گروه سازنده‌ی نسخه‌ی اولیه ساخته شده و این‌قدر بی‌ادعا و راحت است که امکان ندارد بعد از نیم ساعت ازشروع فیلم عاشق‌اش نشوید. به‌قول یکی از منتقدهای وطنی نمونه‌های مشابه و بد فیلم در این سال‌ها بسیار ساخته شده، اما خوشبختانه این یکی قواعد بازی را تا آخر رعایت می‌کند.
راستش به‌نظرم بهترین فیلم‌های تاریخ سینما، همین فیلم‌های عاشقانه‌ای هستند که خوب ساخته شده‌اند.

(5)



Closer فیلم خیلی ساده‌ای‌ست. درواقع هرچه که دارد از شخصیت‌پردازی‌های حساب‌شده‌ی فیلم‌نامه‌اش است و بازی‌های خوب بازیگرانش و البته کارگردانی که بلد بوده از هر دوی اینها درست استفاده کند. ماجرای فیلم درباره‌ی دو مرد انگلیسی و دو زن امریکایی‌ست که در لندن این سال‌ها به‌هم رسیده‌اند و با هم روابط عاطفی برقرار می‌کنند، عاشق می‌شوند، خیانت می‌کنند، دروغ می‌گویند، برای هم اعتراف می‌کنند، برمی‌گردند و باز می‌روند...
ناتالی پورتمنراستش را بخواهید این‌قدر ماجرای فیلم احساسی‌ست و برپایه‌ی روابط بین آدم‌ها شکل گرفته که با یک بار دیدن فیلم نمی‌شود به‌سادگی درباره‌ی آن نوشت. اما در همین بار اول هم معلوم است که فیلم مدیون فیلم‌نامه‌اش است که در این زمان نزدیک به دو ساعت و این ریتم کند کم نمی‌آورد و تا آخرین لحظه‌ی فیلم چیزی برای رو کردن دارد.

جایی در اواخر فیلم جود لا به ناتالی پورتمن می‌‌گوید که ما آدم‌ها بدون صداقت فرقی با حیوان‌ها نداریم، یا چیزی شبیه به این. تمام داستان و ماجرای فیلم درباره‌ی همین تک‌جمله است.

[سایت رسمی فیلم]
(6)


ـ اگه برنگشتم، به مادرم بگو دوستش دارم.
ـ مادر تو مُرده.
ـ (مکث) خب، پس خودم به‌ش می‌گم.

[اینجا جای پیرمردها نیست | برادران کوئن]

(7)


بعضی‌ها می‌گن وقتی عشق زندگی‌ت رو می‌بینی زمان متوقف می‌شه. که درسته.
اما چیزی که اونا نمیگن اینه که وقتی زمان دوباره راه می‌افته، سریع‌تر از همیشه حرکت می‌کنه.

[ماهی بزرگ | تیم برتون]

(8)



خب، حالا چراغ‌ها رو خاموش کن. تو باید یاد بگیری که سکوت رو گوش کنی. روی تختخوابت دراز بکش... چشماتو ببند... و فقط به سکوت گوش کن... دیگه هم دست به این دستگاه نزن... با هم به سکوت گوش می‌کنیم. باشه؟ تو باید تصور کنی که این سکوت صدای منه، که این سکوت خود منم. می‌فهمی؟ همین‌جوری بمون و تکون نخور، این سکوتی که نوازشت می‌کنه، خود منم... آروم باش، من با توام... گوش کن...
[نوار پیغام‌گیر همچنان جلو می‌رود و او سکوت ضبط‌شده روی نوار را گوش می‌دهد.]

[داستان خرس‌های پاندا به‌ روایت یک ساکسیفونیست که دوست‌دختری در فرانکفورت دارد | ماتئی ویسنی‌یک]
(9)

http://s1.picofile.com/file/7533771719/cool_hand_luke.jpg

لوک: مُردی؟ اون می‌تونه هر وقت خواست زندگی‌مو ازم بگیره.
تو هم استقبال می‌کنی پیرمرد. یالا! یه کاری کن که باور کنم اون بالایی! یا منو بُکُش یا دوستم داشته باش، یا این یا اون.

[لوک خوش‌دست]
(10)

http://s1.picofile.com/file/7533853759/Jump_by_salishinoda.jpg

(11)

کنار دریا
عاشق باشی
عاشق‌تر می‌شوی
و اگر دیوانه
دیوانه‌تر
این خاصیت دریاست
به همه چیز وسعتی از جنون می‌بخشد
شاعران
از شهرهای ساحلی
جان سالم به در نمی‌برند


رسول یونان

(12)


هنگام روز
کجا می‌روی
در خانه بمان
غمگینم
گیلاس‌ها بر درختان نشسته‌اند
پرنده از تنهایی
پر نمی‌زند
هراس دارد
من
همواره در روز
زخم قلبم را به تو
نشان می‌دهم
در خانه بمان
آوازها
از خانه دور است..

* موسیقی، شعر و عکس.


(13)

...و یاد ِ رفتار ِ ناشی ِ دلپذیر ِانگشتان تو، با گیسوان من.

.
.
.

بعد نوشت:
به بهانه ی نوشته ی یکی از دوستان؛ دوباره نوشتم!
همیشه برای نوشتن واژه کم می آوردم. این بار اما واژه نامه ای بود و قلم را وادار به نوشتن کرد!
.
بسم رب العزیز الکریم.
.
یاد از آن روزی که نگار نازنین را می خواندیم و محبوب بی مثال را فریاد می کردیم؛ یاد از چشم های مست که دل مجنون را شیفته ی لیلا می کرد، یاد از آن نهایت بی پایان، یاد از آن آتش سوزان نفس هایش، یاد از آن آرامش بی پایانش، یاد از آن گونه های به رنگ انارش و دل چون خونش، یاد از آن حبل ورید و قربت و عشق و جاودانگی در همسایگی آفتاب، یاد از آن چشم های چون خاک باران خورده و دل چون مهتاب، یاد از آن روز ها که نام مجنون گره می خورد با عین و شین و قاف، یاد از آن خونی که از نی لبک می چکد و آه می کشد ز تنهایی میان تن های چون خاکستر و چشم های پر اشک و خاک های پر از عصاره ی حیات فردوس، یاد از آن آتش و آن گداخته های نیم سوخته و خاکستر بر باد... . من آنم که گم می شوم میان دنیای زلال چشم هایش، من آنم که محکوم م به آتش چشمانش، من آنم که زنده ام به زلال بارانش، من آنم که گم شده ام میان مهربانی دست هایش، من آن که تغذیه می کنم از کوله ی پر از نانش، من آنم که محتاج وصل آن آغوش بی مثالش، من آنم که چشم بسته به راه های بی پایانش، من آنم که گم شده میان صراط مستقیمش، من آنم که عاشقم! به یاد کلامش.
نازنین معشوق؛ من عاشق م!
من همانم که گم شده ام میان دنیای پر مهرت.
من همانم که چون برگ می ریزم از شاخسارت.
من همان پرنده ام؛ آری!
من همان بی آشیان م.
همان م که آشیانم آغوش توست.
همان م که زخم دل م و بال و پرم تشنه ی یک بوسه ی توست!
.
.
.
در جواب به نظر سعادت:

1) قلب من زمین خاکیست تو را می خواهم. . .
عالی بود این شعر...

2) پاییز مرا دیوانه می‌کند...
پاییز دل عاشق مرا دیوانه می‌کند...

3)نجابت...
چقدر مستانه نجابت میکند...

8) تصور کن... تصور کن... تصور کن...................

پرنده از تنهایی پر نمیزند...
هراس دارد...

---------------------------------------
عالی بودند...

______________________________________________________________________________
1
فکرش را نمی کردم که این چنین باشد. به نظر خودم زیاد هم آش دهن پر کنی نیست. اما لطف دارید که می گویید عالی ست.
2
پاییز امسال برای م حال و هوای دیگر دارد. عاشقانه دلتنگم. دل تنگ همه و همه ی کسانی که شاید زنده به همان هایم.  یکی از آن ها مادری ست که بیست سال پیش همین روزها درد آخرین ماه حاملگی را تحمل می کرد و بعد من را به دنیا آورد و پرورش داد و به این روز ها رساند. مادری که چندی ست ندیده امش و دل تنگش هستم و هر چه فکر می کنم راهی ندارد جز این که همین روز ها بار سفر بربندم و راهی خانه شوم و روی ایوان خانه عزیزم را در آغوش بگیرم. پاییز همیشه عاشقانه بود برایم. پاییزی هستم. عزیز دیگری هم پاییزی ست. ما از دیار پاییزیم و عشق. پاییز امسال هم مزین شده به نام عشق. پاییز امسال حسینی ست و روز تولدم؛ دومین روز از محرم الحرام و روز ورود سیدالشهدا حسین بن علی علیه السلام به کربلاست. امسال پاییز حال و هوای دیگری دارد... . این را خوب می دانم که پاییز امسال را خدا هدیه به دل دیوانه ام داده. پاییز امسال را عاشقم!!
3
نجابت را خوب تفسیر کرده است فئودور!
8
پرنده باید پر بزند
حتی در تنهایی
هر چند از تنهایی هراس دارد
اما یاد از آن پرنده ای که پدرش پرواز کرد و رفت کن!
او رفت و پرنده ی ما تنها شد.
تنها پرواز کرد.
تنها بزرگ شد.
تنها عاشق شد.
تنها زندگی کرد... .
اما
به همت مادری که
هم مادری کرده و هم پدری.
دوست داشتم پرنده باشم... .
.
.
.
۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۱ ، ۱۸:۰۱
بهنام جعفری بلالمی
"الف...
...........................

(1)
سلام...


http://yaseraeen.ir/SAM.php?t=YToyOntzOjM6InVzciI7czoyNDoiMTExMzkwNTBfNzEzMjgyNjI5NDguanBnIjtzOjI6IlVOIjtzOjY6ImFkbWluYSI7fQ==

سلام قول من رب الرحیم.
خواهشا اگر مخاطب این خانه هستید و مهمان این ضیافت
چراغ این خانه را هم به ردپای عبورتان روشن کنید
درست است من برای خودم و مخاطب م می نویسم اما چشمم به دیدگاه دوستانم است
کسانی که می آیند و بی هیچ نگاهی می روند
کسانی که می آیند و می خوانند و می روند
کسانی که می آیند و سلامی می گویند و می روند
کسانی که می آیند و احوال پرسی ای می کنند و می روند
و سر آخر کسانی هم هستند
که می آیند و می خوانند و گپی می زنند و انتقادی می کنند و توصیفی می کنند.
و خلاصله چراغ این خانه را روشن می کنند.
پس شما هم
چراغی روشن کنید
که این خانه و دل صاحب خانه اش خاموش نشود.


(2)

گل زر به کف و شراب در سر دارد
در گوش ز بلبل غزلی تر دارد

خرم دل آنکسی که چون گل به صبوح
هم مطرب و هم شراب و هم زر دارد

(3)
بعد از مدت ها فقط باید نوشت. به هر بونه ای که می شود باید برای آرام شدن ثانیه ها نوشت. حتی شده دو کلام مقدمه بنویسی باید بنویسی. حتی اگر دو سال از نوشتن دور باشی. دقیقا مانند مداومت بر ذکر یا احد باید بر ذکر نوشتن مداومت داشت؛ تا آنکه بعد از مدتی دچار حالت خاص آن ذکر شوی. می شود گفت جوری که آن ذکر اثر کند و به قولی بگیرد طرف مصاحبت ت را و مهم تر خودت را در آغوش بگیرد. باید آنقدر بنویسی. آنقدر غرق در آغوش نوشتن شوی. آنقدر خودت را به محبتش بسپاری؛ آنقدر ثانیه هایت را سرشار از کلمات و مهر ابدی شان کنی که آن حالت ی را که داده اند از کالبدت جدا نکنند. باید نوشتن چون روحی شود که با مرگ از کالبد می ستانندش. واقعا گاهی در همین دو ماه...در همین دو ماهه و دو روزه که شاید به چشم و دیدگان ما ناچیز بیاید؛ زندگی وُ روزِگارمان وُ چشم وُ دلـــِمان دیگر گونه می شود... . آنقدر لحظه ها اثر گذارند که راه حتی عوض می شود و خودش را کج می کند تا یارش را پیدا کند. راه بی ناصر به جایی نمی رسد. حتی جایی که نتوانی در آن یک لیوان چایی با خیال راحتی بنوشی و سر بر بالینی بگذاری و بنویسی و بمانی و زندگی کنی و سر آخر به خوشی بمیری. کافی ست گامی برداری و پی او بدوی؛ آن وقت تو تنها سواره نیستی، سپه سالاری به مسیر  دامن عشق. باید رها کنی اینجا عقل را و خرد را و فقط بنویسی. آنقدر بنویسی که فغان و غم خواری حرام شود بر نوک انگشتانت، آنقدر بنویسی که جان بهشت شود بحر چشمان قلمت. آنقدر بنویسی که تو را دلی پیدا شود گرفتار عشق و دلداری؛ باید آنقدر بنویسی که از دور دایره این محیط پرگاری شود قلمت. باید نوشت تا حال ثانیه ها خوب شود. باید نوشت تا حالی دگرگون شود. باید نوشت تا اسبی زین شود و دربی گشوده. باید نوشت!

(4)

غمی به گرد دلم جلو‌ه‌گر شده
پاییز...


(5)

غمی به گرد دلم جلو‌ه‌گر شده که نشان از آمدن پاییزی ست که در و دیوار دلش را نم گرفته، صدای آوازش را غم گرفته. پاییزی که همه درد است و همه داغ است و همه عشق است و همه سوز. همه در هم گذرد هر مه و هر سال و شب و روزش. کَت کؤشنین پاییزلارى ، یازلارى‬، ‫بیر سینما پرده سى دیر گؤزوْمده‬، ‫تک اوْتوروب ، سئیر ائده رم اؤزوْمده‬... . نشانه های پاییز را در گوشه کنار شهر گاهی می شود دید. برگ ها آرام آرام زردی می گیرند و درخت ها فشار خونشان پایین می آید و رنگ از رخسار شاخساران و برگ های عطشان می پرد و ندا می آید که خزانی دل تنگ در راه است... .

(6)

فرست بادهٔ جان را به رسم دلداری
بدان نشان که مرا بی‌نشان همی‌داری

بدان نشان که به هر شب چو ماه می‌تابی
ز ابر دل قطرات حیات می‌باری

چه قطره‌هاست که از حرف عشق می‌بارد
ز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری

میان خار و گل این سینه‌ها چو بلبل مست
ضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری

هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشق
چو چنگ بی‌خبرم از نوا و از زاری

از آن دمی که صراحی عشق تو دیدم
تهی و پر شده‌ام دم به دم قدح واری

میان جمع مرا چون قدح چه گردانی
چو شمع را تو در این جمع در نمی‌آری

مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدین
که خاک تبریز از وی بیافت بیداری

(7)



کم نامه ی خاموش برایم بفرسـت     از حرف پرم گوش برایم بفرســـت دارم

دارم خفه می شوم در این تنهایی        لطفاً کمی آغـــوش برایم بفرست...

جلیل صفربیگی

(8)
هجده سالگی
من کوچ کردم.
از کودکی به میانسالی.
جوانی را ندیده ام.
نمی دانم چه شکلی بود.
نمی دانم شکل و قیافه اش را.
نمی دانم اوضاع و احوالش را.
یک دوره ی سوخته در زندگی تلخ من.
نمی دانم این نوجوانی و جوانی چه شکلی بود برای دیگران.
اما طعم یک چیز را چشیدم. آن هم عشق بود.
عشق را که بچشی بزرگ می شوی. وقتی چشمانت برایش برق می زند.
وقتی دلت برایش قنج می رود.
آری. اینجاست که هم عاشق شده ای و هم پیر.
عاشقی ابتدای بدبختی ماست.
عاشقی آنجایی ست که از سر تنهایی لب به سیگار می زنی.
عاشقی تازه آنجا معنا پیدا می کند که معشوقت تنهایت بگذارد.
عاشقی همان جایی ست که بزرگ شدن معنی پیدا می کند.
عاشقی فرهاد می خواهد. کوه می خواهد.
عاشقی معنای چاله میدان ها نیست.
عاشقی درد و داد و سوز نیست.
عاشقی گریه نیست.
عاشقی فصلی در پس پاییز است.
عاشقی معنای بزرگی ست که جنون در پی خواب هایش دارد.
عاشقی .................
بزرگ شده ام آری.
میان کودکی ها عاشق شده ام.
میان نوجوانی پیر شده ام.
میان دنیای کودکی و نوجوانی و جوانی گم شده ام.
میان 18 سالگی پراکنده شده ام.

( از مقدمه کتاب 18 سالگی- نوشته بهنام جعفری بلالمی) - البته ما الان 18 ساله نیستیم... .

(9)
-منطقه گیلان- اشکورات

 1. ...

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/163405_1415337081764_1782694281_798015_8224572_n.jpg

2. ...

3. تابستان 89

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/247070_1598307535911_1782694281_1045107_5347239_n.jpg

4. تابستان 89

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/248216_1598312016023_1782694281_1045124_904774_n.jpg

5. ...

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/423078_336470616387973_202234699811566_878747_1730783577_n.jpg

6. اردیبهشت 90

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/254974_1600349906969_1782694281_1048082_304407_n.jpg


(10)

بی خیالِ چارباغ و صفه و ساعی و خیابان ولی عصر؛
بیا میان همین واژه ها قدم بزنیم 

( از وبلاگ دلم روشن است)

(11)
عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است
بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

توی قرآن خوانده ام... یعقوب یادم داده است:
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است

نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است

چای دم کن... خسته ام از تلخی نسکافه ها
چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است

من سرم بر شانه ات ؟..... یا تو سرت بر شانه ام؟.....
فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است ....؟

                                                                      حامد عسکری

(12)
http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Harmony.jpg

(13)

ایزومورفیسم آنتـــروپی واطلاعات رابطه ای بیـــن دو شکل قدرت ایجــاد می کند:
قدرت انجام و قدرت هدایت چیزی که انجام می شود .
"فرانسیس جاکوب، منطق حیات...

(14)


:

چند نقل قول از نقل قول های دیگری
.
.
(1)
کورت وانگات

http://yaseraeen.ir/SAM.php?t=YToyOntzOjM6InVzciI7czoyNDoiMjMxMzkxMDVfMTEzMzkwNzMxNzMuanBnIjtzOjI6IlVOIjtzOjY6ImFkbWluYSI7fQ==

اگر نمی‌دانید می‌خواهید با زندگی‌تان چه بکنید، احساس گناه نکنید. جالب‌ترین افرادی را که در زندگی شناخته‌ام در ۲۲سالگی نمی‌دانستند می‌خواهند با زندگی‌شان چه کنند. برخی از جالب‌ترین چهل‌ساله‌هایی هم که می‌شناسم هنوز نمی‌دانند.

(2)
آدولف پورتمان

http://yaseraeen.ir/SAM.php?t=YToyOntzOjM6InVzciI7czoyNDoiMjMxMzkxMDRfOTEzMzc4NTMxNTMuanBnIjtzOjI6IlVOIjtzOjY6ImFkbWluYSI7fQ==

نوزاد آدمی با نوزادهای دیگر پستانداران فرق دارد... به یک معنی، «پیش از وقت» به دنیا می‌آید، زیرا به کلی ناتوان است. نه می‌تواند بایستد و نه راه برود. نخستین سال زندگی آدمی صرف رشد نیروهائی می‌شود که در دیگر پستانداران پیش از تولد تکامل یافته است.

(3)
جناب آئین
http://yaseraeen.ir/SAM.php?t=YToyOntzOjM6InVzciI7czoyNDoiMTExMzkwNDZfMzEzMjY0MDQ3NDUuanBnIjtzOjI6IlVOIjtzOjY6ImFkbWluYSI7fQ==

ما در میان راهی قرار گرفته‌ایم که اول و آخر آن معلوم است و ـ اگرچه امکان مخالفت و سرباز زدن همواره وجود دارد ـ از ما خواسته‌اند تا در این راه حرکت کنیم. عده‌ای از اساس این راه را برنمی‌تابند و سعی می‌کنند تا واقعیت را به‌گونه‌ای دیگر تصویر کنند و عده‌ای دیگر برآنند تا مقصد دیگری درنظرگرفته و این راه را به سمت آن مقصد متمایل کنند. هرچه هست، هر دو قواعد بازی زندگی را برهم‌ می‌زنند؛ اولی به مناسبات و جزئیات ملموس زندگی بی‌علاقه‌گی نشان می‌دهد و راه بر هر ایده جدیدی می‌بندد؛ ـ بل قالوا إنا وجدنا آباءنا على أمة وإنا على آثارهم مهتدون ـ و دیگری زندگی را به واقعیات ملموس آن تقلیل می‌دهد و هر طرح و تقدیر پیشین را افسانه می‌داند؛ ـ لقد وعدنا نحن وآباؤنا هذا من قبل إن هذا إلا أساطیر الأولین ـ .

(4)
علی صفائی حائری
http://yaseraeen.ir/SAM.php?t=YToyOntzOjM6InVzciI7czoyNToiMTExMzkwMDRfMTAxMzE0OTEyNjc2LmpwZyI7czoyOiJVTiI7czo2OiJhZG1pbmEiO30=

همه چیزها گفته شده‌اند،ولی چون گوش شنوایی نبوده، پیوسته باید از نو گفت. آدمی همواره به چیزهایی که می‌خواهد اما نمی‌بیند و چیزهایی که می‌بیند اما نمی‌خواهد می‌اندیشد.این است کلی‌ترین مطلبی که می‌توان درباره زندگی انسان گفت.

(15)

http://www.sunnatonline.com/wp-content/uploads/2012/09/gnbxiiy6zpx0th8b6mgq.jpg
مولای من! مولانای من! مولوی من! میلادت مبارک...

رو ترش کردی
مگر دی باده‌ات گیرا نبود؟
ساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود؟
...
در دل مردان شیرین
جمله تلخی‌های عشق
جز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبود
این شراب و نقل و حلوا هم خیال احولی‌ست
اندر آن دریای بی‌پایان، بجز دریا نبود

یک زمان گرمی بکاری
یک زمان سردی در آن
جز به فرمان حق این گرما و این سرما نبود

هین خمش کن
در خموشی نعره می‌زن روح وار
تو که دیدی زین خموشان کو به جان گویا نبود؟

مولانا جلال الدین محمد بلخی

(16)

یک غزل واره از به نام!
هشتمین کتاب بهشتی

این جاده ها به رسم وفا می رسد به تو
آیینــــــه آیینـــــه صــدا می رسد به تو

دلـــتـنگی دوباره به من می رسد ولی...
پایان بغض و اشک و دعا می رسد به تو

دنبـــــال تــو دویــده ام امــا نـدیـدمــت
این پای پینه بسته کجا می رسد به تو؟!

عطری بهشت را به ضریحت می آورد
وقتی ســـــلام ســبز خدا می رسد به تو

خود مانده ای غریب ولی گریه میکنی
عـــــطر بقیــع فاطمه تا می رسد به تو!

ای هــشــتمیــن کتـــاب بهــشتی ما
هر شب دلم هجا به هجا می رسد به تو

من یک غـــزل برای نگاهت نوشتــه ام
با دسـت های باد صبا می رسد به تو

(17)

http://yaseraeen.ir/SAM.php?t=YToyOntzOjM6InVzciI7czoyNDoiMTExMzkwMjdfMjEzMTYxODA4MDMuanBnIjtzOjI6IlVOIjtzOjY6ImFkbWluYSI7fQ==

(18)


تولد؛ مرگ؛ زندگی؛ روزگار؛ تمام این ها کارگردان های داستان غم انگیز زندگی ما هستند. شاید این بار کلمه رنگ اشک را به خود بگیرد و چشم را سایه نشین ابر های روز های تابستانی کند. شاید این بار فحش ردپایی باشد برای ندیدن! شاید این بار نفرت صدایی باشد برای رفتن! شاید این بار امید؛ ناامید کننده ترین کلمه باشد. شاید این بار صدای بوسه ها لب هایت را مست حضور نقش های اسلیمی پرواز کند. شاید با بی تفاوتی نقش های روی صفحه ی سفید کاغذ؛ رنگ ببازند. شاید آرام ترین لحظه هایت با این دنیای مرده طوفانی شود. شاید غرور این بار دفنت نکند! بیدارت کند برای دیدن صورت سرخ رویاهای هزار ساله...! در عالم عرفان دل درویش یا جای خداست یا دنیا !اگر نفهمی آخرت کجاست تا دنیا دنیاست در دنیا باقی خواهی ماند. یا امروز آخرت را نشان بده یا آن را به فردا وا مگذار و یا بگو غیب همینجاست یا برو شهادت بده. یا بگو ظاهر، باطن است! یا ظاهر بینانه باطن را نگاه نکن. یا ظاهری ظاهری شو! یا باطنی باطنی! بعد از نود و بوقی ظاهر سازی حالا بروی دنبال باطن که نمی شود. اینطوری نمی شود که تمام روز را به خاک بازی ظاهر بپردازی و شب خودت را با یک استکان باطن سرگرم کنی. یا با خدا حال کن! یا با خلق! یا درشکه ی میدان نقش جهان را سوار شو یا با سیمرغ بپر! تو اهل آخرت نیستی که می گویی دنیا فانی ست! نخیر آقا! دنیا آخرت است و آخرت باقی!

(19)

سلام سبز و سرد مرا از ابتدای خزان بی خزان پذیرا باشید ... از مورچه ها نمیشود گفت؛ فیبر های نوری که تمام شد ! رفته اند سراغ دکل وایرلس !!!! جناب مورچه خوار را هم استخدام کردم و کاری از دستش ساخته نبود ! مورچه ها مورچه خوار ما را هم خوردند به خیال خودم می نویسم! می خوام جوهر راپیدم را تمام کنم که دیگر صورتم از سیلی هایش سرخ شده!!! اگر نتوانسته اید حالمان را بفهمید بپرید آونور پرچین و به یک چلوکباب فکر کنید! چلوکباب زندگی! با سالاد نفرین و فحش اضافه...! مطمئنم طعمش قابل درکه!

(20)
یک عده پیشنهاد:

(1)

http://www.tehraner.com/images/moonlike-face-29sep12.jpg

بوسیدن روی ماه

فیلم ایرانی
نویسنده و کارگردان: همایون اسعدیان
بازیگران: شیرین یزدان‌بخش، رابعه مدنی، سعید پورصمیمی، صابر ابر، مسعود رایگان و دیگران
سینماهای تهران و شهرستان ها

(2)

http://www.tehraner.com/images/ehsan-gallery-ad-25sep12.jpg

نمایشگاه نقاشی شبنم منادی‌زاده

نگارخانه‌ی احسان / ۷ تا ۱۲ مهرماه ۱۳۹۱ / ساعات بازدید: ۱۶:۳۰ تا ۲۰
نیاوران، اقدسیه، بلوار آجودانیه، ۱۴ شرقی، شماره‌ی ۲۲ / تلفن: ۲۲۲۸۶۱۴۳

(3)

http://www.tehraner.com/images/24-magazine-24sep12.jpg

ماهنامه‌ی ۲۴

گفت‌وگو با داریوش خنجی
گفت‌وگوی مانی حقیقی و مسعود فراستی
نوشته‌ها و گفت‌وگوهایی درباره‌ی «بوسیدن روی ماه»
مهرماه ۱۳۹۱
۲۵۰۰ تومان

(4)

http://www.tehraner.com/images/dastan-22sep12.jpg

ماهنامه‌ی داستان

با آثاری از ماریو بارگاس یوسا، اورهان پاموک، محمد صالح‌علا، سپینود ناجیان و دیگران
مهرماه ۱۳۹۱ / ۳۰۰۰ تومان

(5)

http://www.tehraner.com/images/kamkar-29sep11.jpg

کنسرت گروه کامکارها

سالن همایش‌های برج میلاد
۲۰ و ۲۱ مهرماه ۱۳۹۱ / ساعت ۱۸:۳۰ و ۲۱:۳۰
+ بلیت

(6)

http://www.tehraner.com/images/jalal-tehrani-19sep12.jpg

به صدای زمین گوش کن نمایش ایرانی

نویسنده و کارگردان: جلال تهرانی
بازیگران: مجید آقاکریمی، محمدصادق ملکی، آرش فلاحت‌پیشه، حمید خوشنویس و دیگران
تالار مولوی
ساعت ۱۶ و ۱۹ / هر روز به‌جز شنبه‌ها
تا ۱۵ مهرماه ۱۳۹۱
بلوار کشاورز، خیابان ۱۶ آذر
بلیت: ۱۲۰۰۰ تومان / رزرو: ۸۸۹۱۹۰۰۶

(7)

http://www.tehraner.com/images/4th-wall-17sep12.jpg

دیوار چهارم

نمایش ایرانی
نویسنده و کارگردان: امیررضا کوهستانی
بازیگران: رامبد جوان و نگار جواهریان
ساعت ۱۹:۳۰ / هر روز به‌جز شنبه‌ها
موسسه‌ی فرهنگی اکو
اقدسیه، بعد از آجودانیه، کوچه‌ی ناز، شماره‌ی ۱۰
+ بلیت

* پی نوشت:

1- تیتر از غزلیات حافظ

2- دوستی کامنتی گذاشتند بدین شرح:
سلام ... خدا قوت ...
میشود توضیح دهید روند کار این وب چه جوریاس ؟
بعد اصن چرا اینقدر عکس و نوشته و شعر در قالب یه پست گنجانده شده آیا؟
البته اگه فضولی نیست...! + [لبخند]

جوابیه:

روند این وب همینطور است که می بینید!
ما پست هایمان در کل طولانی ست و همه را در یک جا می گنجانیم.
فضولی نیست.
مخاطب اینجا خاص است.
از هر هزار نفری که می آیند اینجا ده نفر می مانند!
ما هم برای دل خودمان می نویسیم.
خوشیم به نوشته هایمان.
برای دل آن دوستانمان، همان ده نفر و یک مخاطب خاص و او می نویسیم.
و همیشه هم همینطور می نویسیم.
3. بالاخره من هم خوابگاه گرفتم به لطف زحمات یک عزیز! به لطف مادرم.
.
.
.
والسلام............................
۲۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۱ ، ۲۲:۳۲
بهنام جعفری بلالمی

"الف...

.......................

پیش نوشت:

فکر نمی کنم جز یکی دو نفر کسی هنوز مداوم به اینجا سر بزند. کم کم باید در این خرابه را ببندم و راهی روانستان خویش گردم. فعلا کاسه چه کنم چه کنم به دست گرفته ام. جرئت نوشتن ندارم. دلم می خواست یک بار دیگر زندگی نامه ام را بنویسم. یک بار دیگر به یک بهانه دیگر... .

(1)

نداریم خب!

 (2)

... و انا یا مولای فیهِ ضیفُکَ و جارُک

.
پس چرا بی‌قرارند جمعه‌هام؟
اگر مهمانِ شمایم
و پناهنده‌ی به شما؟!
.
فَاضِفنی و اَجِرنی - (بهار نارنج)

(3)

می دانی امروز به چه چیزی فکر می کردم؟ این که ما ناچاریم به یکدیگر عشق بورزیم؛ زیرا خداوند قلب مارا همچون نسترن نازک کرده است. خداوند درون دل هر انسان یک پروانه گذاشته است برای لرزیدن. بعضی دستشان را می برند توی سینه شان و قناری قلبشان را می کُشند و بعد اتاق تنگ و تهی دلشان را به عنکبوت ها اجاره می دهند. من اما یک روز هم نمی توانم بدون عاشقانه های تو سر کنم. می دانی؟ تاریخ حالا سرگشته و محجور است! اساسا تاریخ چیزی نیست جز دوره ی هجران انسان. آنروزی که عشق ها به معشوق ها برسند، نیستانِ جدایی خاموش می شود و دفِ دیدار در کائنات به صدا در خواهد آمد. اما نظر من را بخواهی جدائی بهتر است! عاشق در دوران جدائی شب ها تنها به خانه باز می گردد، پنجره ی عزلت را باز می کند، گل های حسرت را آب می دهد، می نشیند و زخم هایش را گلدوزی می کند. دستی بر سر و روی اندوهش می کشد. چند لیوان اشک پای نیلوفر و نرگس ها می ریزد و دو سه قطعه آواز به گوش قناری ها می چکاند. ساعت ٠٠:٠٠! حالا که خواب ندارم؛ اما خیلی شب ها هم خوابم می برد و صدای ضجه ی کمانچه ها بیدارم می کند. عاشیقلار ها هر شب به چشمان تک و تنهای من شبیخون می زنند و من همیشه به یاد تو چشم هایم را می بندم. چشم هایم را می بندم و بغض هایم را به صورت شیشه های چکنده فرو می ریزم ... و این عشق است که تمامی وجودم را اسیر خود ساخته است!

یادم می آید آنروز ها که لب هایت و چشم هایت را دیدم؛ بغض شعرم سخت ترک برداشت! گیسوانت را دیدم و به اسرار شب آشنا شدم. تو را دیدم و خودم را شناختم و در نور دویدم! تو را دیدم و خودم را به خویشتن زدم. تو را دیدم و از خودم بدم آمد. تو را دیدم و از تو به خود نظر کردم و خودم را در چنبره ی تاروپود گیسوان تو دیدم. آری... عشق یک ستم تاریخی ست ! عشق برنده ترین شمشیری ست که بر گردن یک انسان فرود آمده است . عشق طاعون کشنده ای ست که به جان جهان افتاده است . عشق مادر جنگ هاست! عشق مسئول ویرانی زمین است! همه از ایروان تو شمشیر زنی آموخته اند و از مژگان تو زوبین گرفته اند. متاسفم! متاسفم برای برخی که هیچ احساسی ندارند و به شعر های پریشان من نه چندان شاعر! تهمت زمانتیسم می زنند! بگویم که اشتباه کردند! الحمدالله مفاصل رنجانیدگی من کاملا سر حال اند. من حتی شب در جای نمدارِ نفس خوابیده ام. رمانتیسم درد مناطق مرطوبِ هوس است و من جذام گرفته ی عشقم! من هر شب به عضلات روح و عشقم ویکس لایت می مالم تا به این بیماری رمانتیسم گرفتار نشوم! این عشق است که در استوای آسمان ایستاده است و به جنگل های جهان باران می فرستم. گاهی از بس باران می بارد که تمام مژگان ها غرق در اشک می شوند. اینجا تلفات تنهائی زیاد است. همه سرِ خود را زیر آب می کنند. همه خود را به امواج خروشان خاطره می زنند. و روزی هزاران نفر در خویش غرق می شوند و روزی صدها هزار عاشق در خود فرو خواهند رفت... من آن روز های اول را هنوز هم در خاطرم دارم. آن روز های معکوس را! روز هایی که برای نخستین بار در چشمه ی مردمکان تو تصویر خودم را می دیدم. آن روز های گرسنه که دستان تو بوی گلاب عاشقی می داد. و آن روز های تشنه که دست هایت بوی نسیم و باران می داد. راستی... من از رمانتیک های رمانتیسم گرفته بلکل خوشم نمی آید!

(4)

http://fasleasheghi.persiangig.com/other/untitled.JPG

(5)

نکته: وقتی این را می نوشتم ساکن کافی نتی در سلمان شهر(متل قو- مازندران) بودم:

بلکل از نوشتن کناره گیری کردم !‌
این روز ها شدیدا بی حوصله شدم (... هوای حوصله ابریست) فکرم دچار عفونت و آب گرفتگی شدید شده! نیاز به یک عمل قلب باز دارم!
مورچه ها و پیکسل های سوخته و ping 4.2.2.4 شب ها رهایم نمی کنند ؛ من هستم و راپید unipin 0.3 و یک قالیچه ی 130 سانتی متری که دو ماهی را باید با همین ها سیر کنم !‌
هر وقت از دنیای مجازی فاصله می گیرم و مورچه ها دچار بی غذایی می شوند و فیبر نوری مارا می دزدند سریعا 192.168.1.3 را ping می کنم و لحظه شماری می کنم تا reply شوم! مانده ام وقتی از این دنیا فاصله گرفتم چه طور باید تو را پیدایت کنم! آنجا دیگر دستم به یک یوزر dialup هم نمی رسد که دو کلامی بخوانمت؛ چه برسد به ...
مثل اینکه بی خوابی و خستگی خیلی اذیت می کند.
راستی! دلم حرم می خواهد امشب ...
( التماس چند هزار تا آ )
تا برنامه ی بعدی به پیام های بازرگانی دل بسپارید ... !!!!

بیست و هفتم تیر 1389


(6)

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Ordibehesht/%2872%29.jpg


(7)

این قسمت را هم 27 شهریور ماه 1391: 

نکته: وقتی این را می نویسم ساکن کافی نتی در قم هستم:

خواب به چشمانم نمی آید. اشک جایش را گرفته است؛ نمی توانم بی خیال باشم. نمی توانم از تو بگذرم و گم شوم در موج های خزر. نمی توانم از تو بگذرم و آسوده سر بر بالین بگذارم و حتی نمی توانم بی تو بمیرم. خیال. وهم. درد. حتی پشه های لعنتی دست از سرم بر نمی دارند. از سر شب تا به حال شاید بالای 30 پشه را با دستان م کشته ام. دستانم بوی خون می دهد. حالم به هم می خورد از این لحظات. تمام بدنم را خاک گرفته. ساعت 7:30 امروز، سومین روز کلاس های دانشگاه است و تا 12:30 یک سره کلاس دارم (همین حالا یک پشه دیگر را در حال نیش زدن گوشت گردنم شکار کردم). نمی دانم داستان چیست این پشه ها دست از سر ما بر نمی دارند. خونم که به شدت افتضاح است (این را دکتر خطیب می گفت بعد از فصد) پوستم هم شدیدا سبزه است، خوشمزه هم که نیستیم. اگر بودیم الان اینجا نبودیم ور دل هم سرمان در آرامش محض خوابیده بودیم. کلا مانده ام که چه خاکی به سرم کنم. یک خاکی همین الان دارد میان ریه ام برای خودش تاب می خورد. نفس که می کشم خاک در ریه ام می غلتد. اینجا پر خاک است و به اندازه همان ذره های خاک هم پشه دارد. چه شب افتضاحی را پشت سر گذاشتم. حالم به هم می خورد از این دنیا، از این لحظات، از این ثانیه ها. به خاطر 350 هزار تومان پول، نتوانستم خوابگاه بگیرم و مجبورم یک ترم(5 ماااه) این وضعیت تاسف بار را تحمل کنم و بعید می دانم با این وضع زنده بمانم. اینجا حتی سرویس بهداشتی هم ندارد!!! فقط یک سالن ده دوازده متری ست پر از خاک و پشه. آری. ساکن کافی نتی هستم که وضعش اصلا خوب نیست.

قم- کافی نتی که اسمش را نمی برم که سوء تبلیغ نشود. 

...


(8)

پیشنهاد گذران روزها!

http://www.tehraner.com/images/shajarian-concert-13sep12.jpg

کنسرت همایون شجریان و سهراب پورناظری

مرکز همایش‌های برج میلاد
۶ و ۷ مهرماه ۱۳۹۱
ساعت ۱۸:۳۰ و ۲۱:۳۰
+ بلیت

http://www.tehraner.com/images/dekoloreh-10sep12.jpg

دِکُلُره

نمایش ایرانی
نویسنده و کارگردان: مهدی کوشکی
بازیگران: لیلی رشیدی، مهدی کوشکی، صحرا فتحی و آوا شریفی
خانه‌ی هنرمندان، تالار انتظامی
۱۹ تا ۲۹ شهریورماه ۱۳۹۱
هر روز ساعت ۱۹:۳۰
رزرو بلیت: ۰۹۱۲۷۹۷۹۵۳۰

http://www.tehraner.com/images/benni-sep12.jpg

دیگر تنها نیستی

مجموعه داستان
استفانو بنّی
ترجمه: محمدرضا میرزایی
نشر حرفه هنرمند
۴۵۰۰ تومان

http://www.tehraner.com/images/simorgh-kiumars-moradi-02sep12.jpg

سیمرغ

نمایش ایرانی
کارگردان: کیومرث مرادی
نویسنده: محمد چرم‌شیر
بازیگران: پیام دهکردی، نازگل نادریان، محسن رستگار، امین طباطبایی، آیه کیان‌پور و دیگران
تئاتر شهر، تالار چهارسو
تا ۱۴ مهرماه ۱۳۹۱
ساعت ۲۰ / هر روز به‌جز شنبه‌ها
+ بلیت

http://www.tehraner.com/images/mehdi-hashemi-31aug12.jpg

 ضد گلوله

فیلم ایرانی
نویسنده و کارگردان: مصطفی کیایی
بازیگران: مهدی هاشمی، مسعود کرامتی، ژاله صامتی، سعید آقاخانی و دیگران

سینما های تهران و شهرستان ها!

http://tehraner.com/images/template/tehraner-logo-newsletter.gif

والسلام.

..........................

۲۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۱ ، ۰۷:۱۲
بهنام جعفری بلالمی
"الف...
.........................

پیش نوشت:
این پست حاصل یک نظریه و یک مصاحبه است از امید مهدی نژاد عزیز. راستش خودم اصلا حال و حوصله نوشتن نداشتم. این ها را دیدم و خواندم و پسندیدم و باز نشر کردم. شاید تنها به این دلیل که امید را دوست دارم؛ امیرخانی را ایضا و نامجو را هم دوست داشتم و حالا با نظریه امید بیشتر موافقم بعد از آن کار احمقانه نامجو... .
(1)

http://fasleasheghi.persiangig.com/other/262967_3675890459596_883434068_n.jpg
کار من اعتراف است؛ گپی با رضا امیرخانی
::
خالق ارمیا و من او و بیوتن و قیدار و نشت نشا و نفحات نفت، معروف‌تر و معتبرتر از آن است، که برای معرفی‌اش نیازی به ردیف کردن عناوین آثار درخشانش داشته باشیم.
پس، بی حرف پیش، با رضا امیرخانی گپ زده‌ایم!
::
ـ نام؟
ـ رضا.
ـ نام خانوادگی؟
ـ امیرخانی. امیرخان جد هفتم ما بوده. خیلی گشتم تا برایش یک سابقه انقلابی و مبارزاتی پیدا کنم، اما چیزی پیدا نشد. خراجی باید می‌داد، که نداد!
ـ شغل؟
ـ وقتی در حال نوشتن کتابی هستم، نویسنده. وقتی کتابم تمام می‌شود، بیکار.
ـ تحصیلات؟
ـ سواد خواندن و نوشتن.
ـ شغل پدر؟
ـ ابوالمشاغل.
ـ همه مشاغلی که تا امروز داشته‌اید؟
ـ زیرِ پانزده سال، حسابداری در یک شرکت بازرگانی. بالای بیست و پنج سال، کار در یک کارخانه صنعتی، و این وسط و بعدترش، خلبانی، معلمی، همکاری در پروژه‌های مهندسی، کار تجاری، فعالیت مطبوعاتی، و البته بیش از ده سال است که شغل اصلی‌ام نوشتن است.
ـ دورترین خاطره‌ای که از کودکی در ذهن دارید؟
ـ در خودرویی نشسته بودم و خودرو در جاده‌ای کوهستانی پیش می‌رفت. بستگان‌مان پیچی جلوتر می‌راندند و برای ما دست تکان می‌دادند.
ـ اولین بار که فهمیدید نویسنده شدید؟
ـ خیلی زود. وقتی روزنامه‌دیواری‌های دبستان را می‌نوشتم، فهمیدم نوشتن را بلدم.
ـ شغل مورد علاقه‌تان در کودکی و نوجوانی؟
ـ دو شغل را در دوره‌ کودکی بسیار دوست داشتم. اولی‌ش این که چلوکبابی داشته باشم. و دومی‌ش برمی‌گردد به اولین تجربه‌ هواپیما سوار شدن در سه ـ چهار سالگی، که به‌خلاف همه «خلبان شدن» نبود. دوست داشتم راننده پله هواپیما شوم! خلبان را نمی‌دیدم و تصوری از این‌که هواپیما چطور می‌پرد نداشتم، اما راننده پله را می‌دیدم و فکر می‌کردم مهم‌ترین کار دنیا را دارد.
ـ اولین کلمه‌ای که به زبان آوردید؟
ـ «بابا» و «مامان» نبود. «دایی» بود. اسم دایی‌ام را صدا کرده بودم که زیاد با رفقای عجیب و غریبش بالای سر گهواره‌ منِ نوزاد می‌آمده است!
ـ اولین گیاهی که کاشتید؟
ـ یک دوره به دلیل کار پدر پیش از انقلاب در فضای کشاورزی صنعتی بودم، بنا بر این در کشت خیلی چیزها خودم را سهیم می‌دانم! اما خودم خیال می‌کردم کاکائو! خاکِ تازه زیر و رو شده را این‌گونه می‌پنداشتم.
ـ آخرین حیوانی که کشتید؟
ـ حیوانی که خاطره‌اش در ذهنم مانده، یک مار بود که بالاجبار کشتمش. دو سه سال پیش. و بدترین خاطره‌ای که از مرگ یک حیوان دارم گربه‌ای بود که با ماشین زیرش گرفتم و جان دادنش را دیدم. بعد از آن فرا گرفتم که اگر حیوانی را زیر گرفتم، نایستم!
ـ تا به حال به خاطر چیزی که نوشته‌اید تهدید هم شده‌اید؟
ـ بله.
ـ می‌توانید تعریف کنید؟
ـ نه!
ـ چرا شعر را به نفع داستان رها کردید؟
ـ شعر توفیق است، مثل داستان. نمی‌توانستم خوب شعر بگویم. احساس می‌کردم دیگر خلاقیتی در شعر ندارم. مثل حس پیر شدن ناگهانی. شاید تغییر فضاهای سیاسی هم در این ماجرا بی‌تأثیر نبود. دیدم در عرض یک سال بعضی از آرمان‌های مشترکِ جمعی که با هم شعر می‌گفتیم، به هم ریخت و عده‌ای از ما از شعر برای گفتن حرف‌های سیاسی جدیدشان استفاده کردند. استفاده سیاسی و سطحی از شعر، همه ما را از شعر منزجر کرد و شعر تمام شد. امروز همین نگرانی را در مورد داستان دارم. می‌ترسم روزی داستان مرا رها کند.
ـ و داستان پس از تمام شدن شعر شروع شد؟
ـ هم‌زمان بود. البته آن وقت‌ها از شعرم استقبال بهتری می‌شد. می‌گفتند شاعری‌ام از داستان‌نویسی‌ام بهتر است.
ـ آیا ارمیا همان رضا امیرخانی است؟
ـ نه. البته نزدیکی‌هایی هست و تجارب مشترکی. و مهم‌تر از همه این‌که در رمان اول، نویسنده خودش را لو می‌دهد. با این‌حال ارمیا برایم چندان شخصیت دوست‌داشتنی‌ای نیست.
ـ با این گزاره که منطق داستان‌های شما شاعرانه است موافقید؟
ـ آرزو دارم این‌گونه باشد. اگر کسی به جوهر شعر برسد، در هر هنر دیگری وارد شود آن را تعالی می‌دهد و درخشان می‌کند.
ـ به وجود چیزی به نام مافیای نشر معتقدید؟
ـ به هیچ عنوان. نشر هم مثل صنایع دیگر اقتضائات اقتصادی‌اش را دارد. اما در تمام صنایع فرهنگی سالم‌ترین صنعت، صنعت نشر است. مثلاً صنعت نشر را اگر با صنعت سینما مقایسه کنیم، این سلامتِ اقتصادی و کم‌تأثیری رانت دولتی کاملاً مشهود است. برای همین هم هست که نویسنده‌ها در تمام دنیا از سینماگرها آزادترند.
ـ مهم‌ترین خطری که ادبیات را تهدید می‌کند؟
ـ حکومتی کردن صنعت نشر، که خصوصی‌ترین صنعت فرهنگی ماست؛ و این روزها با بلاهت‌هایی مثل مجمع ناشران انقلاب اسلامی تهدید می‌شود.
ـ در عرصه نگارش و تولید اثر داستانی چطور؟
ـ حمایت گلخانه‌ای. حمایت گلخانه‌ای از هر کار هنری.
ـ با قلم راحت‌ترید یا کیبورد؟
ـ کیبورد. امان از خط بد!
ـ و با چند انگشت تایپ می‌کنید؟
ـ با ده انگشت. با همان سرعتی که فکر می‌کنم تایپ می‌کنم و اگر لازم باشد از ده انگشت پایم هم استفاده خواهم کرد! با این‌حال فکر نمی‌کنم بتوانم از روی یک نوشته، ولو یک نامه اداری، تایپ کنم. بیست سال است دارم تایپ می‌کنم. از آن‌زمان که هنوز ویندوزی نبود و شارپ نرم‌افزاری درست کرده بود که در محیط داس می‌شد با آن فارسی نوشت. البته از بس خطم بد بود، به تایپ رو آوردم.
ـ چند وقت یک‌بار اسم‌تان را در گوگل سرچ می‌کنید؟
ـ هر روز صبح، در بازه 24 ساعته گوگل.
ـ اهل چت هم هستید؟
ـ فرصت نمی‌کنم.
ـ نظرتان درباره داستایوفسکی؟
ـ من طرفدار تولستوی هستم. داستایوفسکی پیچیده‌تر است.
ـ درباره تولستوی؟
ـ اگر صنف ما پیامبر داشت، تولستوی پیامبر صنف ما بود.
ـ آنتوان چخوف؟
ـ با داستان کوتاه میانه‌ای ندارم.
ـ پس ناصر ارمنی چی؟
ـ ناصر ارمنی اشتباهی بود بر مبنای آموزه‌های داستان‌نویسی. می‌گفتند قبل از رمان باید داستان‌کوتاه نوشته باشی. من اول رمانم را نوشته بودم، بعد دیدم این‌طوری که خیلی بد شد! مثل دانشگاه که جای پیش‌نیازها را عوض می‌کردیم، تصمیم گرفتم پیش‌نیاز رمان را که همان داستان کوتاه باشد پاس کنم تا گرفتار اداره آموزش نشوم! ناصر ارمنی بی‌معنی بود، به همان اندازه که پاس کردن پیش‌نیاز بی‌معنی است.
ـ جلال آل‌احمد؟
ـ تک‌نمونه روشنفکر ایرانی.
ـ هوشنگ گلشیری؟
ـ بنیادش یا کتابش؟ معمولاً اولی را بیش‌تر می‌شناسند.
ـ احمد دهقان؟
ـ شکلات تلخ. برای سلامت قلب هر جامعه‌ای شکلات تلخ لازم است.
ـ سیمین دانشور؟
ـ شخصاً به ایشان مدیونم. شانزده هفده ساله بودم که سووشون را خواندم و به محض اتمامش به خودم گفتم من باید رمان بنویسم. اولین بار بود که با یک «رمان ایرانی» روبرو شده بودم. پیش از آن هر رمان ایرانی را خوانده بودم، برایم این درخشش را نداشت.
ـ حبیب احمدزاده؟
ـ دیشب خوابش را دیدم. خواب دیدم کسی ما را در ماشین دستگیر کرده بود و داشت در راه بازداشتگاه نصیحت‌مان می‌کرد. به ما گفت شما داستان آدم ثانی حبیب احمدزاده را خوانده‌اید؟ من گفتم که با حبیب دوستم، و او همه ما را آزاد کرد! همین نشان می‌دهد که حتی در خوابِ آدم هم ارتباطاتی دارد!
ـ محمود دولت‌آبادی؟
ـ نویسنده زحمتکش. حیف که چارچوب‌های سیاسیِ چپ رهایش نکرده‌اند.
ـ محمدرضا بایرامی؟
ـ فایده انسانی‌ام از ورود به ادبیات. اگر در عالم ادبیات با یک نفر رفیق شده باشم، او رضا بایرامی است.
ـ علی معلم؟
ـ رند عالم‌سوز. معلم اول.
ـ علیرضا قزوه؟
ـ کاش تقویم ساده‌ای بخرد. از این تقویم‌هایی که تویش مناسبت‌ها را ننوشته‌اند.
ـ قیصر امین‌پور؟
ـ گیرم این است که من خاطره‌ای هستم، نه کلمه‌ای. بعد از زلزله بم در یک جمع خصوصی از هنرمندان، مشغول توضیح و توصیف فضای بم بعد از زلزله بودم. آقا مصطفای رحماندوست از دور اشاره می‌کردند نگو، نگو. متوجه منظورشان نمی‌شدم، تا آن‌که دیدم قیصر حالش بد شده است... قیصر رقیق بود.
ـ سیدمهدی شجاعی؟
ـ صاحب‌کسوتی که آداب پیش‌کسوتی را بلد است.
ـ علی پروین؟
ـ همان که مردم انتخاب کرده‌اند: سلطان.
ـ ابوالفضل زرویی نصرآباد؟
ـ به‌خلاف طنزش و شادیِ جوانمردانه‌اش، غمخوار عالم؛ و به‌خلاف ظاهرش و سبلت مردانه‌اش، لطیف‌ترین کودکی که می‌توان تصور کرد.
ـ وقتی عصبانی می‌شوید چه می‌کنید؟
ـ برای کسی که عصبانی‌ام کرده، در فایل خاطراتم هجویه می‌نویسم!
ـ این هجویات کی منتشر می‌شوند؟!
ـ طبیعتاً هیچ‌وقت! همیشه بعد از دوباره ‌خوانی‌اش پشیمان می‌شوم.
ـ و وقتی خیلی خوشحال می‌شوید؟
ـ سال‌هاست خیلی خوشحال نشده‌ام.
ـ سه شیء که همیشه همراه‌تان است؟
ـ کوله، گوشی تلفن و یک گردنبد که تویش حرز است.
ـ ترسناک‌ترین تجربه درد؟
ـ پارگی مینیسک. و جالب اینجاست که آن‌قدر مبهوت بودم که درد را احساس نمی‌کردم. با تجربه بیش از ده شکستگی جدی، سخت‌ترین تجربه‌ام از درد همان پارگی مینیسک است.
ـ دردناک‌ترین تجربه ترس؟
ـ در کودکی، با اتومبیل پدر، از راهی بیابانی می‌گذشتیم. ماشین بین دو روستا در بیابان خراب شد. پدر رفت تا کسی را برای کمک بیاورد. در این فاصله سگ‌ها حمله کردند به درِ پارچه‌ای ماشین و...
ـ آخرش چی شد؟
ـ پدر برگشت و به جای سگ‌ها با من دعوا کرد که «چیه شلوغ می‌کنی، سگه دیگه...!»
ـ شیر، چای یا قهوه؟
ـ هیچ‌چیز جای چای را نمی‌گیرد. اما بین دو چای، قهوه.
ـ کوه، دریا یا کویر؟
ـ تا کویر را تجربه نکرده باشی، انتخابت می‌تواند بین کوه و دریا مردد باشد. کویر اما چیز دیگری است.
ـ یک تجربه از کویر؟
ـ یک‌بار نزدیک بود جانم را در کویر از دست بدهم. ماشین در کویر گیر کرد، اما هرطور بود با قطب‌نما و نقشه بعد از سه ساعت خودمان را نجات دادیم.
ـ اگر بخواهید یک اثرتان را در کفن‌تان بپیچند، کدام را برمی‌گزینید؟
ـ هنوز ننوشته‌امش. اما بخواهیم یا نخواهیم با همین‌ها دفن می‌شویم.
ـ بهترین ساعت برای خلاقیت هنری؟
ـ برای من، پیش از ناهار.
ـ مهم‌ترین کلمه عالم؟
ـ امیرالمؤمنین.
ـ کوتاه درباره تلویزیون؟
ـ بدترین جایگزین برای پنجره.
ـ مرگ مؤلف؟
ـ وقتی با انتشار اثری بیست سال فاصله گرفته باشی، خود به خود با مرگ مؤلف روبه‌رو می‌شوی.
ـ فوتبال؟
ـ شبیه‌ترین بازی به زندگی.
ـ مجسمه آزادی؟
ـ به همان مسخرگی است که روشنفکر و کاریکاتوریست آمریکایی مسخره‌اش می‌کند.
ـ پیکان؟
ـ خاطره نسلی، با سرطانِ برف‌پاک‌کنِ برعکس!
ـ نان روغنی زیر کباب کوبیده؟
ـ وقتی حاشیه از متن مهم‌تر می‌شود.
ـ توپ پلاستیکی دولایه؟
ـ پارگی مینیسک.
ـ دریاچه ارومیه؟
ـ گاه‌شمار تمدنیِ ما.
ـ حافظیه؟
ـ از جنس امامزاده.
ـ داستانک؟
ـ چیزی شبیه به پیامک.
ـ فیس‌بوک؟
ـ جایی خواندم، شبیه یادگارنوشته‌ها روی در و دیوارها.
ـ تهران؟
ـ «تهران مگو که مکمنِ تنین..!» نظر شهرستانی‌ها معمولاً دور نیست از نظر اخوانِ مشهدی. من اما عاشق این شهرم. با همه‌ آنچه از بی‌تدبیریِ شهرداران و شهریاران و نمایند‌گانِ غیرتهرانی کشیده است.
ـ کنترل زِد (Crl+Z)؟
ـ در کار مرد پشیمانی راه ندارد! فوقش روش خط می‌کشیم.
ـ شیفت دیلیت؟
ـ خیلی بهتر از دیلیت است. راه بی‌بازگشت را بیشتر می‌پسندم.
ـ آلت کنترل دیلیت؟
ـ انتخابات ریاست جمهوری در ایران!
ـ اگر نابینا شوید چه می‌کنید؟
ـ می‌نویسم. بیشتر می‌نویسم.
ـ اگر به ده سال زندان محکوم شوید؟
ـ روز اول با بازجو کتک‌کاری می‌کنم. روز دوم هم همه‌چیز را می‌نویسم، اگر چیز نانوشته‌ای داشته باشم. کار من اعتراف است!
ـ اگر جای حاج‌کاظم آژانس شیشه‌ای بودید؟
ـ تسلیم تقدیری می‌شدم که ابراهیم حاتمی‌کیا برایش رقم زد.
ـ اگر ممنوع‌القلم شوید؟
ـ بلافاصله شغلی برای ارتزاق انتخاب می‌کنم و بعد هم برمی‌گردم به دوران قبل از شهرت. در ساعات فراغت می‌نویسم و منتظر می‌مانم تا عوض شود مسئولِ مانع‌القلم!
ـ از میان هنرمندان بعد از انقلاب کدام طایفه را موفق‌تر می‌دانید؟
ـ ایران، همیشه ذیل پادشاهیِ شاعران تعریف شده است.
ـ پاسخ‌تان به کسی که می‌گوید اگر من هم پول داشتم رضا امیرخانی می‌شدم؟
ـ خودم اگر پولِ مفت داشتم، رضا امیرخانی نمی‌شدم!
ـ پاسخ‌تان به شاعری که از شما می‌خواهد دوباره شعر بگویید؟
ـ به پیرزن‌ها بر می‌خورد وقتی از طراوت جوانی‌شان حرف بزنی!
ـ مهم‌ترین توصیه به یک داستان‌نویس جوان مستعد؟
ـ توصیه نپذیر. محفل ادبی نرو. بنویس، منتشر کن... جای خالی زیاد است.
ـ وقتی یک داستان‌نویس بی‌استعداد درباره کارش از شما نظر می‌خواهد به او چه می‌گویید؟
ـ بسیار عالی... باید بگردید دنبال ناشر!
ـ اگر بااستعداد بود؟
ـ بسیار عالی... باید بگردیم دنبال ناشر!
ـ اولین کسی که از نوشته‌تان رنجید؟
ـ دو نوشته دارم که باعث رنجش شدید شده است و الان از نوشتن هردو پشیمانم. اولی درباره یک شخصیت سیاسی بود و دومی درباره یک نوجوان المپیادی. در مورد دوم اشتباه کرده بودم و به خطا رفته بودم و هیچ توجیهی هم برایش کارساز نیست. در مورد اول، از نگاه و داوری‌ام پشیمان نیستم، اما از نوشتن و منتشرکردنش چرا.
ـ دغدغه این روزها؟
ـ به دو ایده فکر می‌کنم. اولی از جنس مقاله است، مقاله‌ای مثل نفحات نفت یا نشت نشا، درباره نگاهم به مدل توسعه و آینده ایران و... و دومی رمانی است پیش‌گویانه با موضوع زلزله تهران. دو ایده که کاملاً روبروی همند و با امید و ناامیدی‌ام جای‌شان را به همدیگر می‌دهند.
ـ چرا آب عقل و عشق در یک جوی نمی‌رود؟
ـ وجهه همت من در نویسندگی این است که بگویم آب عقل و عشق در یک جوی روان است.
ـ باارزش‌ترین چیزی که از دست داده‌اید؟
ـ حالِ سرخوشانه‌ دوره نوجوانی. ایمانی مردد بین شک و یقین. امروز نه شک و نه یقین جدی‌ترم، به شیرینی آن‌روز نیست.
ـ بهترین نقطه ایران؟
ـ همه‌جای ایران را دوست دارم. جاهایی را که ندیده‌ام بیش‌تر.
ـ بهترین خیابان تهران؟
ـ احتمالاً ولیعصر. آن‌قدر بزرگ هست که بالاخره از یکی دو جایش خاطراتی داشته باشیم!
ـ سه کتاب برای تنهایی؟
ـ قرآن و نهج‌البلاغه، و یک کتاب آیینی از آیین‌هایی که نمی‌شناسم‌شان.
ـ سه فیلم برای تنهایی؟
ـ از ابراهیم حاتمی‌کیا، علی حاتمی و مسعود کیمیایی.
ـ سه موسیقی برای تنهایی؟
ـ موسیقی مذهبی امریکای لاتین، کمی از نوار قدیمی حاج‌اکبر ناظم و شاید کمی حاج‌منصور و حتماً شجریان.
ـ سه شیء برای تنهایی؟
ـ یک ادوکلن خوب، یک لپ‌تاپ، و البته سیگار برگ برای دوستان سیگاری!
ـ نظرتان درباره مرگ؟
ـ حالا دیگر در مرز چهل سالگی داریم با هم زندگی می‌کنیم. او هم مثل من زه زده است...
ـ حرف آخر؟
ـ هر چه گفتیم جز حکایت دوست/ در همه عمر از آن پشیمانیم.
::

امید مهدی‌نژاد
[منتشرشده در هفته‌نامه پنجره]

................................................................................................

پی نوشت:‌
در کامنت ها دوستی به نام نازی لا نوشته بود:‌
حال‌م به هم می‌خورد از رضا امیرخانی با آن نوشته‌های سطح پایین...

جواب صاحب خانه؛ شخص اینجانب به کامنت ایشان:‌
بنده خدا امیرخانی! شما دو نفر را نام ببرید که نویسنده باشند به معنای واقعی، اهل علم باشند و دائم در حال نوشتن باشند و بالاتر از ایشان باشند و یا حداقل هم سطحشان! فعلا که همه در حال مبدل شدن به امثال ... ها هستند! باز حداقل ایشان می نویسد و سرش به کار خودش است. هر چه هم هست چه پایین چه بالا مهم اینست که ایشان می نویسند و به نظر اکثریت مخاطبانشان هم خوب می نویسند. البته نظر شما هم جای صحبت دارد و بحث. اما به نظر من رضا امیرخانی فعلا خیلی موفق تر از هم ردیفانش است و 40 سال دیگر برای کسب تجربه و اثرات به یاد ماندنی ترش جا دارد. امیرخانی 40 سال جا دارد تا مانند کسی چون سید مهدی شجاعی شود. یا بلکه به از استاد. هر چند به نظر من این مقایسه ها با هیچ استدلالی درست از آب در نمی آید. چون هر کسی نگاه خاص خودش را دارد. ولی من این را خوب می دانم که در چهل سال آینده ان شا الله ایشان حداقل بیست کتاب دیگر منتشر می کنند که می شود روی 10 تایش حساب باز کرد و منتظرش ماند از همین حالا. مثلا من که همین حالا منتظر دو کتاب از ایشان هستم! چون می دانم حداقل ارزش یک بار خواندن دارد. کتابی مثل جانستان که آنقدر فوق العاده بود چندی پیش برای سیزدهمین بار دوره اش کردم و به پایان رساندمش. امیدوارم کسی که در رابطه با موضوعی نظر می دهد و ابراز علاقه و تنفر می کند حداقل یک دور تمامی نوشته ها و کتاب ها و زندگی آن شخص را مطالعه کرده باشد که همچین مسائلی پیش نیاید و به جای اظهار تنفر بیشتر ابراز علاقه ها را ببینیم.
بهنام جعفری- 1 مهر 1391 قم المقدسه

(2)


http://fasleasheghi.persiangig.com/other/581527_3676842843405_1988210215_n.jpg

آن روزها که به دوستان‌مان در حوزه هنری ـ که مشعوف بودند از کشف پدیده موسیقایی قرن [آیکون صدای شیشکی] ـ معروض می‌داشتیم ای عزیزان، ای خوبان، ای مدیران وسیع‌الصدر، «محسن نامجو» یک خواننده و نوازنده متوسطِ متوهم است که هنوز مراحل میانی تعلیم را پشت سر نگذاشته، علَم تحول در موسیقی ایرانی بلند کرده و نوآوری‌های یک چنین آدمی ناشی از نفهمیدن منطق موسیقی ایرانی است، نه ملهم از شعور هنری و اجتهاد در قواعد؛ متهم می‌شدیم که به موسیقی سنتی تعصب کورکورانه داریم و نوآوری در این حیطه را برنمی‌تابیم و توقع داریم همه بیایند ردیف میرزاعبدالله را تکرار کنند و... الخ.
الان هم که لابد کسی دهان باز کند عزیزان دیگری می‌فرمایند عرق شیعه‌گری کورش کرده و کف به دهانش آورده و آزادی بیان مرز نمی‌شناسد [آیکون صدای شیشکی] و... دوباره الخ.

اما محسن نامجو به نظرم کماکان همان «کودک بیش‌فعال در بلورفروشی دودهنه» است، که روزگاری در یادداشتی نوشته بودم. که گه‌گاه دنگش می‌گیرد و می‌زند جامی، تُنگی، قدحی، تابویی را می‌شکند و جماعتی برایش کف می‌کنند و کف می‌زنند. گیرم بلورجات زینتی، اشیاء بی‌خاصیتی باشند، اما شکستن بازیگوشانه اشیاء بی‌خاصیت، بسی ابلهانه‌تر از نگهداری و خرید و فروش آنهاست. تابوشکنی بماهو تابوشکنی دوزار ارزش ندارد. از آن بدتر این‌که اگر کسی هویتش را در تابوشکنی (گیرم زیر عنوان نوآوری) خلاصه کند، خواه ناخواه کارش به جاهای باریک و تاریک می‌کشد. مردم مگر چند روز برای تقلید صدا و لحن شهرام ناظری در آلبوم در گلستانه کف می‌کنند و کف می‌زنند؟ فوق فوقش شش ماه. تابو هم که در مملکت الی ماشاءالله. لذا برای ادامه حیات تابوشکنانه، در گام‌های بعد باید سراغ تابوهای کت و کلفت‌تر رفت. مثلاً باید شخصیت‌های سیاسی را دست انداخت. این هم چند صباحی کار می‌کند. بعد باید رفت سراغ پایین‌تنه و در اسافل اعضا تنید. این‌یکی هم تا مدتی جواب می‌دهد؛ اما نه تا همیشه. این است که کم‌کم باید رفت سراغ باورهای عمومی و مقدسات مذهبی و... الخ.

نمی‌دانم چیزی را که می‌خواستم بگویم گفتم یا نه. اما هرچه هست آرزو می‌کنم خداوند «الخ» همه‌مان را به خیر کند.

امید مهدی‌نژاد
[منتشرشده در صفحه فیس بوک ایشان]
۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۱ ، ۲۳:۱۵
بهنام جعفری بلالمی