پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری

هنوز خوش بین م به سبزیِ فردا

پنج دیواری
پـیـونـدهـا :: Links

"الف...
....................

گاهی وقت ها شخصیت اجتماعی آدم ها اجازه نمی دهد سرشان را بالا بگیرند و حرف دلشان را راحت و آسوده بزنند. و این مقدمه ای ست برای فوران آتش فشان های درونی شان. گاهی وقت ها حرف هایی هست که دلت می خواهد همه ی شهر بشوند. گاهی حرف هایی هست که دیگران چه بدانند چه ندانند فرقی به حالت نمی کند. گاهی اما؛ راز هایی هست هر چند کوچک، مبادا کسی بویی ببرد! آن وقت با هزاران اتهام مواجه می شوی... . آن وقت تا بیایی و خودت را نشان بدهی؛ خودت را ثابت کنی پدرت را محترمانه در می آورند. گاهی وقت ها در زندگی ات کارهایی می کنی، هر چند کوچک. کارهایی که فقط به خود خودت مربوط می شود؛ یک موضوع کاملا شخصی محسوب می شود! اما باز ده ها نفر تو را مؤاخذه ات می کنند که آی، امان، فلان... تو چرا چنین عملی را (خواه خطا و خواه درست) مرتکب شده ای. گاهی می آیی و خودت را می کنی قاضی القضات عالم. هر چه که می بینی یک نظر صادر می کنی. یک دیدگاه عاقلانه و قاطعانه! از قیمت نان و شیر و تخم مرغ و شیرخشک و پوشک بچه گرفته تا قیمت املاک و خودرو و کیفیت تولیدات داخلی و خارجی! از ازدواج فلان دختر در فلان محله با فلان پسر در فلان شهر که بعدش طلاق گرفته اند و پسر در زندان است و دختر هم خانه ی پدرش. از تحصیلات عالیه فلان مرد تا بی سوادی فلان عالم. از دلایل عدم توافق هسته ای تا دلیل گرانی های اخیر نفت. از نظر در رابطه با شخصی ترین مسائل معنوی یک انسان تا نظر در رابطه با عامیانه ترین و (با عرض معذرت) مسخره ترین موضوعات عالم! آخر برادر من؛ خواهر من؛ تو را به این کار ها چه کار! تو انسانی. بنده ی خدایی یا شیطان؟ حرف حسابت چیست. در تاکسی می نشینی حرف می شنوی. روی نیمکت پارک می نشینی حرف می شنوی. روبروی مطبوعاتی می ایستی و چشم می دوزی به روزنامه ها باز حرف می شنوی. توی خانه ات روی تخت اتاقت دراز می کشی باز حرف می شنوی. در راه، در اداره، در محل کار، هر جا که می روی باز حرف می شنوی. آخر یکی نیست بگوید آهای! برادران محترم، خواهران محترمه؛ شما را چه به کار دیگران. برو کشک خودت را بساب. یکی نیست بگوید تو خودت که هستی؟ چه کاره ای! چه قدمی برداشته ای تا به حال. کدام قله را فتح کرده ای که از همه ی عالم و آدم ایراد می گیری!؟ وای از آن روزی که قیامت به پا شود. من مانده ام این همه حقی که به گردن مردم است را چگونه می خواهند پاسخ دهند. خدا خودش به حال همه مان رحم کند... .

برای ماهایی که داشته‌های دنیا، از هر جنس و مدلش؛ کار و پول و مدرک و منصب و ... توی چشم‌مان خیلی بزرگ است، خیلی شیرین و خواستنی‌ست، درد دارد وقتی قرآن بگوید؛ «متاعُ الدّنیا قَلیل» (نساء/77) . بگوید دنیا کم است، دنیا در برابر آخرت، خیلی کم است، خیلی ناچیز است. (توبه/38)
.

بهشت مامن مستان می ندیده به کام
عذاب ناب نصیب شراب ناب زده
نعیم دوست سزای هر آنکه عاشق اوست
باب لطف صلایی به شیخ و شاب زده
چه باغها که ندیده است چشم کس در خواب
به جای آب به فرش چمن گلاب زده
عروس بستر نورند حوریان بهشت
تنی چو نسترن و حجله ماهتاب زده
بگو بدانکه سحر جبهه می نهد بر خاک
که آفتاب دمد از رخ تراب زده
چه مرگ در رسد از راه وقت بیداریست
حذر ز واقعه ای خفتگان خواب زده

از مجموعه هزار خوشه عقیق، مهدی سهیلی

.

..* عنوان: روزی که نزدیک است... ؛ سوره مبارکه غافر، آیه 18

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۴ ، ۰۹:۴۷
بهنام جعفری بلالمی
"الف...
.
.
.
عید امسال - فاطمیه - هیئت - تو چرا نیستی؟ - ستاره؟ - بهار - بهار بدون تو! - بهار فاطمی- لباسِ سبزِ سربازی- من که غیر تو کسی رو ندارم! - تن ها! - بارونِ بارون چشمایِ گریون! - کی تموم می شه پس؟ - شلمچه - سال تحویل - فرمانده! - یعنی هستی؟ - دَرِ سوخته - خاکستر رویِ چادر؟ - وای - دل تنگ م! - زینب کو؟ - آخ - چرا سال تموم نمی شه؟ - آخه تو کجایی! - آقا؟ - آسمون؟ - بارون؟؟ - بابا! - یه شهید! چرا؟ - باز هم تنها بین تن ها... - 15 روز همه اش؟ - تیرِ خلاص! - چشای تو؟ - خاکِ بارون خورده؟؟ - ردِ سیلی روی صورتِ یه خانوم؟ - آخ- ............ - مادر! - حکایت مویِ سوخته- آخ - ستاره! - کربلا - کوچه - نیزه - آخ - عید؟ - نوروز - ذهن مشوّش- اه! - لعنتی - بابا! - سفره هفت سین - دستات - تسبیح تربت - چشمات- ستاره؟ - گذرِ عمر - خسته ام - یادش به خیر! - الو؟ - جواب نمی دی؟ - دیوانه! - بارون - بیرون- دم ایوون طلا - نسیمی که از سمت ضریح تو می وزد! - یا علی ابن موسی الرضا - حرفات - صدات - نگاهت- اسمِ تو! - گذرنامه - عبور- خداحافظی - 18 فروردین- نه! - نرو- کجایی؟ - خواستگاری- جواب؟ - بهار- دوباره بارون- نذرِ چشمات- سال تحویل- اه! - بازم تنهایی! - لعنتی- زندونی- واگویه- گریه - خواب! - چی می گی؟ - الو! - باشه - لال می شم- منو می شناسی؟ - نه! - ستاره! - آسمون! - پیراشکی؟ - آخه تو این بارون؟ - کوچه های خلوت؟ - وای! - جاده چالوس! - کلاردشت مثلا! - نه - لب دریای نوشهر- نه- انارور - نه؟ - کوچه های چالوس- نه؟ - صحن انقلاب - وای... . بسه دیگه! - زیر سِرُم- خون! خستگی- دلتنگی - چی می گی تو دلت؟ - کم آوردم! - نمی گم!
لال می شم... .

.
.
.
۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۱۲:۱۵
بهنام جعفری بلالمی
"الف...
...........................
«السَّلامُ عَلی رَبِیعِ الأنام»
ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی ؛ من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی.
.
...و تفقّهوا فیه فانّه ربیع القلوب
و در قرآن بیاندیشید که بهارِ دل‌هاست.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام


بهار، زمین را تازه می‌کند.

آیه‌‌های قرآنِ تو، قلبِ مرا.
.........

تا با تو بودن
پیاده جاری می شوم
بی پارو
بی قایق
و با هیچ نگاهی
که در انتظارم نشسته باشد
باور کن
خانه هایمان نزدیک است !
اگر بخواهی ...

.............

.
این روزها، تنها بهانه زندگی روزهایی هستند که به خیال انتظار می گذرند... . به انتظار شب های جمعه و دل های بی اختیار! به انتظار ناله های کمیل. به انتظار غروب های دلگیر... . به انتظار آقای خوبی ها! به انتظار نسیم مهربانی ها... . به انتظار بهاری که هنوز نیامده ست! سال هاست که تنها سال نو می شود! بهاری در کار نیست! پرنده های مهاجر به انتظار دیدن تو می آیند؛ به انتظار بهاری که هنوز نیامده ست! باران نیز این روزها فهمیده ست که تو اصل بهاری. آسمان نیز هم. چشم بسته به روی زمین. باران بهاری شدی، ربیع الانام شدی؛ گم شدی در هیاهوی عیدانه انسان ها؛ این روزها تنها بهانه مان انتظار برای ندبه ای دیگر است... . تنها بهانه تحمل روزهای تکراری، عطر تن توست. اینجا هنوز بهار که می شود؛ گلی به یاد تو سبز می شود؛ انگار ساعت ها خواب دیده اند تو را؛ انگار عادت شده در مشق شب مان بنویسیم! ای دل بخواه آمدنش را... انگار تنها بهانه ی آفتابی که هنوز در میان بوته های خانه مان سرک می کشد طلوع روز انتظارست... . بهار طبیعت در راه است و تویی که بهار جان هایی هنوز پشت پرده ای... . هر روز زمین نفس می گیرد؛ ساعت ها گاهی خواب می مانند؛ قلم ها گاهی بی رنگ می مانند، کتاب ها گاهی تورق نمی شوند، گوش ها گاهی نمی شنوند، چشم ها اما؛ همیشه بی بهانه اشک می ریزند، این روزها همه و همه به انتظارت می نشینند! گاهی هم به انتظار چشمانت می ایستند. ندبه می خوانند. بهاری می شوند. ساعت ها، دقیقه ها، پشت به پشت لحظه ها را سکوت می کنند. این روزها همه و همه؛ پشیمان می شوند از گذران ثانیه های انتظار بدون حضور تو.

.

بهار آمده اما هوا هوای تو نیست
مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست
به شوق شال و کلاه تو برف می آمد...
و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست
نسیم با هوس رخت های روی طناب
به رقص آمده و دامن رهای تو نیست
کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!؟
میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست
به دل نگیر اگر این روزها کمی دو دلم
دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست
به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...
شبیه در زدن تو...ولی صدای تو نیست
تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد
غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!
اصغر معاذی
.
 حالم را زیبا کن؛ ای محول الاحوال... . دست به قلم که می بری؛ شکوفه های بهاری به رقص در می آیند، باد در گوش هایت امن یجیب می خواند، ابرها به شوق تماشایت اشک می ریزند، درختان سر تعظیم فرو می آورند از تمنای کلماتت، آنگاه که محول الحول والاحوال می خوانی، تمام حالات جهان متحول می شوند، یا مقلب القلوب که می خوانی نوید بهاری ست که یادآور رستاخیز و تحولی ژرف و دل انگیز در حیات بشر است؛ اینجا بهاری دیگر ست... . این اولین تکه از جشن بهاریه ماست... . از برای پذیرایی میهمانان این خانه پنج دیواری، شعری و غزلی هست، نثر و توصیفی هست، برای گوش هایتان قطعاتی را از بهترین آثار موسیقی ایرانی انتخاب کرده ام که هدیه تان می کنم؛ و برای چشماهاتان؛ تابلو هایی از زیبایی های بهار؛ و برای رویا هایتان فوج فوج رنگ و نقش و نگار...  کمی منتظر بمانید. رنگینه های بهاری اتاق پنج دیواری خانه مان در راه ست.
بهنام جعفری بلالمی...
.
۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۳ ، ۰۸:۲۴
بهنام جعفری بلالمی
جانم به قربان"تو"؛ هیچ کس نداند؛ تو که می دانی...
.
.
آیت الله وحید: قطب الدین راوندی از اعلام علما و فقها و محدثین متقدمین، او این روایت را نقل می کند، که امّ ایمن بعد از شهادت حضرت زهرا ، قسم خورد که در مدینه نمی ماند . سر به بیابان گذاشت . [قضیه] چه بوده ؟ چه شده ؟ [حضرت زهرا] چه کسی بوده؟ او [ام ایمن] می داند. "حلفت" قسم خورد که در مدینه نماند. رفت به صحرا ، در آن بیابان عربستان تشنه شد، به حد مرگ رسید ، یک جمله گفت ، گفت : "یا رب انا خادمة فاطمة"، من خدمتگزار فاطمه ام. تا این جمله را گفت: از عطش کشته می شوم ، دلوی از آسمان سرازیر شد ، شربتی نوشید . این مهم است، شرح این کلمات مفصل است. [از آن] شربتی نوشید [که] هفت سال نه طعامی، نه شرابی، نه آب، نه نان، نه غذا، نه آب، به این بدن دیگر نرسید [و احتیاج نداشت] . یعنی چه؟ یک کلمه گفت من خادمه فاطمه ام - خدمت مقبوله این است - در این نشئه جوابش دادند، آن هم آب از کجا بود؟ کسی خبر ندارد، منقلب کرد این بدن مادی را، نوامیس طبیعت را خنثی کرد. خدمت او اکسیری است که هر فلزی را منقلب می کند.
.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۳ ، ۲۳:۰۰
بهنام جعفری بلالمی
"الف...
.........................
.
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام‌طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست
نه که مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند
داستانیست که بر هر سر بازاری هست
.
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۳ ، ۲۲:۵۲
بهنام جعفری بلالمی

"الف...

.......................

دلم می خواست شبی را در کنار «تو»، در دل مسجد گوهرشاد باشم. اما نشد... . دل م مشتاق «تو» ست. دلشوره «تو» را دارم. خیال «تو» را دوست دارم. «تو» که بوده ای و نبوده ای. قصه مان شده قایم باشک بازی کودکانه. گاهی هستی گاهی نه. می آیی و ناگهان پیدایم می کنی؛ سُک سُک می کنی و دوباره غیب می شوی. می دانی چند وقت ست که یک دل سیر ندیده امت؟ به تنگ آمده ام... از این همه نبودنت؛ از این بغض گلوگیر... دوست داشتم؛ خانه ای داشتیم کاه گلی؛ تابستان می شد و شب ها روی پشت بام کاه گلی اش سرمان را می گذاشتیم روی یک بالشت کنار هم زل می زدیم به آسمان پر از ستاره... می دانی چیست؟ وقتی تنها دلخوشی ام، تنها معشوقم، تنها محبوب زندگی ام، تنها شوقم و تنها وجودم را از من بگیرند دیگر هیچ چیزی نیست که برایش حتی یک لحظه زنده باشم. فراموش نکن که من جز دوست داشتن «تو» راهی نداشته ام. از همان ابتدا تنها دوستت داشته ام، آنهم پاک و صادقانه... .

.

.

چشمان تو یادم داد فریاد کشیدن را

تا قله به سر رفتن از کـــوه پریدن را

اصرار نکن بانو این پیچ و خم وحشی

در مسخره پیچانده رویای رسیدن را

تا شوق سخن رویید رگبار سکوت آمد

تا در تن خود گیــرد گلــــواژه گزیدن را

با اینکه دهان‌ها را ایمان و قسم بسته

از گوش کــــه می‌گیرد آیات شنیدن را

تا بوده همین بوده از کاسه‌ی هم خوردیم

در  ما  ابدی  کـــردند  آییــــن  چریدن را

.

پی نوشت: 

1. حرف بسیار برای گفتن هست. اما کو گوش شنوا! 

2. درد دل بسیار است اما کو دلی برای نوشتن؟ 

3. دوری از «او» کاسه صبرم را لبریز کرده اما کو وصال؟ 

4. ارنست همینگوی خوب می گفت: (هر کس در دنیا باید یکی را داشته باشد که حرفهای خود را به او بزند؛ آزادانه و بدون رودربایسی و خجالت. به راستی انسان از تنهایی دق می کند.)

5. در روی زمین سعادتی بالاتر از یک عشق پاک و بادوام متصور نیست.  (مارک توین)

.

.

.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۳۳
بهنام جعفری بلالمی
"الف...
...........................

تب پاییز به چشمان شما میماند
نفس زرد خزان شعر مرا میخواند
حسرت آب حیاتی که زدستش دادم
رود خشکیده فقط حال مرا میداند!

در هیایوی زندگی ام بودم، در هیایوی رویای تو، در هیایوی همان چشمانی که هزار بار گفته ام رنگ خاک باران خورده ی کویر است، در هیایوی خیال زندگی در کنار تو بودم که ناگهان صدایم زدی...، صدایم زدی و دست کشیدی بر هوای زندگی ام، صدایت پر از مهر و محبت بود و نوازش، صدای تو، هر چه قدر هم که نباشی، باز در گوش هایم می پیچد... . صدایی که همیشه پر از عشقی نهفته است... صدایت، وقتی که نباشی هم هست! وقتی که دوری هم؛ صدای تو، همیشه هست. همیشه دست به گیسوان روح من می اندازد. همیشه گوش به زنگ صدای تو نشسته ام. صدایی که مجنونم می کند، دیوانه ام می کند، چنان رساست که سیم های دلم را به ملکوت خدایی وصل می کند. صدایت همیشه معطر به عطر زندگی ست. صدایت همیشه بوی تو را دارد، بوی عطرِ موهای تو رو. صدایِ تو، همیشه آشناست. همیشه؛ مثل تن م با آغوش تو. مثل سطح تن تو با تن من. صدای تو را، و صدای نفس هایم را به خیال سطح پاک آغوش تن تو در آمیخته ام. تپش های قلبم را با تپش های قلب تو. تو را که در آغوش می گیرم، من و تو یک تن می شویم. یک نفر می شویم. از حریم حضور آغوشمان تنها یک صدا بر می خیزد. تنها یک تپش. دستانم را روی خطوط به هم پیوسته دستانت می کشم. روی سراسر سطح بدنت... . روی چشمان پر از زندگی ات. در پستی و بلندی خیال تو، همیشه صدا هست، حرف برای گفتن تا دلت بخواهد هست، روح زندگی با تو همیشه هست، برای من، که از نبودنت همیشه بیم دارم... . من از خیلی چیز ها می ترسم. از لرزش صدای تو. از لرزش نگاه تو. از سر به زیری های تو. از دست های مشت شده ی تو. از نبودنت. از نگاه های دزدکی ات. از گرگ و میش بعد از نماز صبح. از دره ی بلند تنهایی بدون تو. از عصر همه ی جمعه ها می ترسم.

این روز ها را، بدون حضور تو، بدون خوردن نفس گرمِ تو به صورتم، بدون لمس ثانیه ها در کنار تو سر می کنم. این روز ها زندگی هیچ روشنایی ندارد. همه جا تاریک تاریک است. در درون روحم هیچ نمی گذرد. همیشه در خیال تو ام. در خیال بودن در کنار تو. تو. تو. تو. تو. تمام زندگی ام را این "تو" پر کرده ای. این روزها، حرفی ندارم که همه ی حرف هایم تکراری ست.

.
پی نوشت 1:
فکر می کردم کاری که می بایست بکنم این است که وانمود کنم یک آدم کرولال هستم. اینطوری دیگر مجبور نمی شدم با هر کس و ناکسی طرف صحبت بشوم و با آنها حرفهای احمقانه و بی فایده بزنم. اگر کسی می خواست چیزی به من بگوید مجبور می شد حرفهایش را روی تکه کاغذی بنویسد و بدهد به من. آنها بعد از مدتی از این کار خسته می شوند و حوصله شان سر می رفت و آنوقت من مادام العمر از شر حرف زدن با آدمها خلاص می شدم. همه خیال می کردند که من یک آدم فلک زده ی کرولالی هستم و دیگر ولم می کردند. در جایی کلبه کوچکی می ساختم و تا آخر عمر آنجا زندگی می کردم. کلبه را درست کنار جنگل می ساختم نه اینکه وسطش، برای اینکه می خواستم همیشه آفتاب داشته باشد...
ناطور دشت - جی. دی. سالینجر
.
پی نوشت 2:
...تمام بدبختی های آدم از همین جاست. وقتی که زیادی افسرده و دلتنگ است، حتی نمیتواند فکر بکند...
.
پی نوشت 3:
این روزها قدم در راهی گذاشته ام که گویند خیر است! دعایم کنید که راه سختی ست و چیزی ست در مایه های هفت خان رستم. خدا کمکمان کند. نمی خواهم بگویم که حالم خراب است. نمی خواهم اینجا از دردهای دلم بگویم. چرا که تنها پیامدش غمین شدن دوستانم است. پس چیزی نمی گویم و سکوت پیشه می کنم. تنها؛ دعایم کنید. که روزها و ساعت ها و ثانیه ها غنیمتند. وقت، وقت دعاست.
.
یاحق.
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۳ ، ۲۱:۱۸
بهنام جعفری بلالمی
"الف...
..............................

بازی تلخی است، وقتی در قماری سرسری
خشت خشتم را به دست آورده ای با دلبری
برگهایم را به آتش بسته پاییزِ "دلت "
در خیابان زرد و تنها مانده ام تا بگذری
در غیاب روزهای رفتنت حک کرده ام
اسم زیبای تو را بر خاتم انگشتری
مثل یک مرداب اگر دلواپست ماندم ببخش
در بزرگی ای که مانند گل نیلوفری
در مدار چشمهای روشن خورشیدی ات
همچنان می چرخد و می خواهدت این مشتری
این همه پروانه را مشغول خود کردی چرا؟
اینقدر شاعر که در آغوش خود می پروری
صبح ها دنبال تو خورشید هم سر میزند
از قوانین طبیعت یک سر و گردن سری
آمدی در خواب من پیراهن یاسی بپوش
دشت گُل وقتی به تن داری تماشایی تری
شانه را بگذار و از آیینه دلجویی بکن
وای اگر از زلف زیبایت بیفتد روسری...

یسنا فاضلی
۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۳ ، ۱۹:۳۶
بهنام جعفری بلالمی
ماییم و غم یار و شب تار و دگر هیچ...
.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۳ ، ۲۱:۴۵
بهنام جعفری بلالمی

"الف...

.

عنوان ش را می خواستم بگذارم روزنوشت های یک سرباز!! اما خب من فقط یک سرباز نیستم! خیلی چیز های دیگری هم هستم که دلم نمی خواهد بگویم :دی

این پست یک روز نوشت کاملا ساده است. شاید اول صبح این پست یک خط باشد، آخر شب پنجاه خط. پس هر روز نوشت به مرور زمان و گذر دقیقه ها و ساعت ها تکمیل می شود.

-

یک شنبه 18 خرداد 1393

1

امروز 11ــُمین ماهِ خدمت م تمام شد و واردِ ماهِ 12ـــُم شدم.

2

الان مشغول انجام تایپ هستم!

(خودمونی: صفحه که مال خودمه، سایت هم که خب مال خودمه، پس بذارید یه تبلیغ ساده برای کارم بکنم :)) ؛ کلیه پروژه های شما رو تایپ، ترجمه و پیاده سازی می کنیم، با بهترین قیمت و تو سریع ترین زمان ممکن)

تایپ فارسی: هر صفحه 700 تومان

تایپ انگلیسی: هر صفحه 1400 تومان

پیاده سازی صوت: ساعتی 4000 تومان

شماره تماس: 09190658441 - 09398136434

ساعت تماس: 16 الی 24

با امکان دریافت، ارسال و پرداخت وجه سفارش به صورت آنلاین

3


4

حالم خوش نبود. تنم رو سپردم به باد و قدم زدم رفتم پارک لاله. یه کمی نشستم. یه کمی خوابیدم. یه کمی تاب سواری. یه کمی قدم زدم. یه کمی اشک ریختم. یه کمی خندیدم. دلم برای خود م تنگ شده. برای بمب احساسات و انرژی و خنده! برای دوستام. برای نوشهر. برای مرتضی و حسن و حسین و نیما.... . برای زندگی کنار دوستام. برای شب ها کنار دریا. برای بیداری تا صبح لب ساحل. برای والیبال ساحلی. برای فوتسال و خوردن گل لایی از مرتضی! برای پارک نوید نوشهر. برای نوشهر آنلاین. برای داود دویده. برای نیما فشندی. برای هتل آپادانا. برای کافه ی رحمت. کافه ی کوروش. کافه ی فردین. برای سید تقی حسینی حتی! برای کافی نت هستی. برای دانشگاه کمال الملک. برای کوچه های دانشگاه آزاد نوشهر و چالوس. برای کافی نت. برای ترافیک. برای شب تا صبح بیدار موندن. برای الکلی و بی خودی خندیدن. برای گریه کردن تو آغوش هم. برای هاشم حتی! برای ویلا. برای تنیس و فوتبال دستی. برای سیزده به در! برای دوازده به در های دسته جمعی! برای دانشگاه علوم دریایی. برای دانشجوی های نیروی دریایی. برای کایاک و قایقرانی. برای کشتی آزاد و فرنگی. برای مربی شنا و قایقرانی و کشتی. برای کشتی های بندر. برای رنگ سرخ یه لنگر. برای صدای سوت کشتی. برای پرواز با هواپیمای تفریحی. برای کارتینگ دانیال. برای دکه های یخ. برای تابلوهای ویلا. برای کمربندی! برای خط هشت! برای شاتل نوشهر. برای تخته نرد لب ساحل. برای حرفای خودمونی. برای شیطونیای یواشکی. برای مرغداری. برای باسکول. برای ماهی فروشی. برای بازار ماهی فروشا. برای بهارنارنج. برای تخم غاز و اردک. برای بازار سنتی. برای کپور چال. برای محمدرضا اسماعیلی. برای وحدت اشکوری. برای اردلان. برای اسماعیل خزایی. برای حسین منوچهری. برای کامپیوتر های قسطی. برای مو کوتاه کردن پیش مجید قربانی. برای حبیب آرایشگر. برای مظاهر بهرامیان حتی! برای کشیدن لپ های پسردایی هام. برای کوثر کوچولو. برای یه زندگی ساده. برای مرور خاطره ها. برای کافه های پلاژ حسینی. برای بی بهانه رفتن تا رامسر. برای جنگل سی سنگان. برای ویسر و تمشک هاش. برای بالا رفتن از درخت. برای یه عکس دسته جمعی. برای یه زندگی خصوصی! برای سینما جهان نما و کلاه قرمزی و بچه ننه! برای نوستالژی های کودکی. برای پل بنفشه. برای میدون فردوسی. برای ساختمون گلستان. برای چاپ افست رضا! برای گلزار شهدا. برای بهشت رضا. برای حمید. برای کانون نخبگان. برای مسجد امام جعفر صادق. برای خیابونای سمت فرودگاه. برای آگهی پخش کردن شبونه تو خونه ها. برای الکی خوش بودن ها. برای با هم بودن ها. برای هر چی خاطره ی خوش. برای هر چی آدم سرخوش. برای تالار باران! برای مدرسه ی هدف. برای کوچه ی پروین. برای مدرسه خوارزمی. برای آموزش و پرورش. برای کانون شهید باهنرش. برای آقا الیاس قلی پور. برای قلی پور ها. حیدری ها. رضایی ها. جعفری ها. رحیمی ها. عیسی پور ها. خزایی ها. صفرپورها. خطیبی ها. عبداللهی ها. حبیب زاده ها. بحرینی ها. داودی ها. لهراسبی ها. برای فضلی ها و نجفی ها و نوشین ها و امیری ها و بحرینی ها! برای رحمتی ها و دیوسالار ها. برای بیژنی ها و جهاندار ها! برای کشاورز ها و ستاری ها. برای همه ی شهرت ها. برای زبان محلی گیلکی. برای رقص های الکی خوش مازندرانی. برای یک عروسی خودمانی. برای آب چشمه گردو. برای آکواریوم من و آکواریوم مرتضی. برای هپی سگ نیما. برای چیپس و ژامبون و ماست موسیر و دلتسر سیب و تخمه آفتابگردون. برای دست پخت خودم! برای غذا های خونگی. برای دست پخت مامان م و عمه هام. برای بعضی از دوستای دیوونه م! برای شکریکلا. فرمانداری. سنگتجن. کجور. پول. ویسر. لاشک. کهنه سرا. علی آباد. گردکل. خزایی محله. همافران. فردوسی جنوبی. ماشلک. برای همه محله های نوشهر. برای همه ی بچه های نوشهر. برای همه چی. دل تنگِ دلتنگم. 

آلبوم دلتنگی ها...


خاکریز طلایی، شلمچه


قدیم تر ها، عکس یادگاری سازمان

من و دامنه های پرچکوه


بچه های دانشکده، تولد مهدی

محرم 91، دانشکده فنی


در کنار مرتضی حیدری


دوازده به در، سال 89

دوازده به در، سال 92



5
به یک سرمایه گذار جهت یک پروژه تجاری نیازمندیم.

در صورت تمایل جهت دریافت طرح توجیهی (Business Plan) درخواست بگذارید.
با توجه به اینکه پروژه خاصی هست و تا به حال انجام نشده تا قبل از اطمینان از سرمایه گذاری یا کمک مالی ش نمی تونم توضیحی بدم. ولی کار تو حوزه تجارت الکترونیک با یه دیتابیس اطلاعاتی عظیمه و تا به حال نمونه مشابهش انجام نشده و درآمد خیلی خوبی خواهد داشت. اگر اطمینان از سرمایه گذاری پیدا کردم با عقد قرارداد اولیه مشارکت بیزینس پلان کامل کار رو با توضیحات کامل کلیه هزینه ها و درآمد ها و سود اولیه و ثانویه براتون می فرستم. طرح خیلی خوبیه و بازخورد خیلی خوبی خواهد داشت. ضمن اینکه حمایت معنوی خیلی خوبی هم پشت کار هست. فکر کنید ... . همه چیز شدنی ست!

.

.

.

. قرار بود این پست روز نوشت باشد. اما کمی هم خاطره بازی شد!

.

والسلام...

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۳ ، ۱۱:۲۲
بهنام جعفری بلالمی